صفحه اصلی » دانستنیهای مدیریتی » قورباغه ات را ببوس (برایان و کرسیتینا تریسی)
مدیریت اجرایی MBA
دوره مدیریت فروش و بازاریابی حرفه ای

قورباغه ات را ببوس (برایان و کرسیتینا تریسی)

قورباغه ات را قورت بده(مبارزه با تنبلی)

برای اطلاعات بیشتر درباره این دوره با شماره تلفن  05138911180 و یا 09303702299 تماس حاصل فرمایید.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

قورباغه و شاهزاده خانم

همان­طور که ویلیام شکسپیر می­گوید: «هیچ چیزی وجود ندارد، تنها فکر است که آن را به­ وجود می­آورد.»

شما اینجا، روی این کرۀ خاکی هستید تاکاری خارق­العاده با زندگی­تان انجام دهید، تاخوشحالی و لذت، ارتباطات عالی، سلامتی در سطح خوب، موفقیت کامل و رضایت کامل را تجربه کنید. پس، چه چیزی مانع شما می­شود؟ چرا هم­اکنون زندگی رویایی­تان را ندارید؟ چه چیزی مانع شما می­شود؟

اگر می­خواهید دلیل شادی یا ناراحتی، موفقیت یا عدم موفقیت، پیروزی یا شکست خود را بدانید، بروید و به نزدیک­ترین آینه نگاه کنید. جواب آنجاست. کیفیت تفکرات­تان درباره­ی کسی که در آینه می­بینید به­طور گسترده­ای کیفیت زندگیتان را تعیین می­کند.اگر دیدگاه­تان را نسبت به خودتان تغییر دهید، زندگیتان را به سرعت تغییر می­دهید.

یک افسانه

روزی روزگاری، طبق افسانه­ای، شاهزاده خوشرویی به دست جادوگر کینه­توزی به یک قورباغۀ زشت تبدیل شد. طلسم او تنها به شرطی شکسته می­شدکه شاهزاده خانمی او را می­بوسید؛ اتفاقی که جادوگر مطمئن بود هرگز رخ نمی­دهد.

درست در همان زمان، شاهزاده خانم زیبایی وجود داشت که در آرزوی داشتن شاهزاده خوش قیافه­ای بود تا با او ازدواج کند، اما این فرد در زندگی او ظاهر نمی­شد. روزی، در حالی­که شاهزاده خانم تنها، در جنگل کنار برکه­ای قدم می­زد، قورباغه­ی زشتی یعنی همان شاهزاده را دید که در جنگل زندگی می­کرد. زمانی که شاهزاده خانم به آرامی کنار آب نشسته بود و به موقعیت­اش فکر می­کرد و در آرزویش ظاهر شدن شاهزاده خوش قیافه­ای بود، آن قورباغه ظاهر شد و شروع به صحبت کرد.

به شاهزاده خانم گفت که در حقیقت یک شاهزاده خوش قیافه بوده واگر او را ببوسد، به کسی که قبلاً بوده تبدیل می­شود و با او ازدواج خواهد کرد و تا ابد او را دوست خواهد داشت. این پیشنهاد به نظر احمقانه
می­آمد اما با بی­میلی زیاد، شجاعت و منش خود را فرا خواند ولب قورباغه را بوسید.

همان­طور که قول داده بود فوراً به شاهزاده خوش قیافه­ای تبدیل شد.به عهدش وفا کرد و با شاهزاده خانم ازدواج کرد و آنها با شادی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.

نتیجه اخلاقی داستان

به نظر می­رسد که تقریباً همه افراد یک یا بیشتر از یک مانع دارند که آن­ها را از اینکه شخصی کاملاً شاد، سالم و خوشحال باشند که هر روز جدیدرا با هیجان وانتظار دنبال می­کند، باز می­دارد.

قورباغه­ی زندگی شما چیست که پیش از بدست آوردن تمام آنچه را که برای شما ممکن است، باید آن را ببوسید؟ تجربه­های منفی زندگیتان کدامند که باید آن­ها را بپذیرید تابه آن­ها رسیدگی شود و آنها را
می­توانید استفاده کنید تا خودتان را به شگفت­انگیزترین شخص ممکنه تبدیل کنید؟

آنچه را که همۀ ما می­خواهیم

هدف بزرگ زندگی بشر لذت بردن از شادی و آرامش ذهن است. هر فرد نرمالی می­خواهد حس مثبت عشق، شادی، رضایت و تکامل را تجربه کند واز آن لذت ببرد.

شاید مهم­ترین کشف در روانشناسی و رضایت شخصی این است که بزرگ­ترین موانعی که بین شما و زندگی فوق­العاده­تان قرار دارند معمولاً احساسات ذهنی منفی در روابط­تان و نسبت به خود و دیگران است. تنها زمانی که یاد گرفتید به طور پیوسته قورباغه را ببوسید و به جستجو کردن ویافتن نکته­ای مثبت وارزشمند در هر شخص و موقعیتی عادت کنید، آنگاه قفل توانایی بالقوه­تان برای موفقیت را می­گشایید.

این برنامه بر اساس ۵ هزار صحبت و سمینار با بیش از پنج میلیون تماشاچی در پنجاه و هشت کشور توسط برایان تریسی و بیش از چندهزار ساعت کار در زمینه مشاوره و روانشناسی توسط کریستینا تهیه شده است.در این برنامه مجموعه­ای از روش­ها و تکنیک­های ساده اما قدرتمند را یاد خواهید گرفت که می­توانید فوراً بکار بگیرید تا تفکر منفی را به تفکر مثبت و هر مشکلی در زندگیتان را به فرصت تبدیل کنید. یاد خواهید گرفت که چطور فردی بااعتماد به نفس کامل باشید و تمام توانایی­تان را آزاد کنید تا زندگی شگفت­انگیزی داشته باشید.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

این تکنیک­ها و روش­ها برای میلیون­ها نفر در سراسر جهان کارآمد بوده است و برای شما هم موثر خواهند بود.اجازه دهید شروع کنیم.

فصل اول هفت حقیقت درباره ­ی شما

آبراهام لینکن گفته که انسان همان­قدر خوشحال است که در ذهنش تصور می­کند. طبیعت حقیقی شما برای زنده ماندن شادی، آرامش، لذت وهیجان زیاد است. دراین طبیعت حقیقی هر روز صبح با اشتیاق زیاد برای آغاز روز بیدار می­شوید. احساس خوبی در مورد خود و رابطه­هایتان با افراد مختلف زندگیتان دارید. از کارتان لذت می­برید واز کمک کردن­هایی که تفاوتایجاد می­کند، حس رضایتمندی فوق­العاده­ای دارید. هدف اصلی شما باید سازماندهی زندگیتان به این طریق باشد تا اکثر اوقات چنین حسی را داشته باشید.

به عنوان فردی بالغ با کارایی بالا هر روز باید کارهایی را انجام دهید تاشما را به سمت قدرت بالقوه­تان سوق دهد. باید برای داشتن نعمت­هایتان در هر قسمت از زندگیتان سپاسگزار باشید. اگر از هر قسمت از زندگیتان ناراحت و ناراضی هستید، به سادگی نشانگر این است که چیزی درافکارتان، احساساتتان و رفتارتان درست نیست و باید تصحیح شود.

نقطۀ شروع برای آزاد کردن قدرت بالقوه­تان این است که بفهمید هم اکنون شما در درونتان شاهزاده و یا شاهزاده خانم هستید.

صرف­نظر از اینکه امروز کجا هستید و یا اینکه درگذشته چه کارهایی راانجام داده و یا نداده­اید، هفت حقیقت کلیدی دربارۀ شما به­عنوان یک انسان وجود دارد که باید آن را جزیی از حقیقت زندگیتان بپذیرید.

۱- شما حقیقتاً شخص خوب، عالی و بی­نهایت ارزشمند هستید. هیچ­کس بهتر یا بااستعدادتر از شما نیست. در اعماق وجودتان، انسان خوبی هستید. به شیوه­ی خاص خودتان خوب­تر و بهتر از هر فردی هستید که تا به حال دیده­اید. تنها زمانی که درباره­ی ارزش وخوبی حقیقی­تان شک کنید، شروع به زیر سوال بردن خودتان می­کنید.ناتوانی در پذیرش اینکه شما فردخوبی هستید ریشه در بسیاری از ناخوشنودی­هایتان دارد.

۲- شما در بسیاری از جنبه­ها مهم هستید. برای شروع، شما برای خودتان مهم هستید. تمام جهان شخصی­تان بطور اختصاصی حول محور شما جریان دارد.شمامهمترین فرددرجهان شخصی خود هستید. به هر آنچه که می­بینید یا می­شنوید معنا می­بخشید.هیچ چیزی در جهان­تان معنی خاصی ندارد مگر معنایی که شما شخصاً به آن می­بخشید.

شماهمچنین برای پدر و مادرتان مهم هستید.تولد شما لحظه­ی مهمی در زندگی­شان بوده است و امروز هم روی آنها تأثیر دارد وهمانطور که بزرگ می­شدید، تقریباً هر کاری که انجام می­دادید برای آنها مهم وخاص بوده است.

شما برای خانواده­ی خود، همسر، شریک زندگی، بچه­هایتان و گروه­های اجتماعی دیگر مهم هستید. برخی کارهایی که انجام می­دهیدو هرآنچه را می­گویید تأثیر زیادی بر آنها دارد.

در دنیای خودتان، برای شرکت­تان، مشتریان­تان، همکاران­تان و جامعه­تان مهم هستید. آنچه راکه انجام می­دهید ویاانجام نمی­دهید می­تواند تأثیر زیادی روی زندگی وکار دیگران داشته باشد.

اینکه چقدر احساس مهم بودن می­کنید به طور زیادی کیفیت زندگی­تان را تعیین می­کند. افرادموفق و خوشحال احساس مهم و ارزشمند بودن می­کنند. آنها اینگونه فکر می­کنند، به همین دلیل اینگونه عمل می­کنند و برای آن­ها به حقیقت تبدیل می­شود.

افراد افسرده وناامیداحساس غیرمهم بودن و بی­ارزش می­کنند. آنها احساس افسردگی و ناشایستگی می­کنند.آنها احاس می­کنند «من به­قدر کافی خوب نیستم» و در نتیجه در جامعه وارد می­شوند و درگیر رفتارهایی می­شوندکه به آنها و دیگران صدمه می­زند.

آنها متوجه نیستند که در درون می­توانند شاهزاده یا شاهزاده خانم باشند.

۳- شما پتانسیل بی­اندازه­ای دارید و می­توانید زندگی و دنیای موردعلاقه­تان راخلق کنید. شما نمی­توانید از کل انرژی­تان استفادهکنید حتی اگر صدها بار زندگی کنید.

مهم نیست که تاکنون چه کارهایی انجام داده­اید، این تنها اشاره­ای است بهچیزهایی که واقعاً برایتان ممکن است.هرچه هم اکنون توانایی و استعدادهای طبیعی­تان را بیشتر پرورش دهیددرآینده پتانسیل­های بیشتری را می­توانید ایجاد کنید.

باور به قدرت بالقوه و نامحدودتان کلید اصلی برای تبدیل شدن به آنچه که واقعاً توانایی آن را دارد، می­باشد.

۴- جهانتان رااز هر جنبه، با نحوه­ی فکر کردن ومیزان اعتقادات­تان می­سازید. در حقیقت باورهای­تان واقعیت­های­تان را می­سازد. بعداً دربارۀ آن با جزئیات بحث خواهیم کرد. هر باوری که در مورد خودتان دارید از کودکی شروع به یاد گرفتن آنها کرده­اید.تعجب­آور است که اکثر افکار محدودکننده ومنفی و تردیدهایی که مانع خوشحالی و موفقیت­تان می­شوند به هیچ وجه واقعیت و حقیقت ندارند. زمانی که شروع به زیر سوال بردن باورهای محدودکننده­تان کنید و باورهایی را توسعه دهید که با شخص فوق العاده­ای که واقعاً هستید متناسب است زندگیتان به سرعت شروع به تغییر می­کند.

۵- شما همیشه آزادهستید تا محتویات تفکرات و جهت زندگی­تان راانتخاب کنید.تنها چیزی که کنترل کامل بر آن دارید تفکرات و زندگی درون­تان است. می­توانید تصمیم بگیرید افکار شادی بخش، رضایت­بخش وسازنده داشته باشید تاشما را به نتایج و عملکردهای مثبت هدایت کند. یا می­توانید، در عوض، افکار منفی و محدودکننده­ای انتخاب کنیدکه شما را از پیشرفت باز می­دارد.

ذهن شما مانند باغچه است. یا گلها یا علف­ها رشد خواهند کرد، اما اگر شما گل نکارید علف­ها به طور خودکار بدون هیچ تلاشی از طرف شما رشدخواهندکرد.اگر به­طور آگاهانه افکار مثبت ندارید افکار منفی به­جای آنها رشد می­کند.

این تشبیه ساده درباره­ی باغچه توضیح می­دهد که چرا اکثر مردم ناخشنود هستند و دلیل آن را نیز نمی­دانند.

۶- شما دراین کرۀ خاکی باسرنوشت عالی پا گذاشته­اید: آمده­اید تاکار خارق­العاده­ای در موردزندگی­تان انجام دهید. ترکیب بی­همتایی از استعدادها، توانایی­ها، ایده­ها، بینش­ها، و تجربه­هایی دارید که شما را از هر کسی که تا به حال زندگی کرده متمایز می­کند.شما برای موفقیت طراحی و برای عظمت مهندسی شده­اید.

پذیرش یا عدم پذیرش این نکته به­طور گسترده اندازه­ی اهدافی که مشخص کرده­اید، قدرت پایداری­تان در برابر مصیبت، اندازه­ی پیروزی­ها و جهت کلی زندگیتان را مشخص می­کند.

۷- هیچ محدودیتی برای آنچه که می­توانید انجامدهید، یا می­توانید باشید یا می­توانیدداشته باشیدوجودندارد مگر محدودیتی که درافکار وتصورات­تان برای خودایجاد می­کنید. بزرگترین دشمنی که با آن روبرو خواهید بود ترس­ها و تردیدهای خودتان است. اینها معمولاً افکار منفی هستند که لزوماً بر پایه حقیقت نیستند و طی سال­ها آنها را پذیرفته­اید برای همین هیچ­وقت آنها را زیر سوال نمی­برید.

همان­طور که شکسپیر در کتاب «تندباد» نوشته است: «آنچه که گذشته است مقدمه­ای است».هر آنچه که درگذشته درزندگی برای شما رخ داده است، آمادگی برای زندگی شگرفی است که در آینده پیش رویتان قرار دارد.

این قانون را به یادداشته باشید: مهم نیستکه از کجا آمده­اید، آنچه واقعاً مهم است این است که به کجا می­روید.

تندیس داوود ساخته­ ی میکلانژ

اجازه دهید داستانی رابرای شما تعریف کنم. در گالری واقع در فرهنگستان فلورانس ایتالیا مجسمه­ی داوود به نمایش گذاشته شده که بدست میکلانژ ساخته شده است وبه نظر بسیاری از افراد زیباترین مجسمه­ی جهان است.

افراد از تمام نقاط جهان می­آیند تا با حیرت به آن خیره شوند.احساسات قوی که در حضور مجسمه تجربه می­کنید بسیار قدرتمند است.

چه داستانی پشت آن است

درسال ۱۵۰۱ خانواده­ی قدرتمند مداچی، میکلانژ را مأمور کردند تا برای میدان اصلی فلورانس مجسمه­ای بسازد که از تمام کارهای هنری برجسته باشد.

هنگامی که او در نهایت این مجسمه باورنکردنی راساخت، آن را در یک مراسم بزرگ عمومی که هزاران نفر در آن حضور داشتند پرده­برداری کردند؛ درحالی­که پرده کنار می­رفت تا مجسمه آشکار شود صدای «واه» از جمعیت بلندشد. آنها بلافاصله تشخیص دادند که این شاید زیباترین مجسمه­ای است که تا به حال ساخته شده بود.

کمال در سنگ مرمر

بعدها در زندگیش یکبار از میکلانژ پرسیده شد که چگونه توانست مجسمه­ای به این زیبایی بتراشد؟ او توضیح دادکه: یک روز صبح پیاده به سمت محل کارش در حرکت بودکه نگاهش به سنگ مرمر بزرگی در کنار خیابان جلب می­شود که سال­ها پیش از کوه پایین افتادهبود و روی آن بوته و چمن رشد کرده بود.

او بارها دراین مسیر حرکت کرده بود، اما این­بار ایستاد و سنگ مرمر بزرگ را ورانداز کرد و بارها دور آن قدم زد.ناگهان متوجه شد که این دقیقاً همان چیزی است که برای مأموریتش یعنی خلق مجسمه دنبالش بود. آن را بار زد وبه محل کارش آورد و تقریباً چهار سال روی آن کار کرد تا داوود را خلق کرد.

او بعدها می­گوید «من داوود را از همان اول در آن قطعه سنگ مرمر دیدم.کار اصلی من ازآن به بعد این بودکه هر آنچه که به شکل دیوید نبود را حذف کنم تاشکل اصلی پدیدار شود.»

این داستان شما نیز هست

به­طور مشابه ممکن است شما مانند داوودی باشیدکه درسنگ مرمر زندانی شده است. هدف اصلی شما در زندگی حذف همه ترس­ها، تردیدها، ناامنی­ها، احساسات منفی وباورهای غلطی است که مانع شماست تاآنچه که باقی می­ماند بهترین فردی باشد که می­توانید باشید.

وظیفه­ی شمااین است که قورباغه را ببوسید وعناصر مثبتی که درهر موقعیتی وجوددارد را پیدا کنید تا آگاهانه تمام منفی­ها را به مثبت تبدیل کنید و شاهزاده­ی خوش قیافه­ای را در زندگی­تان پدیدار کنید.

هم اکنون تصمیم بگیرید که تمام انرژی­تان را برای موفقیت و خوشحالی آزاد خواهید کرد و به شخص خارق­العاده­ای که هم اکنون در درون شما خفته است، تبدیل شوید.

تمام چیزهای خوبی که برای بدست آوردن آنها پا به این جهان گذاشتید را به سرانجام خواهید رساند. در ادامه مطالب روش این کار را یادخواهید گرفت.

حالااینکار راانجام بدهید

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

افکار محدودکننده ومنفی درباره­ی موقعیت­ها یا توانایی­های شخصی­تان که ممکن است مانع شما شود را مشخص کنید.

سپس از خودتان بپرسید «اگر آنها حقیقت نداشتند چه؟»

اگر تمام استعدادها و توانایی­های لازم برای انجام هر کاری راداشتید تا به هر چیزی در زندگی دست یابید چه؟ اگر هیچ محدودیتی نداشتید، چه؟ اگر موفقیت برای شما تضمین شده بود، چه اهدافی را برای خودتان تعیین می­کردید؟ و از امروز چه کاری را متفاوت انجام می­دادید؟

اجازه دهید هفت حقیقت درباره­ی شما را تکرار کنم:

۱. شما حقیقتاً شخص خوب، عالی و بی­نهایت ارزشمندی هستید.

۲. شما در بسیاری از جنبه­ها مهم هستید.

۳. شما پتانسیل­های بی­اندازه­ای دارید و می­توانید زندگی و دنیای موردعلاقه­تان را خلق کنید.

۴. جهانتان رااز هر جنبه، با نحوه­ی فکر کردن و میزان اعتقادتان می­سازید.

۵- شما همیشه آزاد هستید تا محتوای تفکرات و جهت زندگیتان را انتخاب کنید.

۶- شما با سرنوشت عالی در این کره­ی خاکی پا گذاشته­اید: آمده­اید تا کار خارق­العاده­ای در موردزندگی خودتان انجام دهید.

۷- هیچ محدودیتی برای آنچه که می­توانید انجام دهید، می­توانید باشید یا می­توانید داشته باشید، وجود ندارد مگر محدودیتی که بر افکار و تصورات­تان قرار می­دهید. بزرگترین دشمنی که با آن روبرو خواهید شد ترس­ها و تردیدهای خودتان است. اینها معمولاً افکاری هستند که لزوماً حقیقت ندارند و از آنجایی که سال­هاست که آنها را پذیرفته­اید پس هیچ­وقت آنها را زیر سوال نبرده­اید.

فصل دوم شاهزاده خوش قیافه­تان را تصور کنید

ناپلئون بناپارت گفته است: آرزوهای کوچک نداشته باشید، تنها آرزوهای بزرگ هستندکه قدرت به حرکت واداشتن ذهن بشر را دارند و شما نیز نباید آرزوهای کوچک داشته باشید.

شاهزاده خانم در آرزوی ازدواج با هر کسی نبود. او با ایده روشنی از ملاقات باشاهزاده خوش­قیافه­ای شروع کرد که از هر لحاظ برای او ایده­ال باشد. شاهزاده یا شاهزاده خانم خوش­قیافه شما در کار یا زندگی شخصی­تان کیست؟

برای تبدیل شدن به یک فرد واقعاً شادو راضی، بایدباتعریف روشنی از فرد ایده­الی که می­خواهیدباشید و زندگی عالی­ای که می­خواهید داشته باشید، شروع کنید. اگر بهترین شخص ممکنه بودید چه ویژگی­ها و شخصیتی داشتید؟ روانشناسان شخص با کارایی بالا و خودجوش رااین­گونه تعریف کرده­اند که: آنها واقعاً خوشحال، در صلح با جهان وخود، با اعتمادبه نفس، مثبت، باشخصیت، در آرامش، سپاسگزار، پرانرژی هستند واحساس رضایت از پتانسیل بالقوه خود و به­طور کلی احساس فوق­العاده­ای در مورد زندگی دارند. اگر این توصیف هدف خوبی برای شما در ماه­های آینده است، این برنامه به شما نشان خواهد داد که چطور می­توانید به چنین شخصی تبدیل شوید.

تمرین عصای جادویی

تمرین «عصای جادویی» را انجامدهید. درحالی­که به آینده فکر می­کنید، تصور کنید که می­توانید عصای سحرآمیزی را تکان دهید و زندگی ایده­آل خود را در چهار حوزه­ای که تعیین­کننده بسیاری از شادی و یا ناراحتی شماست، بسازید:  آن چهار حوزه اینها هستند: (۱) شغل و درآمد (۲) خانواده و روابط (۳) سلامت و تناسب اندام، و (۴) استقلال مالی.

یکی از مهم­ترین رفتارهای افراد موفق «آرمان سازی» نامیده می­شود. در آرمان­سازی، چشم­انداز عالی برای آینده­ی خود در هر جنبه­ای از زندگیتان می­آفرینید. تفکر «بدون محدودیت» را تمرین می­کنید.

تصور کنید که از تمام وقت و پول، دوستان وارتباطات، تحصیلات و تجربه­ها، و همه استعدادها و توانایی­هایی که احتمالاً به آن نیاز پیدامی­کنید، را دارید.اگر در چنین وضعیتی بودید، با زندگیتان واقعاً چه­کاری می­خواهید انجام دهید؟

هنگامی­که آرمان­سازی را باعصای سحرآمیز ترکیب می­کنید، ذهن خود را از محدودیت­های تفکر روزانه و پرداخت قبوض رها می­کنید. تمرینی که  «آسمان آبی» نامیده می­شود، را تمرین می­کنید و این نشانه افراد ممتاز و موثر از هر لحاظ است.

آینده ایده­آل خود را طراحی کنید

تفکر «برگشت از آینده» را تمرین کنید.پنج سال به جلو بروید، و به جایی که امروز هستید نگاه کنید. پاسخ­هایتان به سوالات زیر را یادداشت کنید:

۱. اگر شغل، حرفه یاکسب وکارتان پنج سال آینده عالی می­بود، چگونه به نظر می­رسید؟ درآمدتان چقدر می­بود؟ موقعیت­تان از آنچه امروز هست چقدرمتفاوت می­بود؟

چرا درحال حاضر این زندگی را ندارید واز شغل ودرآمد ایده­آل خود لذت نمی­برید؟

۲. اگر خانواده و روابط­تان، خانه و سبک زندگیتان در پنج سال آینده عالی می­بود، چگونه به نظر می­آمد وچقدر باامروز متفاوتمی­بود؟

اولین گامی که می­توانید بردارید تا این زندگی ایده­آل را خلق کنید چه می­تواند باشد؟

۳. اگر سطح سلامتی و تناسب اندام در پنج سال آینده ایده­آل می­بود، چطور به نظر می­رسیدید و چه احساسی داشتید؟ وزن­تان چقدربود؟ هر روز یا هر هفته چقدر ورزش می­کردید؟ چه غذاهایی را می­خوردید؟ و به­خصوص، چقدراز نظر جسمی با شخصی که امروز هستید تفاوت می­کردید؟ اولین کاری که می­توانید شروع به انجام دادن کنید، یا متوقف کنید تا از سلامتی و تناسب اندام کامل لذت ببرید، کدامند؟

۴. در نهایت، اگر وضعیت مالی شما در پنج سال عالی می­بود، ارزش شما چقدر می­بود؟ چقدر در بانک داشتید، و ماهانه وسالانه عایدی شما از سرمایه­گذاری­تان چقدر می­بود؟

تصور کنید که می­توانید عصای سحرآمیز را روی این چهار مورد تکان دهید و آنها را از همه لحاظ عالی کنید؟ چگونه به نظر می­آمدند؟

روز ایده­آل خود را طرح­ ریزی کنید

اغلب وقتی روز را باهمسرم سپری می­کنم وتلاش می­کنیم بفهمیم در وقت­مان با هم چه کاری انجام دهیم، من از او می­پرسم، «عزیزم، اگر امروز یک روز عالی برای تو بود، با آنچکار می­کردی؟» همین سوال را از خودم هم می­پرسم.سپس راهی پیدا می­کنیم تا این دو روز خوب را با هم تلفیق کنیم.

اگر او از ابتدا می­دانست که مجبور به سازش است، در چگونگی توصیف روز عالی خود محدود می­شد اما زمانی که آنچه را که برایش عالی است را توصیف می­کند، تصاویرش کاملاً متفاوت است.

در زندگی، مااغلب با فکر کردن درباره­ی همه­ی محدودیت­ها وکمبودهای پیش رویمان شروع می­کنیم. بااین حال اگر باتصور اینکه هیچ محدودیتی ندارید شروع کنید، از آنچه که به ذهن­تان می­آید شگفت­زده خواهیدشد. قانون این است: پیش از اینکه تصمیم بگیرید چه چیزی امکان­پذیر است تصمیم بگیرید چه چیزی برای شما ایده­ال است.

مهم­تر ازهمه، از امروز باید چه کار کنیم تابرای آینده­ی ایده­آل وموردعلاقه ­مان آماده شویم؟

پیتر دراکر، کارشناس مدیریت می­گوید: «مردم آنچه که می­توانند در یک سال انجام دهند را بسیار دست بالا می­گیرند، اما آنچه را که در پنج سال می­توانند انجام دهند رابسیار دست کم می­گیرند. امروز باشروع به طراحی آینده ایده­آل خود، می­توانید کنترل کامل زندگی خود را بر عهده بگیرید.»

دراینجا خلاصه­ای از آنچه که تا بهحال راجع به آن صحبت کردیم، آمده است:

۱. آرزوهای بزرگ داشته باشید. با تعریف روشنی از شخص ایده­آلی که می­خواهید باشید و زندگی ایده­الی که می­خواهید داشته باشید، شروع کنید.

۲. تصور کنید که شما یک عصای جادویی دارید تاشغل، خانواده و روابط، سلامت و تناسب اندام، و وضعیت مالی را دگرگون کنید. چگونه هریک ازاینموارد را ایده­آل می­کنید؟

۳. تفکر «بدون محدودیت» راتمرین کنید. باتمرین تفکر «آسمان آبی» ذهن خود را از چالش­های روزانه رها کنید.

۴. پیش از اینکه تصمیم بگیرید چه چیزی امکان­پذیر است تصمیم بگیرید چه چیزی برای شما  ایده­ال است.

۵. آینده ایده­ال خود را طراحی کنیدتا بتوانید کنترل کامل زندگی خود را به دست گیرید.

۶. هدفی که اگر آن را در عرض بیست و چهار ساعت بدست می­آورید، بزرگترین تأثیر مثبت را بر زندگی شما می­گذاشت کدام است.

۷. چه کاری است که می­خواهید بلافاصله انجام دهید تا شروع به ایجاد زندگی ایده­ آل خود کنید؟

فصل سوم رو دررو با قورباغه­ تان مواجه شوید

این گفته قدیمی را به خاطر بسپارید: «انکار رودخانه­ای در اروپا نیست» مارک توان

زمانی که از شاهزاده خانم زیبا در میان جنگل در آرزوی شاهزاده خوش­قیافه­ای بود، خواسته شد آن قورباغه، خیس، لزج، سرد و زشت راببوسد، او حق انتخاب داشت. می­توانست در موقعیت فعلیش، تنها و ناراحت بماند یا می­توانست شجاعت به خرج دهدوشانس­اش را با قورباغه امتحان کند حتی اگر هیچ تضمینی وجود نداشت.

همه یک قورباغه یاحتی گاهی چندقورباغه دارندکه باید بوسیده شود. قورباغه­های زندگی شما افرادو موقعیت­های منفی و تجربه­های گذشته، مشکلات فعلی، تردیدها وافکار محدودکننده خود شما می­باشند. گاهی قورباغه­ی شما ریسک­ها و تعهداتی هستند که باید آنها را بر عهده بگیرید اگر می­خواهید بی­حرکت نمانید و به جلو پیش بروید.

با حقیقت­ها روبرو شوید

گاهی برای بوسیدن قورباغه، واقعاً تصمیم می­گیرید که قورباغه را در آغوش بگیرید و بپذیرید که قورباغه­ها می­توانند لزج، سرد و زشت باشند.

گاهی، قورباغه را به منظور خداحافظی می­بوسید و قورباغه برانگیزنده احساس گناه و قضاوت­کننده را رها می­سازید. گاهی انتخاب می­کنید که انتظارات­تان را تغییر دهید و قورباغه را با دید دیگری نگاه کنید. گاهی شاید باید پیشانی قورباغه را ببوسد واو را ببخشید.

راه­های زیادی وجود دارد تاقورباغه­ های زندگیتان را حذف کنید.

جهان روانشناسی دو نوع شخصیت را تعریف کرده است: روبرو شونده و فرار کننده. تعجب­آور نیست که افراد روبروشونده که کسانی هستندکه با ترس­هایشان روبرو می­شوند، با واقعیت­ها مواجه می­شوند و باصداقت و مشتاقانه به افراد ومشکلات زندگیشان رسیدگی می­کنند از افراد فرارکننده شادتر، موثرتر و بااعتماد به نفس بیشتری هستند.

افراد روبرو شونده ترس از مواجه شدن را می­پذیرند. آنها احساسات­شان را کنترل می­کنند.افراد فرارکننده از ناشناخته­ها می­ترسند و اعتماد به نفسی که لازمه پیشرفت است را ندارند.

خوشبختانه، با تصمیم به «رودررو شدن با قورباغه پیش از بوسیدن آن» بوسیله عادت کردن به مواجهه­ی صادقانه با موقعیت­تان به­جای طفره رفتن یاانکار مشکلات می­توانید به فرد قدرتمندتر و مثبت­تری تبدیل شوید.

واقع­گرا باشید

در جلسات مشاوره­ام، اغلب با مراجعینی سروکار دارم که با توقعات بیهوده، ناامید شدند. یکبار با خانم جوان ۳۰ ساله­ای مشاوره داشتم که بعد ازدیدن والدینش می­آمد و در مورد این صحبت می­کرد که چقدر ناراحت می­شد که باوجود تلاش زیاد او برای دیدن خانواده، والدینش تلاش زیادی برای وقت گذراندن با او نمی­کردند. درباره کارهایی که از خانواده­اش توقع داشت تاهنگام ملاقات با او انجام دهند صحبت کردیم و با هم سعی کردیم تا انتظاراتش را از والدین­اش تغیر دهیم. زمانی که او تصمیم گرفت تا سطح توقعات خود را پایین بیاورد و انتظار کم کاری آنها را داشته باشد، ناامیدی را رها کرد و احساساتش نسبت به خانواده­اش بهتر شد. او تجربه متفاوتی از قورباغه­اش به دست آورد. با تغییر آگاهانه توقعاتش، احساسش را تغییر داد و کنترل آن را به دست گرفت.

یکی از حقایقی که سرانجام هر کسی می­آموزد این است که «افراد تغییر نمی­کنند». شخصیت و رفتار افراد حدود ۱۷ یا ۱۸ سالگی ثابت و محکم می­شود و تقریباً تا پایان زندگیشان بی­تغییر می­ماند. به همین دلیل تلاش برای تغییر دیگران همواره با یاس و ناامیدی می­انجامد.

همانطور سیمون جانسون یکبار گفت، زمانی که می­بینم تغییر دادن حتی چیزهای کوچک در خودم چقدر سخت است، برای همیشه از تغییر هر چیزی در دیگران مأیوس می­شوم.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

این مسئله بدان معنی نیست که افراد نمی­توانند مهارت و توانمندی­های جدیدی را بدست آورند و به شخصی تبدیل شوند که واقعاً توانایی­اش را دارند اما نبود اشتیاق واقعی برای تغییر به همراه تلاش زیاد نکردن برای تغییر، تغییر قابل توجهی را ایجاد نمی­کند.

سوال این است که چند تا روانشناس لازم است تا لامپی را تغییر دهند. جواب این است، یک نفر، اما لامپ واقعاً باید بخواهد تغییر کند.

نکته اصلی این استکه هرگز نباید خوشحالی یا آرامش خاطر خود را قربانی آرزو و امیدی کنید که فردی را از آنچه که همیشه بوده به شخص دیگری تغییر دهید که برای شما مناسب­تر است. معمولاً هیچ­گاه چنین اتفاقی رخ نمی­دهد.

همان­طور که پیتر دراکر یکبار گفته: اینطور نیست که معجزه­ها رخ نمی­دهند اما موضوع این است که نمی­توانید روی آن حساب کنید.

با واقعیت کنار بیایید

انکار، یا خودداری از مواجهه با حقیقت یا واقعیت وضعیت خود یا دیگری، عامل اصلی استرس، اضطراب، احساسات منفی و حتی بیماری­های جسمی و روحی است. پذیرش نقطۀ مقابل انکار است. وقتی فرد یا موقعیتی را در خانه یامحل کار همان­گونه که هست می­پذیرید و قبول می­کنید که تغییر نخواهد کرد و بر اساس این موضوع عمل کنید، بخش عمده استرس ایجاد شده در این وضعیت از بین می­رود.

حقایق را از مشکلات جدا کنید

بسیاری از احساسات منفی از واکنش افراطی و نامناسب نسبت به موانع یا مشکلات غیرمنتظره ناشی می­شوند. ضروری است که در صورت بروز مشکلات با دقت آن را تحلیل کنید تا مطمئن شوید که به درستی آن را درک کرده­اید و اینکه چه کاری می­­توانید انجام دهید تا آن را حل و فصل کنید. اینطور آغاز کنید:

اول، با تمایز قائل شدن بین واقعیت و مشکل شروع کنید. تفاوت چیست؟ ساده است. واقعیت غیرقابل تغییر است. سن شما یک واقعیت است. شرایط جوی یک واقعیت است. چیزهایی هستند که فقط وجود دارند و قابل تغییر نیستند. اینها واقعیت­ها هستند.

یکی از کلیدهای خوشبختی این است که تصمیم بگیرید هرگز در مورد واقعیت­ها ناراحت یا عصبانی نشوید. درست همانطور که از اجسام، مثلاً مبلی که با آن اصابت کردید، عصبانی نمی­شوید، در مورد واقعیت­ها نیز ناراحت و عصبانی نشوید. آنها را می­پذیرید و زندگی و فعالیت­هایتان را پیرامون آنها تطبیق می­دهید. این راند فلسفه­ی جامدات خود را اینگونه بیان می­کند که «حقیقت قسمتی از دنیا است».

پس مشکل چیست؟ مشکل چیزی است که می­توانید برای آن کاری انجام دهید. هدف دست نیافته، مشکلی حل نشده است. هر مانعی در مسیر شما، مشکلی حل نشده است. می­توانید استعداد و توانایی­تان را در حل مشکلات و رسیدن به اهداف متمرکز کنید. مشکلات چالش­هایی هستند که در طول زندگی با آن­ها مواجه می­شوید.

گذشته و آینده

دو دوره زمانی در زندگیتان وجود دارد: گذشته و آینده. حال تنها لحظه­ای استکه بین این دو قرار دارد. حقیقت­ها را در چه بازه زمانی قرار می­دهیم و مشکلات رادر چه بازه زمانی قرار می­دهیم؟

حقیقت این است که اکثر واقعیت­هایی که ما را ناراحت می­کند متعلق به گذشته­اند. آنچه که در گذشته اتفاق افتاده، یک واقعیت است و قابل تغییر نیست. درک این مطلب مهم است چراکه افراد زیادی در لحظۀ حال نگران و  ناراحت هستند چون چیزی که در گذشته انتظارش را داشتند اتفاق نیافتاده بود. اما به خاطر اتفاق افتادن یا نیافتادن آن در گذشته، اکنون واقعیتی غیرقابل تغییر هستند. ناراحت شدن برای وقعیت­ها فایده­ای ندارد.

اکهارت تول در کتابش به نام «قدرت حال» دربارۀ اهمیت بودن در لحظه حال صحبت می­کند. او توضیح می­دهدکه وقتی گذشته را ترسیم می­کنیم احساس ناراحتی به ما دست می­دهد و وقتی زمانی طولانی دربارۀ آینده نگران هستیم، نگرانی بی­موردی داریم.

مشکل به آینده مربوط می­شود. مشکل موضوعی است که می­توانید دربارۀ آن کاری انجام دهید در این وادی می­توانید استعدادها و توانایی­هایتان را برای کسب نتیجه­ی متفاوت متمرکز کنید. مشکل با آینده در دستان شماست و نتایج حاصله به فعالیت­های شما در زمان حال بستگی دارد.

پیک­نیک بارانی

تصور کنید با شخصی در فعالیت اجتماعی برخورد می­کنید و از او می­پرسید، «حالتان چطور است؟» او با ترشرویی پاسخ می­دهد، «خوبم، اما هنوز بابت اتفاق پیش آمده واقعاً عصبانی هستم.»

با کمی تعجب می­پرسید، «چه اتفاقی؟»

می­گوید، «خب، حدود ۵ سال پیش، من و خانواده­ام شنبه شب سبد پیک­نیک را آماده کردیم تا بتوانیم یکشنبه بریم بیرون و پیک­نیک خوبی داشته باشیم. اما یکشنبه صبح، هوا به شدت ابری شد و تمام روز باران بارید بنابراین مجبور شدیم برنامه گردش را لغو کنیم و من هنوز عصبانی هستم.»

شاید در این لحظه فکر کنید که «این فرد به چک­آپ مغزی نیاز دارد.» او فرد متعادلی نیست. او منطقی فکر نمی­کند. چطور ممکن است که فردی هنوز در مورد این واقعیت که ۵ سال پیش باران باریده عصبانی باشد؟ خنده­دار است.

رودررو با قورباغه­تان مواجه شوید

حمال گونی

شاید خنده­دار به نظر برسد، اما امروز افراد زیادی به دلیل حوادث غیرقابل تغییر گذشته هنوز عصبانی، ناراحت و حتی در روابط و کارشان ناکارآمد هستند. امروز هنوز بخاطر رابطه­ای که سال­ها پیش با مشکل مواجه شد، سرمایه­گذاری­ای که پولشان را از دست دادند یا شغلی که به هر دلیلی آنطور که می­خواستند پیش نرفته ناراحت و دلخورند.

به­جای اینکه بپذیرند موقعیت آنطور که می­خواستند پیش نرفت چیزی که «حمال گونی» نامیده می­شود را تمرین می­کنند. آن­را با خود حمل می­کنند وآماده­اند تا محتویات آن را خالی کنند و به کسی نشان دهند که علاقه ابراز می­کنند. (اغلب با این افراد در مجامع عمومی و یا صندلی کناری در هواپیما برخورد می­کنید)

وقتی با دوستانی سروکار دارم که تلاش می­کنند تجربه یا مانعی در گذشته را رها کنند به جای اینکه مشکلات را تحت فشار قرار دهند تا آنها را رها کنند و از قورباغه­هایی که به آنها عادت کرده­اند عبور کنند، از آن­ها می­پرسم «تمرکز بر این موضوع، بهانه یا احساس چه سودی برایتان دارد؟» این سوال فوق­العاده­ای است. ما اغلب شرایط منفی را ادامه می­دهیم زیرا این کار ما را از اقدامات جدید یا ریسک درایجاد ارتباط جدید یا آغاز فعالیت تجاری جدید محفوظ می­دارد.

یکی از نشانه­های افراد متعادل و شاد این است که آنها با مشکلات با گذشته که همان قورباغه زشتشان است روبرو می­شوند و آن را به­عنوان حوادث گذشته می­پذیرند که که قابل تغییر نیستند و از آنها هرچه توانسته­اند می­آموزند و به شدت روی شغل و زندگیشان کار می­کنند به­طوری که فرصتی برای فکر کردن به گذشته ندارند.

موقعیت را تحلیل کنید

تحلیل دقیق شرایط راهی برای تحت کنترل در آوردن موقعیت­های منفی است. این کار را با پرسیدن سوال می­توانید انجام دهید. وقتی سوال می­پرسید و تلاش می­کنید وضعیت یا تغییرات رخ داده را درک کنید، غیرممکن است که احساس ناراحتی و عصبانیت کنید یا از کنترل خارج شوید. با پرسیدن چهار سوال می­توانید هر وضعیتی را تحت کنترل خود بگیرید:

۱. «دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟» در این مرحله صبور باشید. بکوشید دقیق باشید. از حالت تهاجمی و ملامت دیگران برای اتفاقی پیش آمده خودداری کنید. در عوض بر شفافیت­سازی و فهم وضعیت تمرکز کنید. سعی کنید خونسنرد باشید و احساساتی نشوید.

۲. «چطور اتفاق افتاد؟» تصور کنید برای فرد دیگری می­خواهید اطلاعات کسب کنید، دقت مدارک برای شما مهمتر هستند تا اتهاماتی که زده می­شود. سوالات پیگیرانه بپرسید تا به­طور کامل متوجه جزئیات شوید.

۳. «چه کاری می­توان انجام داد؟» با تمرکز بر آینده کنترل افکارتان را در دست بگیرید، به جای تمرکز بر اتفاق پیش آمده که غیرقابل تغییر است سعی کنید به فکر راهکاری مناسب باشید. این کار دیدگاه شما را مثبت­تر می­کند و بر احساسات خود و شرایط تسلط یابید.

۴. «هم اکنون چه کارهایی می­توانیم انجام دهیم؟» به­جای نگرانی، افسوس و پشیمانی به انجام هر کاری که به حل مسئله و تغییر وضعیت کمک می­کند، مشغول شوید.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

جستجو کنید تا بفهمید

استفان کاوی در کتابش «۷ عادت افراد بسیار موثر» می­گوید: «ابتدا دنبال درک کردن باشید سپس به دنبال درک شدن.» قبل از هرگونه قضاوت یا نتیجه­گیری بر درک کردن روشن وضعیت تمرکز کنید.

از گرایش به «فاجعه­سازی»، اندیشیدن یا فرض بدترین­ها در وضعیتی دشوار بپرهیزید. به ندرت شرایط به همان بدی هستند که در ابتدا به نظر می­رسند.

از اشتباه رایج اشتباه گرفتن رابطه همبستگی با علت و معلولی، بپرهیزید، اینکه تصور کنید اگر دو اتفاق با هم رخ دادند. حتماً یکی از اتفاق­ها باعث ایجاد اتفاق دیگر شده است. این تفکر اشتباه باعث نتیجه­گیری سریع می­شود که معمولاً غلط از آب درمی­آید. در بسیاری موارد، دو اتفاق همزمان صرفاً تصادفی هستند و هیچ­کدام از اتفاق­ها ربطی به یکدیگر ندارند.

کلید تجزیه و تحلیل هر وضعیت و آرام و تحت کنترل نگه داشتن خود این است که به پرسیدن سوالات و جمع­آوری اطلاعات ادامه دهید. گاهی آنچه که مشکل یا مانع بزرگی به نظر می­رسد در نهایت به دشواری که شما فکر می­کردید نیستند. معمولاً آنچه که ابتدا مشکل به نظر می­رسد فرصتی برای ایجاد تغییر است که معمولاً موهبتی پنهان می­باشد.

تمرین پذیرش به جای انکار، مواجه شدن به جای فرار کردن، رودررو شدن با قورباغه به جای وانمودکردن زیبایی آن، نشانه­های مردمان موثر است. افرادی که به فراز و نشیب­های اجتناب­ناپذیر زندگی و کارشان واکنشی مثبت وسازنده نشان می­دهند درهر سازمان بیشترین احترام را دارند.

نابودگر نگرانی

یکی از بهترین راه­ها برطرف کردن نگرانی به کارگیری «نابودگر نگرانی» درهر وضعیتی است که برای شما اضطراب­آور و ناراحت­کننده است. ۴ گام برای استفاده از روش نابودگر نگرانی وجود دارد:

گام اول: وضعیت نگران­کننده را به روشنی توصیف کنید. دقیقاً نگران چه چیزی هستید؟

اکثر مردم درباره­ی چیزهای مبهم و نامشخص نگران هستند. افکار آن­ها مبهم و گیج است. مانند کودکان در تاریکی شب، به دلایل نامشخص نگران هستند. یا اطلاعات کافی از چیزی که نگرانشان کرده است ندارند واین موضوع باعث واکنش افراطی آنها می­شود.

در پزشکی می­گویند «تشخیص صحیح نیمی از درمان است.» توصیف صحیح نگرانی­تان، اگر ممکن است به صورت مکتوب، اغلب بلافاصله راه حل­های پیش رویتان می­گذارند که نگرانی را به­طور کامل برطرف می­کند.

گام دوم: بدترین نتیجه ممکنه از این موقعیت نگران­کننده را تعیین کنید. بدترین چیزی که ممکن است رخ دهد چیست؟

اکثر احساسات منفی و موقعیت­های نگران­کننده به­خاطر انکار اتفاق می­افتد. فرد به خاطر انکار واقعیت موقعیت خود احساس اضطراب شدید می­کند. نمی­خواهد این وضعیت حقیقت داشته باشد.امیدوار است با نادیده گرفتن آن، از شرش خلاص شود یا جدیت موضوع از بین برود، اما این روش به ندرت کارایی دارد.

وقتی بدترین نتیجه ممکنه در وضعیت موجود را شناسایی کردید، اغلب پی می­برید وضعیت آنقدر که شما فکر می­کردید بد نبوده است.اگر مجبور شوید می­توانید با وجود این اتفاق باز هم به زندگی ادامه دهید. ممکن است ارتباطی به پایان رسیده باشد ولی شما را نخواهد کشت. ممکن است مبلغ مشخصی را از دست داده باشید، اما شما را ورشکسته نخواهد کرد. حتی اگر ورشکسته شوید وضعیت نگران­کننده یک واقعیت است نه یک مشکل و باید با آن مواجه شد. با انجام کار متفاوتی با روش دیگری و در جای دیگری باز می­توانید در آینده پول زیادی به دست آورید. مثبت بیندیشید. به نقطه روشن نگاه کنید.

اگر مسئله سلامتی در میان است تصمیم بگیرید که با آن روبرو شوید. خودتان را بازی ندهید. هر کاری برای رفع مشکل سلامتی انجام دهید و سپس سلامتی خود را به متخصص و قدرت برتر بسپارید. جمله­ای شگفت­انگیز وجود دارد که می­گوید: وقتی همه­ی کارها را انجام دادید آنگاه برخیزید.

گام سوم: تصمیم بگیرید که اگر بدترین اتفاق رخ دهد آن را بپذیرید. از آنجا که بیشتر اضطراب­ها به خاطر خودداری از شناسایی و بعد خودداری از پذیرش نتایج احتمالی رخ می­دهد، هنگامی که تصمیم بگیرید که اگر بدترین اتفاق رخ دهد آن را بپذیرید، اضطرابتان از بین می­رود. ناگهان احساس آرامش می­کنید.وقتی پذیرش را جایگزین انکار می­کنید به­طور کامل کنترل احساسی و ذهنی وضعیت را بر عهده می­گیرید.

گام چهارم: بی­درنگ برای بهبود بدترین شرایط دست به کار شوید. هر کار ممکن را برای کاهش آسیب و صدمه، کنترل هزینه­ها و کاهش خسارت انجام دهید. چنان درگیر حل مسئله شویدکه دیگر زمانی برای نگرانی باقی نماند. شکسپیر درکتاب مکبث می­نویسد: «با آغوش باز به سمت دریای مشکلات بروید وبا این کار به مشکلات خاتمه دهید.»

حالا این کار را انجام دهید

دربارۀ مانع اخیری که تجربه کردید، فکر کنید و این چهار سوال را از خود بپرسید: خودتان را در حال پاسخگویی به این چهار سوال مشاهده کنید و ببینید که آیا دلتان را نسبت به موقعیت تغییر می­دهد یا نه.

۱. چه چیزی دقیقا رخ داده است؟

۲. چگونه رخ داد؟

۳. چه کاری می­توان انجام داد؟

۴. الان چه کارهایی می­توانیم انجام دهیم؟

 

فصل چهارم حوض پر از قورباغه­های زشت را تمیز کنید

اسمایلی بلنتون (smily blanton) یکبار نوشت: حقیقت این است که همۀ ما زمانی بزرگ­ترین موفقیت وشادکامی ممکنه را در این زندگی بدست می­آوریم که از استعدادهای فطری­مان نهایت استفاده را بکنیم.

هدف شما در زندگی شاد بودن است. شادی و آرامش ذهن، بزرگترین سرمایۀ انسان و هدف نهایی همه­ی رفتارهای فردیاست. توانایی­تان برای رسیدن به شادی درونی معیار واقعی میزان موفقیت شما به عنوان یک انسان است.

خبر خوب این استکه هیچ موقع به اندازۀ امروز برای شما امکان شادی و رضایت در همه­ی جنبه­های زندگیتان وجود نداشته است. امروزه ما در مورد دلایل شادی وناراحتی از هر زمان دیگری بیشتر می­دانیم. در چندسال اخیر، بیشتر از هر آنچه قبلاً می­دانستید در مورد نقش مغز انسان در شادی ونقش­های دیگر آن یاد گرفته­ایم.

زمانی که ۲۰ ساله بودم، زمانی جاه­طلب بودم و برای داشتن زندگی شاد و رضایت بخش اشتیاق داشتم، شروع به مطالعه در زمینۀ شادی کردم.بعد از هزاران ساعت مطالعه و تحقیق در زمینۀ روانشناسی، فلسفه، مذهب و ادبیات موفقیت بصیرت فوق­العاده در مورد کل این موضوع پیدا کردم.

مانع اصلی

آنچه فهمیدم این بودکه احساسات منفی، یعنی قورباغه­های زشت که در پشت حوض ذهن شما چمباتمه زده­اند، موانع اصلی شما برای لذت بردن از آزادی مورد علاقه­تان هستند. احساسات منفی، از هر منبعی که باشد، دلیل اصلی اکثر ناراحتی، بدبختی و ناامیدی در زندگی وکار در حوزه­های شخصی، عمومی، ملی و بین­المللی هستند. اگر بتوانید احساسات منفی را از بین ببرید، می­توانید کل زندگیتان را تغییر دهید. واو!

همچنین یاد گرفتم که ذهن مانند جاروبرقی عمل می­کند. برای مدت زمان طولانی خالی نمی­ماند. هنگامی که احساسات منفی رااز بین می­برید، ذهن شما به طور طبیعی با احساسات مثبت شادی، لذت، هیجان، عشق و آرامش پر می­شود. هنگامی که از علف­های هرز رهایی می­یابد، گل­ها رشد خواهند کرد. خوشبختانه، امروز ما درمورد احساسات منفی و ایده­های ثابت که مردم رااز شناختن تمام قدرت بالقوه­شان برای موفقیت و پیروزی باز می­دارد، بیشتر از قبل می­دانیم.

گاهی، یک ایده یا بینش جدید که باعث تفسیر متفاوت شما از اتفاق گذشته می­شود می­تواندشما راکاملاً رها سازد بصورتی که در آن زمینه هرگز مثل قبل نخواهید بود. تاابد، شخص متفاوتی خواهیدبود.

منفی­ها گاهی به مثبت تبدیل می­شوند

به عنوان مثال، ممکن است از شغلی اخراج شوید و از کارفرمایتان بابت بی­عدالتی عصبانی باشید. سپس شغل جدیدو بهتری پیدا می­کنید که بسیار مناسب­تر با توانایی­ها و استعدادهای ویژه شما است، وبا افرادی کار می­کنید که واقعاً لذت می­برید و در این شغل درآمد بیشتری نسبت به چیزیکه درشغل قبلی می­توانستید دریافت کنید، کسب می­کنید. با نگاه به گذشته، متوجه می­شوید که کارفرمای قبلی­تان با اخراج شما لطف بزرگی در حق شما کرده است و به جای عصبانی شدن، قدردانی به گذشته فکر می­کنید.

یکی از مفیدترین عادت­هایی که می­توانید پرورش دهید، جستجو و پیدا کردن درس ارزشمندی که در همه اتفاقات به­ویژه تجربه­های منفی­ای وجود دارد، است. هنگامی که با مانع غیر منتظره یا شکست موقت (قورباغه سرد و لزج) مواجه شدید، از آنجایی که کنترل کامل افکارتان را در دست دارید تصمیم بگیرید به دنبال درس یا سودی باشید که می­توانید از آن موقعیت به دست آورید.اغلب می­توانید بینش­ها، ایده­ها و اعتماد به نفس و فرصت­های جدیدی را در نتیجه­ی مشکلات یا موانع­تان به دست آورید. ارزشمندترین درس نهفته شده در بزرگترین مشکل یا سختی کنونی شما، چیست؟

کنترل ذهنتان را در دست بگیرید

برای تبدیل شدن به بهترین فردی که می­توانید بشوید، باید از ابتدا شروع کنید. قانون کنترل می­گوید که به اندازه­ای احساس رضایت از خودتان دارید که احساس می­کنید کنترل زندگیتان را در دست دارید. وبه همان میزان احساس ناراحتی می­کنید که احساس می­کنید زندگی­تان راتحت کنترل ندارید یاتحت کنترل مردم وشرایط بیرونی هستید.

شما یا مرکز کنترل درونی دارید که احساس می­کنیدمتصدی زندگی خودتان هستید یا مرکز کنترل بیرونی را تجربه می­کنید که احساس می­کنید از طریق شرایط ومردم، رئیس­تان، قبض­هایتان، سلامتی­تان کنترل می­شوید ونمی­توانید کاری بابت آن انجام دهید. امروزه روانشناسان معتقدند که حس کنترل، عامل اصلی داشتن یا نداشتن استرس، خوشحالی یا ناراحتی، و تقریباً همه­ی امراض انسان، چه ذهنی و چه حسی است.

حقیقت این است که تنها یک چیز است که بر آن کنترل کامل دارید و آن ذهنتان است.می­توانید افکارتان راکنترل کنید. همان­طور که ویکتور فرانکل (Victor Frankl)، بازمانده اردوگاه اسراء آشیتز، می­گوید «نهایت درجه آزادی بشر، آزادی درانتخاب رفتار خود صرف­نظر از شرایط پیرامونتان است.»

پس تمرکزتان تنها باید بر روی از بین بردن احساسات منفی از هر نوعی باشد. خوشبختانه، احساسات منفی را می­توان از طریق یک سری روش­ها تکنیک­های اثبات شده حذف کرد و از بین برد که بسیاری از آنها می­توانند در چندثانیه عملی شوند و در این برنامه آنها رایادخواهیدگرفت.

حالااین کار راانجام دهید

از همین امروز، زمانی که شرایط شما را ناراحت وناامید کرده یا احساسات منفی شما را برانگیخته است، شروع کنیدبه توجه کردن به افکارتان، نفس عمیقی بکشید و تصمیم بگیرید که این افکار را نپرورانید.در “هوش هیجانی” دنیل گلمن (Danial Golman) دربارۀ جریانی صحبت می­کند که آن­را “گلولۀ برفی هیجانی” می­نامند. احساسات منفی از کم شروع می­شوداما هرچه بیشتر به آن توجه وانرژی می­بخشید، بزرگتر می­شود. انتخاب کنید تا درمورد احساسات وافکار مثبت فکر کنید واحساسات منفی را از بین ببرید. به یاد داشته باشید، شما افکارتان راکنترل می­کنید.

حوض پر از قورباغه­های زشت را تمیز کنید

خودتان را به مثبت­نگری عادت دهید

احساسات شما از کجا ناشی می­شود؟ اول کدام­یک حاصل می­شود، افکار یا احساسات؟ حقیقت این است که افکار مقدم بر احساس واحساس مقدم بر تصمیم­گیری وعمل است. ابتدا فکری را می­پرورانید یااطلاعات جدیدی بدست می­آورید. سپس آن تفکر را از لحاظ مثبت ومنفی بودن تفسیر می­کنید. آنگاه تفسیر شما احساس مقتضی را ایجاد می­کند. سپس این احساس عمل یا عکس­العمل شما بوجود می­آورد.

به بیان دیگر، از طریق انتخاب نوع تفکراتتان درباره رویداد یا تجربه­ای خاص، زندگی احساسی واکثر اتفاقاتی که برایتان پیش می­آید را تعیین می­کنید. شما هستید که به هر بخش از زندگیتان معنا می­بخشید، نه هیچ­کس دیگری.

روش تفکر اکثر مردم بر اساس مدل عکس­العمل محرک در روانشناسی رفتاری است که در دانشگاه­ها آموزش داده می­شود. محرکی خاص به موضوع، عکس­العمل خاصی به همراه دارد. هنگامی که موضوع مورد نظر انسان باشد محرک یا اتفاقی خاص می­تواند بلافاصله واکنش یا عکس­العملی ویژه راایجاد کند. بسیاری از احساس تفکرات شما به صورت خودکار و فطری هستند و همانطور که بارها و بارها در گذشته عکس­العمل نشان داده­اید، واکنش نشان می­دهید.

با وجود این بهترین متفکران، شادترین و موفق­ترین افراد، متفاوت از افراد معمولی فکر می­کنند و عکس­العمل نشان می­دهند. موثرترین افراد به­جای عکس­العمل سریع به محرک، مقداری وقت صرف فکر کردن به اتفاق پیش آمده و بهترین راه عکس­العمل می­کنند. در آن لحظات تفکر درباره­ی محرک و عکس­العمل است که کیفیت زندگی شخصی تعیین می­شود.

قدرت تفکر

هنگامی که به فکر کردن مثبت وسازنده دربارۀ اتفاقات زندگیتان قبل از عکس­العمل نشان دادن به آنها عادت می­کنید، نسبت به افرادی که فکر کمی دربارۀ نتایج می­کنند و عکس­العمل نشان می­دهند، نسبت به افرادی که فکر کمی دربارۀ نتایج می­کنند و عکس­العمل نشان می­دهند، انتخاب­ها و تصمیمات بهتری برخواهید گزید وعکس­العمل­های سازنده­تری نشان خواهد داد.

هنگامی که به گذشته زندگیتان نگاه می­کنید، خواهیددید که بسیاری از اشتباهاتتان که باعث ناراحتی و رنجش شما شده­اند در نتیجۀ به اندازه­ی کافی فکر نکردن به موضوع قبل از اقدام است.

قانون جایگزینی

قانون جایگزینی می­گوید که در آن واحد می­توانید تنها یک فکر، مثبت یا منفی، را در ذهنتان داشته باشید. این قانون همچنین می­گوید می­توانید آگاهانه تفکر مثبت را جایگزین تفکر منفی کنید. می­توانید به­جای هر گونه تفکری که شما را ناراحت می­سازد تفکری را انتخاب کنید که شما را خوشحال یا شاد می­کند.

دکتر مارتین سلیگمن (Dr. Martin Seligman) از دانشگاه پنسیلوانیا، تحقیق ۲۲ ساله­ای دربارۀ موضوع مثبت نگری انجامداد. یکی از مهمترین نتایج حاصله این بود که مثبت نگری ومنفی نگری مردم بستگی به «روش تبیین» آنها دارد.

سبک تبیین شما همان روش شما برای تفسیر اتفاقات برای خودتان است. هر شخصی می­تواند ادراک و تفسیر خودش را از یک اتفاق یا موقعیت داشته باشد و تفسیر آنها هرچه باشد احساسات آنها به­طور خودکار در نتیجه­ی تفسیرشان اتفاق می­افتد.ادراک، حقیقت است.به همین دلیل است که گفته شده همیشه ۳ نقطه نظر برای داستانی وجود دارد، تفسیر اول شخص، دوم شخص و آنچه حقیقتاً رخ داده است.

می­توانیدیک موقعیت را دوباره تفسیر کنید

در رشته برنامه­ریزی کلامی عصبی به «قاب­بندی» و «قاب­بندی مجدد» اشاره می­شود.این راه دیگری برای بیان یک چیز مشابه است. موقعیت خودش دلیل شادی یا نارحتی شما نیست. تفسیر شما از موقعیت که یا مثبت است یا منفی باعث ایجاد احساسات مرتبط می­شود. با قاب­بندی مجدد اتفاقات گذشته، خواهید فهمید که عکس­العمل احساسی شما به طور کلی تغییر خواهد کرد و شما را از شر احساسات منفی گذشته رها می­کند.

بعنوان مثال، وقتی اولین بار به قورباغه­ی سرد و لزج نگاه می­کنید (یا هر شخص و موقعیت مشکل­ساز) و لمس کردن یانزدیک بودن به آن راتصور می­کنید، ممکن است احساس ناخوشایندی بکنید.ولی اگر آن را دوباره تفسیر کنید و دربارۀ این حقیقت فکر کنید که قورباغه­ها، پشه می­خورند و نیش پشه­ها بسیار ناخوشایند  است، ممکن است که قورباغه را با احساس جدیدی ببینید.

قاب­بندی مجدد ابزار مهمی در روان درمانی است.اغلب اگر بتوانند افراد را مجبور کنند دید دیگری از موقعیت­شان داشته باشند، احساسات آن­ها نسبت به آن به­طور کلی تغییر می­کند. اگر به دلیل تجربه­های سخت کودکی ناراحت هستید و شروع کنید به فکر کردن به اینکه چطور تجربه­های کودکیتان با هم ترکیب شدند تا شما را در بزرگسالی شخص بهتری کنند، می­توانید دید خود را کاملاً تغییر دهید. در حقیقت می­توانید بخاطر مشکلاتی که هنگام بزرگ شدن داشتید، سپاسگزار باشید، چراکه آنها شما را تبدیل به شخص عالی­ای که امروز هستید کرده­اند.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

زبان در این قسمت بسیار مهم است. کلماتی که برای تفسیر یک رویداد انتخاب می­کنید می­تواند افکار، احساسات، هیجانات و واکنش­های مثبت یامنفی را ایجاد کند. کلماتتان را به دقت انتخاب کنید.

اجازه دهید داستان خودم را برای شما تعریف کنم. من در خانه­ای فقیر با هیچ پول و فرصت­های کمی به دنیا آمدم. از دبیرستان فارغ­التحصیل نشدم. سال­ها کارگری کردم. ظرف شسته، چاه و گودال کندم. در اواسط ۲۰ سالگی به فروشندگی روی آوردم، که در نهایت موفق شدم و سپس مدیر فروش شدم و بیشتر از قبل موفق شدم. زمانی که به سن ۳۰ سالگی رسیدم، زندگی­ام تغییر کرد و در شغلم پیشرفت می­کردم.

زمانی که ثروتم افزایش یافت، روزی نفس عمیق کشیدم و ماشین مورد علاقه­ام یعنی مرسدس بنز دو ساله مدل SEI 450، نقره­ای – خاکستری با مبلمان چرم آبی را خریدم. توانسته بودم ماشین قدیمی­ام را به عنوان پیش پرداخت معامله کنم و هر ماه به مدت ۵ سال قسط دهم، اما بالاخره ماشینی را که همیشه می­خواستم را بدست آورده بودم.

هنگامی که آن را به بزرگراه بردم، پایم را روی پدال گاز می­گذاشتم و مانند یک قایق بزرگ شروع به حرکت می­کرد، تندتر و تندتر می­رفتم تااینکه مجبور شدم برای نگرفتن جریمه، سرعت خود را پایین بیاورم. بعد از اینکه این ماشین قدرتمند و بزرگ را یکسال راندم، آن را برای سرویس به مکانیکی که در تعمیر مرسدس بنز خبره بود بردم.

وقتی رفتم تا ماشین را بگیرم، مکانیک که نامش ماریو (Mario) بود، گفت که مشکلی در کاربراتور پیدا کرده است. مکانیک قبلی یکی از قطعات اصلی را وارونه گذاشته است، به همین علت ورود سوخت به داخل موتور کاهش یافته بود. ماریو این قطعه را با قطعه­ی جدیدی جایگزین کرد و آن را به درستی نصب کرد. او گفت: گاز را به دقت فشار بده، تغییر را احساس خواهی کرد.

پیش از این از ماشینم راضی بودم. به نظر می­رسید خوب می­راند و با هر سرعتی که می­خواست می­توانست در بزرگراه حرکت کند. اما این بار، هنگامی که وارد ماشین شدم و آن را روشن کردم و کمی پدال گاز را فشار دادم، ماشین مانند اینکه موشکی به جلو رانده شده باشد، به سمت جلو پرتاب شد. باید به شدت ترمز می­کردم تا از تصادف در ترافیک خیابان جلوگیری کنم. از آن به بعد، هر وقت که مرسدس بنزم رامی­راندم، باید به آرامی گاز را فشار می­دادم. یک تماس کوچک باعث می­شد که ماشین بصورت انفجاری به سرعتی می­رسید که باید فوراً ترمز می­کردم، در ۵ ثانیه از صفر تا ۶۰ مایل در ساعت می­رسید. و همۀ اینها به خاطر تعویض یک قطعه کوچک در کاربراتور بود.

شما توانایی­های فوق العاده­ای دارید

نکته این است: ذهن و قدرت بالقوه­ی شما مانند مهندسی زیبای مرسدس بنز است. حتی اگر زندگیتان با رضایتمندی یا حتی تا حدودی با رضایت­مندی سپری شود، باز ممکن است در اعماق ذهنتان، مانع یا خاطره­ای منفی یعنی قورباغه­ای زشت باشید که شما را از ایجاد چیزهای فوق­العاده­ای در زندگیتان منع می­کند. هنگامی که این مانع را شناسایی کردید و آن را از بین بردید، پیشرفتی که ممکن بود در چندین سال کسب کنید را ناگهان در چند هفته یا چند ماه بدست خواهید آورد.

در بخش بعد یاد خواهید گرفت که چطور آن مانع­های مخفی که شما را از پیشرفت باز می­دارد را شناسایی کنید. یاد خواهید گرفت که چطور مقدار زیادی از انرژی، اشتیاق و آرزوی ذخیره شده را مطابق خواست خود آزاد کنید. عقاید و بینش­های اثبات شده­ای را یاد خواهید گرفت که می­تواند زندگیتان را تغییر دهد.

حالا این کار را انجام دهید

زمینه­ای را شناسایی کنید که هنوز عصبانیت را نثار شخصی درگذشته­تان می­کنید یا هنوز به تجربه منفی­ای فکر می­کنید که می­تواند شما را از اینکه تمام وجودتان را روی کار و زندگی شخصیتان بگذارید منع می­کند.

امروز تصمیم بگیرید که تجربه­های منفی را به طریقی مثبت دوباره تفسیر کنید، از آن یاد بگیرید، رهایش کنید، و سپس به جای فکر کردن راجع به گذشته تمام توجه­تان را روی اهدافتان و آینده تمرکز دهید.

فصل پنجم باتلاق را خشک کنید

جرج برناردشاو یکبار گفت که افراد همیشه شرایط­شان را به خاطر آنچه که هستند، مقصر می­دانند. من به شرایط معتقد نیستم. افرادی که در این جهان سرآمد می­شوند مردمی هستند که بلند می­شوند و شرایط مورد نظرشان را جستجو می­کنند و اگر نتوانند آن را پیدا کنند، آن رامی­سازند.

همه­ی افراد خواهان شادی وحس رضایتمندی از خود هستند. همه­ی افراد می­خواهند لذت، رضایت، روابط شاد و آرامش ذهن را تجربه کنند. پس چرا افراد زیادی هستند که باخواست خود “زندگی ناامیدانه­ای” دارند؟

همانطور که بحث کردیم، دراکثر مواقع فقدان خوشحالی و رضایت شخصی به احساسات منفی وموانعی که در مسیر زندگیشان قرار می­گیرد برمی­گردد.آن قورباغه­های زشتی که در باتلاق ذهن هستند باعث لغزش می­شوند ومانع ماهستند.

به دلیل انتقادهای مخرب و کمبود محبت کافی در دوران کودکی، کودکان می­توانند از سنین اولیه احساسات منفی را پرورش دهند.همانطور که بزرگ می­شوند، این احساسات می­توانند قوی­تر و قوی­تر شوند احساسات منفی بیشتری رااز هر نوعی پرورش دهند.

اصلی­ترین احساسات منفی که افراد تجربه می­کنند، ترس، تردید، نگرانی، غبطه خوردن، حسادت، نفرت، خشم، عدم کارایی واحساس نالایقی به ویژه هنگام مقایسه بادیگران است.

ترس، تردید ونگرانی به وجود می­آید که کودک مدام برای هر کاری سرزنش می­شود. حتی اگر آنها کار با ارزشی انجام دهند، هرگز برای راضی کردن پدر و مادرشان کافی نیست. در بسیاری خانواده­ها، پدر ومادرها به ندرت عشق یا تصدیق را بیان می­کنند یا اگر احساس کنند که کودک به نوعی در راضی کردن آنها کوتاهی می­کند به سرعت عشق و تصدیق­شان را باز پس می­گیرند.

احساسات، ارزیابی­ها را مخدوش می­کنند

همه­ی احساسات، بویژه احساسات منفی، ارزیابی­ها را مختل می­کنند.شخص گرفتار در احساسات منفی قادر نیست واضح و معقولانه فکر کند. هرچه احساس منفی شدیدتر باشد فرد رنج کشیده از واقعیت دورتر می­شود و قادر به استدلال واضح نیست. آنگاه شخص به گونه­ای حرف می­زند و رفتار می­کند که معمولاً غیرقابل توجیه و کاملاً ویرانگر است.

سال­ها پیش، آبیگیل ترافورد (Abigail Trafford) نویسندۀ نیویورکی که طلاق خیلی سختی داشته است و دو سال به طول انجامید کتابی به نام «دوران احمقانه» را نوشت. او در کتاب توضیح می­دهد که چطور آن دو سال آشفته­ی طلاقش باعث چنان رفتارهایی شده بود که درک آن رفتارها بعد از سپری شدن طلاق و بازگشت به شرایط عادی برای او غیرممکن بود. او احساس می­کرد که به علت شدت تجربه­ی منفی، دیوانه شده بود. بسیاری از افراد زمانی که موقعیت­های احساسی پراسترسی دارند، تجربه­های مشابهی دارند. احساسات ارزشیابی­ها را مختل می­کند.

ریشۀ احساسات منفی

پنج عامل اصلی باعث می­شود که مردم احساسات منفی را ایجاد کنند و آنها را نگه دارند. این­ها برخی از بدترین نوع قورباغه­ها هستند که در اعماق تاریک­ترین آبهای مرداب احساسات شنا می­کنند. این پنج عامل توجیه کردن، به خود گرفتن، حساسیت شدید، قضاوت کردن و بهانه تراشی هستند. برای اینکه خودتان را از احساسات منفی دور کنید، باید بفهمید که از کجا ناشی می­شوند و آنگاه می­توانید از شر آنها خلاص شوید یا حتی از ابتدا مانع به وجود آمدنشان شوید.

۱. توجیه کردن

ما منفی­نگری و حق عصبانی بودنمان را توجیه می­کنیم. احساسات منفی نمی­توانند وجود داشته باشند مگر اینکه خود و دیگران را توجیه کنید که حق دارید این احساسات را تجربه کنید، باید قادر باشید تا دلیل احساسی که دربارۀ این شخص در این موقعیت دارید را توضیح دهید.

هنگامی که درباره­ی موقعیت منفی صحبت می­کنید، خودتان را گرفتار توجیه کردن منفی­گرایی­تان به شکل­های مختلف می­کنید. اغلب حین رانندگی با خودتان صحبت می­کنید، حرفتان را می­زنید و با شدت با شخصی که آنجا حضور ندارد دعوا کنید. توجیه کردن معمولاً شما را در شب بیدار نگه می­دارد.

هرچه بیشتر خودتان را توجیه و قانع کنید که طرف مقابل به نوعی بد است، و شما صادق و بی­تقصیر هستید پس حق دارید این احساسی که الان دارید را داشته باشید، عصبانی­تر و آشفته­تر خواهید شد.

نکته اینجاست که ممکن است موقعیتی اتفاق افتاده باشد که به شما آسیب رسانده باشد، شما را عصبانی کرده باشد یا غیرمنصفانه بوده باشد، اما تنها که می­تواند به آن تجربه احساسی نسبت دهد شما هستید. می­توانید انتخاب کنید که آن را نگه دارید یا آن­را رها کنید.

۲. به خود گرفتن

دومین کلید لازمه­ی داشتن احساسات منفی، به خود گرفتن است.این بدین معنی است که از همه چیز برداشت شخصی می­کنید. اتفاقی که رخ داده است را بعنوان یک حمله­ی شخصی علیه خودتان تفسیر می­کنید. با شخص یا موقعیتی ارتباط برقرار می­کنید و احساس می­کنید افراد شما را  اشتباه جلوه داده­اند و به شکلی از شما سوءاستفاده کرده­اند.

اگر نمی­توانید شخصاً با موقعیت یا شخص منفی ارتباط برقرار کنید، به سختی می­توانید هر احساسی چه مثبت چه منفی را درباره­ی آن گسترش خواهید داد. اگر در روزنامه بخوانید که هزاران نفر، زن، مرد و بچه در شمال چین در سیلی غرق شدند، اندکی احساس غم می­کنید و آنگاه احتمالاً با هیچ احساسی یا احساسات کمی صفحه را به موضوع بعدی ورق می­زنید.

چون هیچ­یک از افراد درگیر در حادثه را نمی­شناسید یا حتی درباره­ی آن نقطه از جهان خیلی نمی­دانید، برای همین بااین فاجعه ارتباط برقرار نمی­کنید. در نتیجه، هیچ احساس منفی راجع به آن پیدا نمی­کنید.

این بدین معنی نیست که نمی­توانید در برابر تجربه یا آسیب شخص دیگری دلسوزی کنید، اما از نظر احساسی درگیر نمی­شوید. بعنوان مثال همکاری به دلیل داشتن مشکلات شخصی وظایفش را به خوبی انجام نمی­دهد. ممکن است برای او احساس تأسف کنید اما این باعث نمی­شود که مسئولیت او را با هر هزینه­ای تقبل کنید. داشتن مرزهای احساسی سالم به خصوص در محیط کار ضروریست. می­توانید بدون ارتباط برقرار کردن با احساسات اشخاص دیگر دلسوزی کنید.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

۳. حساسیت شدید

دلیل سوم احساسات منفی، حساسیت شدید است مخصوصا در خصوص افکار، عقیده­ها یا نگرش دیگران نسبت به شماست. پیشتر در مبحث ترس از انتقاد و طرد شدن به این موضوع اشاره کرده­ایم. هنگامی که افراد با سرزنش­های ویرانگر و عشق ناکافی بزرگ می­شوند، می­توانند احساسات شدید کوچکی و نالایقی را احساس کنند. بعد این احساسات در نگرانی درباره­ی عمل­ها، عکس­العمل­ها و رفتارهایی است که دیگران نسبت به او انجام می­دهند، خود را نشان می­دهند.

پیتراسپنسکی (Peter Ouspensky) در کتابش بنام «در جستجوی معجزه» به این جریان با عنوان «نظر به درون» یاد می­کند یا همان داشتن حساسیت بسیار شدید به نحوه رفتار دیگران با شما یا حتی آشفته و افسرده شدن به خاطر اینکه فکر می­کنید فرد دیگری درباره­ی شما فکری منفی دارد.

یک کلمه­ی مثبت یا بیان تصدیقی از طرف دیگران می­تواند باعث خوشحالی شما شود. یک نگاه یابیان منفی می­تواند شما را خرد کند. به راستی که افراد بسیار حساس تحقیر و عدم پذیرشی را در جایی که وجود خارجی ندارد، می­بینند، اغلب تصور می­کنند که افراد دیگر پشت سر آنها صحبت و فکر می­کنند. در شرایط حاد، افراد بسیار حساس فلج می­شوند به این معنا که بدون گرفتن تأیید ازدیگران و اغلب اوقات از افراد بسیار زیادی، نمی­توانند تصمیم بگیرند.

۴- قضاوت­گرایی

چهارمین دلیل احساسات منفی، قضاوت کردن می­باشد که همان گرایش مردم به ارزیابی­های منفی درباره­ی دیگران است. هنگامی که نامطلوب درباره­ی دیگران قضاوت می­کنید، همواره آنها را گناهکار می­دانید. و این گناهکار دانستن، بهانه­ای برای عصبانیت و رنجش و احساسات منفی شما نسبت به آنها می­شود.

در انجیل متا باب ۷ آیه ۱ آمده است: «قضاوت نکنید تا بر شما قضاوت نشود» این بدین معنی است که وقتی دیگران را مورد قضاوت قرار می­دهید، در حقیقت منفی بودن و ناراحتی را برای خود به ارمغان می­آورید. انجیل می­گوید با هر معیاری که سایرین را قضاوت کنید، دیگران با همان معیار شما را مورد قضاوت قرار می­دهند. وقتی درباره­ی دیگران قضاوت می­کنید، خودتان را در وضعیت بالاتری از آن­ها قرار می­دهید و آن­ها را پایین­تر از خود می­بینید که معمولاً باعث برانگیخته شدن واکنش­های منفی از طرف مقابل می­شود.

اگر به هر دلیلی درباره­ی دیگران قضاوت نکنید، نمی­شود از آن فرد عصبانی شوید. تنها زمانی می­توانید عصبانی شوید که بهانه خوبی برای خودتان ساخته باشید مبنی بر اینکه فرد مقابل کاری را انجام داده یا حرفی زده یانتوانسته کاری را انجام دهد که شما راناراحت کرده است.

برای شروع به حذف قضاوت­گرایی در زندگیتان باید تصمیم بگیرید که از هم اکنون درباره­ی هیچ فرد دیگری به خاطر هیچ چیزی قضاوت نکنید. این کار بسیار سختی خواهد بود مخصوصاً در ابتدای کار، اما با تمرین در این کار بهتر خواهید شد. فقط به خودتان یادآووری کنید که همه­ی افراد مستحق فکر کردن و زندگی کردن به روش خودشان هستند. اگر در موقعیت آنها بودید شاید شما نیز حرف یاعمل مشابهی را انجام می­دادید.

حالا اینکار را انجام دهید

اغلب درباره­ی دیگران قضاوت می­کنیم چون چیزی در آنها می­بینیم که در خودمان دوست نداریم یا درباره­ی آن حسادت می­کنیم و می­خواهیم همان نتایجی را بدست آوریم یااز همان پاداش­هایی بهره­مند شویم، که آنهادارند. دفعه­ی بعد که خودتان را در حال قضاوت کردن درباره­ی دیگران یافتید، انگیزه­تان را بررسی کنید. آیا از همان رفتار در خودتان متنفر هستید یا گمان می­کنید که آن رفتار را دارید؟ یا آرزوی کیفیت و سبک زندگی آنها را دارید؟

قضاوت و محکوم کردن

نقطه مقابل قضاوت و محکوم کردن، بی­طرفی است که به معنای عدم احساسی شدن و وابسته نبودن به شخص یا موقعیت است. می­توانید با تمرین کناره­گیری بودایی­ها به این مهم دست یابید. آرام و بدون احساسات بمانید. از شخص فاصله بگیرید و بدون سنجش آنها با معیار و استانداردهای خود به او اجازه دهید تاهمان شخص که هست باشد و همان کاری که می­خواهد راانجام دهد. در بسیاری موارد، عملکردهای او به هیچ وجه به شما مربوط نمی­شود.

هنگامی که دیگران را قضاوت می­کنید، احساساتی می­شوید و احساسات، ارزیابی را مختل می­کند. هرچه بیشتر قضاوت و محکوم کنید، عصبانی­تر و منفی­تر می­شوید. افراد معمولاً دیگران را مورد قضاوت قرار می­دهند چون می­خواهند رفتارشان راکنترل کنند. شگفت­آور است که چه تعداد از افراد قضاوت می­کنند چون از انتخاب­ها و عملکردهای خودشان احساس ناامنی می­کنند. اگر می­توانید به خود بقبولانید که شخصی در اشتباه است و حق با شماست، انتخاب­های شما توجیه پذیرتر می­شوند. دوباره می­گویم حقیقت این است که همه­ی مردم حق دارند به روش خودشان زندگی کنند، به شرطی که روی زندگی دیگران تأثیر منفی نگذارد و باعث ناراحتی آنهانشود. زندگی کنید و به دیگران هم اجازه زندگی بدهید.

اگر در خانواده­ای بزرگ شده­اید که در آن کسی مدام شکایت می­کرده و دیگران را سرزنش می­کرده، ممکن است به اشتباه فکر کنید که قضاوت و محکوم کردن دیگران رفتاری عادی و طبیعی است. و شاید زمانی که دیگران کاری انجام می­دهند یا حرفی می­زنند که با آن موافق نیستید ممکن است در ابتدا ایده­ی بی­طرف بودن و منفعل ماندن به نظرتان عجیب برسد.

شما ذهن فوق­العاده­ای دارید، امایک شمشیر دولبه است. می­توانید از آن برای شاد یا عصبانی کردن خودتان استفاده کنید. هدفتان باید این باشد که صرف نظر از اتفاقاتی که در اطرافتان می­افتد یا برای شما پیش می­آید، از هوشتان در جهت آرام و آسوده و تحت کنترل نگه داشتن خود استفاده کنید.

هنگامی که افراد رفتار ضعیفی دارند، از قضاوت آنها خودداری کنید. وقتی افراد کاری انجام می­دهند یا حرفی می­زنند که به نظر منفی و غیرضروری می­آید، عقب بایستید و بی­طرفانه بدون ناراحتی و درگیری به آنها نگاه کنید.

حالا این کار را انجام دهید

تصمیم بگیرید به مدت ۲۴ ساعت برای هیچ چیز دیگران را مورد قضاوت قرار ندهید. بی­طرف بمانید. ببینید که تمرین کناره­گیری بعد از اینکه مورد قضاوت قرار دادن دیگران به طور مداوم عادت شده باشد، چقدر سخت است!

برای دیگران احساس تأسف کنید

بهترین راه جلوگیری از مورد قضاوت قرار دادن تأسف و همدل شدن با دیگران است، درست مثل وقتی که می­خواهید قبل از اینکه آتش کوچکی از کنترل خارج شود، آن را خاموش کنید. اغلب اوقات غیر ممکن است که برای فردی تأسف بخورید و هم­زمان دربارۀ آن فرد قضاوت منفی کنید. حتی بهتر از این، می­توانید برای فرد دعا کنید، او را ببخشید و رها کنید. فراتر روید. اجازه ندهید رفتار دیگران به هر شکلی روی شما تأثیر بگذارد. از قانون جایگزینی استفاده کنید تا ذهنتان را مجبور کنید به چیزهای دیگر فکر کند، چیزهایی که شما را خوشحال می­کنند و با این کار افکار منفی و هر گرایشی به قضاوت دیگران را خنثی کنید.

هنگامی که با فرد سرسختی طرف هستید، با او دقیقاً مانند کودکی رفتار کنید که خسته، گرسنه و زودرنج است و عصبانی شده یا حتی قشقرق به راه انداخته است.شما از یک کودک عصبانی نمی­شوید، فقط می­پذیرید که بچه­ها در زمان و تحت شرایط خاصی این رفتارها را انجام می­دهند. حتی ممکن است مکث کنید و زمان­هایی که احساس خستگی، استرس و مشکل کرده­اید را در ذهن مرور کنید. همه­ی ما این لحظات را داشته­ایم.

راه دیگر برای خودداری از قضاوت کردن این است که به خودتان یادآوری کنید که در شرایط مشابه، ممکن است شما نیز مشابه فرد مقابل عمل می­کردید.می­توانید بگویید «به خاطر مرحمت خداوند است که این راه رامی­روم.» حتی ممکن است بپذیرید که همه حق دارند سبک زندگی خودشان راداشته باشند. به دیگران اجازه دهید تا زندگی خودشان را داشته باشند درست همانطور که شمامی­خواهید اگر امکانش باشد زندگی خود را داشته باشید.

روش سدنا (Sedona)

یک راه برای بدست گرفتن کنترل مجدد بر احساسات در زندگی، روش سدنا نام دارد که توسط هاله دوسکین (Hale Dwoskin) ایجاد شده است. در روش سدنا، مربیان از شما می­خواهند که کسانی در گذشته که هنوز از آن­ها عصبانی هستید را شناسایی کنید. به­علاوه، شرایطی در گذشته که از آن هنوز ناراحت هستید را مشخص کنید.

سپس به دو سوال از شما پرسیده می­شوند. اولین سوال این است که: آیا می­خواهید از منفی­هایی که با این موقعیت پیوند خورده­اند، رهایی یابید؟ اگر جوابتان بله است، دومین سوال این است که: آیا حاضرید که به طور کامل آن را رها کنید؟

تعداد افرادی که حاضر نیستند تجربه منفی­ای که در گذشته اتفاق افتاده است، را رها کنند بسیار شگفت­آور است. احساس می­کنند که با تلاش آن را بدست آورده­اند، و برای آن زمان، پول و رنج شخصی صرف کرده­اند. آنها خود را لایق دردشان می­دانند. در اعماق قلبشان، حاضر به رها کردن آن نیستند.

رهاکنید

در اینجا مثالی وجود دارد که استادان روش سدنا ارائه می­کنند. مدادی بردارید و آن را در دستتان قرار دهید. محکم آن را فشار دهید. آن را تا حدی که می­توانید فشار دهید.

سپس در حالی که مداد را فشار می­دهید کف دستتان را به سمت زمین بچرخانید. سوال این است: چه چیزی این مداد را در دستتان نگه داشته است؟

جواب واضح است. شما هستید که مداد را نگه داشته­اید و آن را به شدت فشار می­دهید.

سوال بعدی نیز واضح است: چگونه باید از این مداد رهایی یابید؟ چگونه آن را از دستتانخارج کنید؟ و جواب ساده است. به سادگی دستانتان را باز می­کنید و اجازه می­دهید بیفتد. آن را رها کنید.

این تصور جالبی از سادگی رها کردن اتفاق منفی از زندگیتان برای همیشه است. در رابطه با مداد، دستتان را باز می­کنید و رهایش می­کنید. در رابطه با افکار منفی که شما را هنوز ناراحت می­کند، قلبتان را می­گشایید و رهایش می­کنید.

به یادداشته باشید، هیچ­کس در شما احساسی را ایجاد نمی­کند. هیچ­کس شما را عصبانی نمی­کند. هر اتفاقی که برایتان پیش می­آید، هیچ کنترلی بر شما ندارد. هیچ اتفاق، شرایط یا شخصی از گذشته­تان بدون اجازه­ی شما نمی­توانند بر احساسات شما تأثیری بگذارند. شما تنها شخصی هستید که با توجه به نحوه­ی تفسیر اتفاقات گذشته باعث ایجاد احساساتتان می­شوید. قورباغه­های مرده­ی حوض لجن­آلود شما فقط مرده هستند. شما احساسات منفی را با فکر و انرژی­تان زنده نگه می­دارید. امروز تصمیم بگیرید که آن قورباغه­ها را رهاکنید و به زندگی خود ادامه دهید.

همدردی با دیگران را تمرین کنید

یکی از قشنگ­ترین احساسات، همدردی است. همدردی به معنی داشتن همان حسی است که طرف مقابل احساس می­کند و در واقع فهمیدن آن احساسات است. همدردی به معنای حس یکدلی برای فرد مقابل و موقعیت آن­ها است. هنگامی که قلبتان در موقعیت سخت نزد دیگری قرار دارد، نمی­توانید حس منفی، از هر نوعی، نسبت به او داشته باشید.

هنگامی که ذهن فوق­العاده­تان را استفاده می­کنید تا دلیلی به منظور قضاوت نکردن، آزاد کردن فرد مقابل و رها کردن هر صدمه­ای در گذشته بیابید، کنترل کاملی بر تفکرتان پیدا کرده­اید. به جای پیدا کردن دلیلی برای مقصر کردن فرد مقابل و اینکه باید محکوم و تنبیه شود، درعوض به دنبال دلیلی برای مقصر ندانستن او و آزاد کردن او هستید.

حالا این کار را انجام دهید

اسامی افرادی را که هنوز از آنها عصبانی هستید را بنویسید. کنار اسم هر کدام، بنویسید که چه کاری انجام داده­اند که باعث توجیه عصبانیت و احساسات منفی شما شده است. حالا دلایلی که آنها مقصر نیستند را لیست کنید و تصمیم بگیرید که به آنها اجازه دهید باتلاق را ترک کنند.

سپس این تکه کاغذ را در آتش بیندازید. با تشریفات آن را در زیرسیگاری بسوزانید یا آن را در آتش یا منقل بیندازید اما اجازه دهید شعله­ها آن­را کاملاً بسوزاند.

به طریق مشابه، می­توانید از قدرت انتخابتان استفاده کنید تا اجازه دهید از صدمه و دردهای گذشته رهایی یابید تا بتوانید از آزادی و شادی آینده لذت ببرید.

۵. بهانه­تراشی

بهانه­تراشی کاریست که انجام می­دهید وقتی که می­خوانید با استفاده از ذهن عقلایی خود، رفتار غیرقابل قبول اجتماعی را با توضیح قابل قبول اجتماعی توجیه کنید. دوست عزیزم، جان آساراف (John Assaraf) این را «دروغ عقلایی» می­نامد.

به خاطر اعتماد به نفس کم و نفس­های ضعیف، اکثر افراد نمی­توانند بپذیرند که کاری انجام داده­اند یا سخنی گفته­اند که کاملاً منطقی و توجیه­پذیر نبوده است. حتی بدترین مجرمین فکر می­کنند که بی­گناه هستند و صرفاً قربانی فردی، چیزی یا جامعه هستند. آن­ها رفتارشان را عقلانی توجیه می­کنند.

پیتر اسپنسکی (Piter Ouspenskey) در کتابش به نام «در جستجوی معجزه» توضیح می­دهد که تقریباً همه­ی ناراحتی­ها ناشی از «ابراز احساسات منفی» است. صحبت مداوم و حرف­های تکراری در مورد موقعیت­های منفی، احساسات منفی را زنده و در حال رشد نگه می­دارد. از این رو، احساسات منفی شما می­تواند با بوته آتشی مقایسه شود که از جرقه کوچکی شروع می­شود اما به سرعت غیرقابل کنترل می­شود.

امااگر جرقه­ای روی بوته خشک بیفتد و فوراً آن را خاموش کنید، هیچ آتش­سوزی اتفاق نمی­افتد و گسترش نمی­یابد. به همین صورت، اگر احساسات منفی را در لحظه شروع متوقف کنید مانند همان آتش کوچک سریعاً خاموش می­شود و هیچ خسارتی به بار نمی­آورد. اما اگر دائم با خود و دیگران درباره­ی احساس منفی صحبت شود و مورد بحث قرار گیرند، مانند جرقه آتش می­تواند از کنترل خارج شود و کاملاً احساسات و تفکرات­تان را در بر بگیرد تا نتوانید به چیز دیگری فکر کنید.

عصبانیت: اصلی­ترین احساس منفی

دیر یازود، همۀ احساسات منفی به یک احساس منجر می­شوند: عصبانیت. عصبانیت حس منفی نهایی است. همه­ی ترس، تردید، حسودی، دشمنی و خشم در نهایت به عصبانیت می­رسد. این عصبانیت سپس باطناً هدایت می­شود، شما را از نظر جسمی یا احساسی مریض می­کند یا به بیرون هدایت می­شود و روابط­تان با دیگران را ویران یا خراب می­کند.

همه­ی افراد ناراحت، عصبی هستند. افسردگی باطناً عصبانیت را رهبری می­کند در حالی که از ناتوانی در بیان احساسات فردی درباره­ی موقعیتی به طور واضح و به درستی ناشی می­شود. معمولاً از اعتماد به نفس کم نومیدی حاصل می­شود. خشم از بیرون عصبانیت را هدایت می­کند که به صورت لفظی یاحتی حمله­های فیزیکی با افراد دیگر برای کاری که آن­ها انجام داده یا انجام نداده­اند شکل می­گیرد.

هدف اولیه مشاوره روانی، کمک به روند افراد و درک تجربه­هایشان و حذف احساسات منفی است تا مانع خود را رها کنند. مطلبی که اکثر افراد در تلاش برای فهمیدن عصبانیت­شان کشف کرده­اند این است که عصبانیت ابتدا ازطریق صدمه جرقه می­زند.وقتی افراد می­توانند اعتراف کنند که احساس صدمه می­کنند به واسطه­ی کاری که فردی انجام داده یا نداده، سخنی گفته یا نگفته، آن رابسیار آسانتر می­یابند تا بار احساسی که عصبانیت را زنده نگه داشته رها کنند.

ریشه­های عصبانیت

دلیل اولیه عصبانیت، احساس حمله، مبارزه یا مورد سوء­استفاده قرار گرفتن توسط شخص دیگر است. عصبانیت همیشه ریشه در حالت تدافعی دارد. ریشه­ی عصبانیت همیشه در رفتار تدافعی است، برخورد با فردی که به شما آسیب رسانده، دفاع از خود و حمله کردن به او. عصبانیت و ترس در طرف مقابل عکس­العمل فرار را ایجاد می­کند و باعث می­شود شخص مورد حمله قرار گرفته شده برای امنیت خود عقب نشینی کند یاحمله کننده را مورد اصابت قرار دهد.

یکی از بدترین جنبه­های احساس عصبانیتاین است که هر چه بیشتر شخص عصبانیت را اظهار کند عصبانی­تر می­شود، بیشتر راجع به آن حرف می­زند و بیشتر خود را توجیه می­کند که چرا حق عصبانی شدن را دارد و عصبانیت او مانند آتش غیرقابل کنترلی رشد می­کند. واقعیت این است که هرچه احساس عصبانیت بیشتری کنید، درد آن سخت­تر می­شود. ابراز عصبانیت به عادت تبدیل می­شود. فرد ناراحت به جایی می­رسد که اتفاق کوچکی عصبانیت او را برمی انگیزاند. او بیشتر زندگی را با عصبانیت می­گذراند. به زودی، او باور می­کند که احساس و ابراز  عصبانیت راهی عادی برای فکر کردن و احساس کردن است.

آنچه که افراد را وادار می­کند در عصبانیت­شان پافشاری کنند، نیاز به داشتن شخصی است که دردشان را بفهمد و آن را درک کند. وقتی به شخصی که درباره­ی چیزی صحبت می­کند که او را عصبانی و یا ناراحت کرده گوش می­دهید، شاید کمک­کننده­ترین کلمات این باشند: «من دقیقاً می­فهمم چه احساسی داری، اگر من در موقعیت تو بودم همین احساس راداشتم». این روش یکی از سریعترین راه­ها برای آرام کردن شخص عصبانی است. وقتی افراد احساس می­کنند دردهایشان توسط دیگران درک شده است، شروع به بهبود می­کنند.

مرکزیت تقصیر

دلیل اصلی عصبانیت مقصر دانستن  است. سرزنش خودتان یا دیگران برای کاری که انجام داده­اند یا انجام نداده­اند شرط لازم برای داشتن احساس و بیان احساسات منفی از هر نوعی هستند.

در حقیقت، احساسات منفی سرزنش نمی­توانند وجود داشته باشند. غیرممکن است احساسات منفی را برای مدت زمانی نگه دارید مگر اینکه بتوانید کسی یا چیزی را برای موقعیتی که بخاطر آن عصبانی هستید، سرزنش کنید. لحظه­ای که از مقصر دانستن دست بکشید، در همان لحظه احساس منفی مانند خاموش شدن لامپی متوقف خواهند شد.

پادزهر احساسات منفی، مقصر دانستن و عصبانیت بسیار ساده و موثر است که تقریباً انکارناپذیر است. افرادی که سال­ها منفی، عصبانی و ناراحت بوده­اند می­توانند احساسات منفی­شان راتقریباً لحظه­ای با یک تصمیم ساده اما قدرتمند کم کنند: مسئولیت را بپذیرید.

سه کلمۀ جادویی

چگونه مسئولیت را می­پذیرید؟ ساده است این کلمات را بگویید: «من مسئول هستم»

هرگاه به هر دلیلی عصبانی یا ناراحت هستید، می­توانید فوراً با تکرار این جمله آن حس را کاهش دهید: «من مسئول هستم! من مسئول هستم! من مسئول هستم!» تا اینکه حس منفی از بین برود. این یک کشف حیرت­انگیز است که کاملاً زندگی اشخاصی که آن را تمرین می­کنند را تغییر می­دهد.

به خاطر قانون جانشینی، ذهن شما در هر لحظه تنها می­تواند یک نوع فکر را نگه دارد، مثبت یا منفی. می­تواند احساس مثبت مسئولیت شخصی یا احساس منفی عصبانیت و سرزنش را نگه دارد اما نمی­تواند هر دو را نگه دارد و انتخاب همیشه با شماست.

تنها چیزی که در جهان می­توانید کنترل کنید محتوای ذهن خودآگاه­تان است. اگر به­جای تفکری منفی که باعث ناراحتی شما می­شود، انتخاب کنید که فکر مثبت «من مسئول هستم» را نگه دارید مثبت و خوش­بین خواهید شد و گاهی تنها طی لحظه­ای کوتاه می­توانید کاملاً تحت کنترل دربیایید.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

شما مسئول هستید

از آنجایی که تمام احساسات منفی ریشه در مقصر دانستن دارند، به این معنی که احساس کنید که شخص دیگری کاری انجام داده یانداده است که باعث عصبانیت و ناراحتی شما می­شود، پادزهر ساده است: به جای سرزنش کردن، مسئولیت موقعیت را بپذیرید. هنگامی که مسئولیت کامل موقعیت و اتفاقاتی که می­افتد را می­پذیرید، احساسات منفی مانند ترمز شدید متوقف می­شوند. غیرممکن است که مسئولیت موقعیتی را بپذیرید و همزمان از آن موقعیت ناراحت یا عصبانی باشید. پذیرش مسئولیت تمام منفی­های مرتبط با موقعیت (یا شخص) را از بین می­برد و کنترل احساسات را به شما برمی­گرداند.

به عنوان مثال، دوستی داشتم که چندین شغل را بخاطر برخوردهای شدید با همکاران و مافوق­ها از دست داده بود. او اکثر اوقات همواره خونسرد بود، اما به خاطر احساس ناامنی، برای روشن شدن مسئله­های پروژه­ها سوال نمی­کرد. او اجازه می­داد عصبانیتش به جایی برسد که انفجاری شود. در مشاوره­مان، مشکلش را پذیرفت و مسئولیت از دست دادن شغل­هایش را پذیرفت. با هم برنامه­ای را برای او طرح­ریزی کردیم تا نیازها و نگرانی­هایش را قبل از اینکه بسیار عصبانی شود، در میان بگذارد. و در نتیجه­ی پذیرش مسئولیتش برای عملکردهایش، او توانسته است بیش از ۲ سال در شغل فعلی­اش بماند.

دلایلی برای ابراز نکردن احساسات منفی پیدا کنید

پیشتر گفتیم که ناراحتی از ابراز احساسات منفی ناشی می­شود، چه به خودتان بگویید چه به دیگران یا هردو. اگر احساسات منفی را ابراز نکنید، درباره­ی آن صحبت نکنید یا مجدداً آن را مطرح نکنید امکان ندارد احساس منفی داشته باشید.

از این لحظه به بعد، به جای استفاده از هوش باورنکردنی­تان برای فکر کردن به دلیلی که باید به خاطر چیزهایی که اتفاق افتاده بیمناک، مردد، حسود، بی­میل وعصبانی باشید، از خلاقیت­تان استفاده کنیدتا دلایلی بیابید که احساسات منفی، توجیه کننده و بهانه­گرایانه نداشته باشید.

قدرتمندترین راه برای از بین بردن بیان احساسات منفی تکرار عبارت «من مسئول هستم!» در هر زمانی است که اتفاقی می­افتد که به طور معمول واکنش منفی از شما سر می­زند.

در این لحظه، بسیاری از مردم می­گویند: یک دقیقه صبر کن! امکان ندارد بتوانم مسئولیت کار وحشتناکی که فرد مقابل انجام داده تا به من آسیب برساند، را بپذیرم. پذیرفتن مسئولیت منصفانه نیست چراکه من از هیچ نظری مسئول نیستم.

می­توانید واکنش­هایتان را کنترل کنید

شاید این درست باشد. ممکن است فردی از شما دزدی کرده باشد، فریب خورده باشید، با شما دروغ گفته شده باشد، کلاه­برداری شده باشد و خیانت شده باشد یا بسیار آسیب­دیده باشید. ممکن است به پارکینگ رفته باشید و فهمیده باشید که شخصی به کنار ماشین شما برخورد کرده و فرار کرده باشد. در مواردی مانند این، قانوناً شما خطاکار و مقصر نیستید.

با این حال جواب این است: شما مسئول عکس­العملهای­تان هستید. ممکن است مسئول اتفاقی که افتاده نباشید اما مسئول کارهایی که بعد از آن اتفاق انجام داده­اید، هستید. واکنش شما کاملاً تحت کنترل شما است. کاملاً به انتخاب شما مربوط می­شود. هیچ چیزی شما را عصبانی و ناراحت نمی­کند. شما خودتان را با انتخاب واکنش­هایتان نسبت به تجربه منفی، عصبانی و ناراحت می­کنید.

در شعر «اگر» رادیارف کیپلینگ چنین می­سراید: اگر بتوانی سرت را بالا بگیری هنگامی که همه کنترل خود را از دست دادند تقصیر تو می­اندازند … مرد خواهی شد پسرم!

نشانه افراد موثر و موفق این است که آنها نیروی اراده و برنامه­ریزی شخصی­شان را بدون توجه به مسائل اطراف بکار می­گیرند تا آرام و تحت کنترل بمانند. مردان و زنان بزرگ کسانی هستند که توانایی خونسرد ماندن در بدترین شرایط را در خود پرورش داده­اند.

از سرزنش دیگران بپرهیزید و به یاد داشته باشید، احساسات، ارزیابی را مختل می­کند. لحظه­ای که شروع می­کنید به سرزنش کردن شخص دیگر و عصبانی شدن برای اتفاقی که افتاده، توانایی­تان را برای فکر کردن به طور واضح و تصمیم­گیری هوشمندانه را از دست می­دهید. برده­ی احساساتتان می­شوید. به سرعت منحرف می­شوید و خودتان را در حال انجام دادن و گفتن چیزهایی می­یابید که بعدها پشیمان می­شوید.

حالا این کار را انجام دهید

از دهنتان استفاده کنید تا دلایلی پیدا کنید که احساسات منفی ابراز نکنید، به یک موقعیت منفی زندگیتان فکر کنید که وقتی به آن فکر می­کنید باعث عصبانیت و ناراحتی شما می­شود. اول بگویید من مسئول هستم و سپس به موقعیت نگاه کنید تا مثال­ها و دلایلی که ممکن است به نوعی نشان دهد در آنچه که پیش آمده مسئول هستید، بیابید. همین عمل جستجوی دلیلی که نشان دهد حداقل تا اندازه­ای مسئول هستید، احساس منفی را خنثی می­کند. وقتی جستجو برای یافتن دلیلی که نشان دهد مسئول هستید را ادامه دهید، احساسات منفی و عصبانیت به تدریج محو می­شود و در آرامش خواهید بود.

آن را فراموش کنید

افرادی که در رابطه بدی بوده­اند گاهی برای سال­ها پس از اتمام رابطه بسیار از طرف مقابل عصبانی می­مانند. اما زمانی که می­گویید «من مسئول هستم!» و به دنبال دلیلی بگردید که نشان دهد تاحدی مسئول بوده­اید، خواهید فهمید که در ابتدا تصمیمات زیادی گرفتید که شما را به این رابطۀ بد کشانده است. ممکن است شما مسئول عملکرد فردمقابل نباشید اما کاملاً برای تمام کارهایی که انجام داده­اید و سخن­هایی که از ابتدای رابطه­تان تا آخر و تا امروز گفته­اید، مسئول هستید. شما تماشاگر بی­گناه نیستید.

بسیاری افراد وقتی کاری نتیجه ندهد یا معامله تجاری خراب شود، افسرده می­شوند. اما شما مسئول هستید. کسی شما را با تهدید اسلحه در این وضعیت قرار نداده است. بر اساس دانش و اطلاعات خود یاعدم آگاهی خودتان در وضعیتی قرار گرفته­اید. متأسفانه اوضاع طبق انتظار شما پیش نرفت. دفعۀ بعد باهوش­تر و خردمندتر خواهید بود.اما در این لحظه، شمامسئول هستید.

دو شعله آتش

قانون احساس می­گوید هر کاری که انجام می­دهید به نوعی بوسیله احساسات شما تعیین می­شود، چه مثبتو چه منفی. احساساتی که اکثر اوقات به آن فکر می­کنید یا درمورد آن صحبت می­کنید به زودی رشد می­کند و کل زندگیتان را در بر می­گیرند و افکار شما را چه خوب باشد و چه بد، اشغال می­کند.

تصور کنید دو شعله آتش در حال سوختن دارید. یکی، شعله­ی آرزوی شماست و شعله­ی دیگر، احساسات منفی هستند که بر پایه تفسیر شما از اتفاقات گذشته است.

شما جریان پیوسته­ای از انرژی احساسی یا همان هیزم احساسات دارید. می­توانید چوب را روی هر یک از این دو آتش قرار دهید. اما اگر تمام چوب را روی یک آتش قرار دهید، برای آتش دیگر چه اتفاقی می­افتد؟

جواب ساده است. اگر تمام احساساتتان را روی آتش آرزو قرار دهید و تمام لحظات را درباره­ی چیزی که می­خواهید و چگونگی به دست آوردن آن فکر کنید و حرف بزنید، آتش فرسوده­ی احساسات و تجربه­های منفی عاقبت خاموش می­شود و خاکستر آن سرد خواهد شد. این لازمه­ی همه­ی درمان­های احساسی است.

از این لحظه به بعد، وقتی به هر دلیلی اشتباه پیش می­رود، فوراً بگویید، «من مسئول هستم!» و احساس منفی را از همان ابتدا متوقف کنید.

حالا این کار را انجام دهید

به منفی­ترین موقعیت زندگیتان فکر کنید، همان خاطره­ای که هرگاه به آن فکر می­کنید شما را عصبانی می­کند، احساس منفی را با گفتن قاطع «من مسئول هستم!» از بین ببرید. سپس، درباره­ی تمام کارهایی که تا به حال انجام داده یا نداده­اید تا خودتان را به این موقعیت بیاورید، فکر کنید. همان­طور که این کار را انجام می­دهید، احساسات شما آرام می­گیرند، به آرامش می­رسید و معمولاً خودتان را در حال خندیدن می­یابید.

این تمرین، برای اولین بار که امتحانش می­کنید شجاعت و شخصیت شگرفی می­خواهد، اما با تمرین آسان­تر می­شود. شما مسئول هستید.

فصل ششم: از بچه قورباغه­ها تا قورباغه­ها

بروس بارتون (Bruce Barton) یکبار نوشت: هیچ­چیز با شکوهی تا به حال به دست نیامده است مگر توسط کسانی که دلیرانه باور داشتند که چیزی در درون آنها عالی­تر از شرایط است.

افکار، احساسات، باورها، انتظارات و نگرش­های شما از کجا ناشی می­شود؟ هر احساس و تفکری که دارید، چه مثبت و چه منفی به­خصوص آن دسته که بیشترین تأثیر را روی زندگی شما دارند، بعنوان بچه قورباغه­ای آغاز می­شوند و طی زمان به قورباغه بزرگی تبدیل می­شود.

حقیقت این است که خودانگارۀ شما مقدار کارایی و موفقیت یا شکست شما را در هر قسمت از زندگیتان پیش­بینی می­کند و بر آن مقدم است.

کشف خودانگاره در قرن بیستم بزرگترین پیشرفتی است که در زمینه­ی فهمیدن و قفل­گشایی پتانسیل انسان کشف شده است.

روانشناسی خودانگاره می­گوید که هر کودکی که به این جهان وارد می­شود، هیچ خودانگاره­ای ندارد. فیلسوف دیوید هیوم (David Hume) این را تابولا رزا یا لوح سفید می­نامند. او می­گوید که هر شخصی با هیچ فکر، احساس، باور و ایده­ای شروع می­کند. هر آنچه دربارۀ خود و جهانتان درست می­پندارید از کودکی به صورت مستقیم یا غیرمستقیم به شما آموزش داده شده و یاد گرفته­اید. قطعاً، هر کودکی خلق و خوی مشخصی دارد که ابتدای زندگی مشهود است. هر کودکی استعدادها و توانایی­های نهفته­ای دارد که از کودکی تا بزرگسالی می­تواند پرورش یابد یا پرورش نیافته بماند اما وقتی صحبت از ویژگی­های شخصی است باید بگوییم که هر کودکی با پتانسیل نامحدودی به دنیا می­آید.

چگونه شخصیت­تان شکل می­گیرد

به عنوان یک کودک، کاملاً بی­پناه و ناتوان در تأمین نیازهایتان وارد دنیا می­شوید. از تولد به بعد، جریان توقف ناپذیری از عشق بدون شرط برای پرورش فیزیکی و احساسی خود لازم دارید همان­گونه که گل رز به باران احتیاج دارد.

دیدتان نسبت به جهان گسترده­ای با مقدار عشق و حمایتی که در ۳ تا ۵ سال اولیه زندگیتان دریافت می­کنید، شکل می­گیرد. کودک تنها با دو ترس به دنیا می­آید: ترس از صداهای بلند و ترس از افتادن. تمام ترس­های دیگر باید از طریق تکرار، که معمولاً توسط والدینش طی رشد او صورت می­گیرد، به او آموزش داده می­شود. کودکان با دو ویژگی مشترک پا به جهان می­گذارند. آنهاهم بی­پروا و هم خودانگیخته هستند. کودک تازه به دنیا آمده کاملاً بی­پروا است و ازهیچ چیز نمی­ترسد. او می­خندد، گریه می­کند، پوشک خود را خیس و کثیف می­کند، دستش را به اطراف تکان می­دهد، صداهایی تولید می­کند و هر کاری که دوست دارد انجام می­دهد.

نوزاد تازه متولد شده همچنین کاملاً خودانگیخته است. او به افکار، احساسات و عقیده­های هیچ­کس توجه نمی­کند. او دقیقاً هر آنچه که در آن لحظه احساس یا فکر می­کند را بدون توجه به خوب و مناسب بودن برای دیگران بیان می­کند و انجام می­دهد. این حق طبیعی تولد شماست که هم بی­پروا و هم خودانگیخته باشید.

هنگامی که در محیطی امن با مردمی که دوست دارید و مورد اعتماد هستند، احساس خوبی نسبت به خود دارید، گاهی بعد از نوشیدن یک یا دو لیوان نوشیدنی، به شرایط نرمال بی باکی دوران کودکی که هیچ نگرانی دربارۀ هیچ چیزی ندارید، برمی­گردید.کاملاً خودانگیخته می­شوید و بدون توجه به فکر یا احساس یا چگونگی واکنش مردم خودتان را به طور طبیعی ابراز می­کنید.

به خاطر اشتباهاتی که والدین مرتکب می­شوند، بخصوص در نتیجه سرزنش­های مخرب و تنبیه فیزیکی، کودکان شروع به توسعه الگوهای عادت منفی در سنین اولیه می­کنند. این الگوهای عادت منفی یک واکنش شرطی می­شود و معمولاً شخصیت کودک را طی زندگی تعیین می­کند. دو الگوی اصلی عادت منفی که کودکان یاد می­گیرند، الگوی عادت منفی نهی شدگی و الگوی عادت منفی وسواسی خوانده می­شود.

در روانشناسی ما آنها را ترس از شکست یا ترس از ترد شدن می­نامیم. ترس از شکست، الگوی عادت منفی نهی شدگی زمانی یاد گرفته می­شود که برای امتحان چیزی جدید یا انجام فعالیت­هایی که والدین ناپسند می­دانند سر کودک داد زده می­شود یا تنبیه بدنی می­شود. چون بچه­ها بطور طبیعی کنجکاو هستند، می­خواهند لمس کنند، مزه کنند، احساس کنند و همه چیزی را در جهان کوچکشان تجربه کنند. آن­ها کاملاً نترس هستند. آن چاقوی تیز را در دست می­گیرند، از درخت یا نردبان بالا می­روند و به خیابان­های شلوغ می­روند. والدین سال­های اولیه زندگی کودک را باید به منع کردن او از کشتن تصادفی خود بپردازند.در غضب والدین چیزهایی مانند این می­گوید: بایست، به آن دست نزن یا از آنجا دور شو. حتی بدتر از این اغلب والدین بچه­ها را تنبیه فیزیکی می­کنند و به منظور منع کردن کودک از آزمایش وامتحان چیزهای جدید او را می­زنند.

این به زودی باعث ایجاد ترس از شکست در کودک می­شود که در فکر و احساسش با «من نمی­توانم» بروز پیدا می­کند. وقتی کودک به طور مخرب سرزنش می­شود یا در طفولیت تنبیه فیزیکی می­شود، این ترس از شکست می­تواند در زندگی بزرگسالی ادامه یابد.

هر زمانی که فرد بالغ با فرصتی مواجه می­شود که چیز جدید یا متفاوتی را تجربه کند، عکس­العمل خودکاری که معمولاً در شبکه عصبی تجربه می­کند این خواهد بود: «من نمی­توانم. من نمی­توانم. من نمی­توانم.»

برای باقی زندگی بزرگسالی، ترس از شکست تأثیر شگرفی در تعیین کارهایی که انجام می­دهد، مکان­هایی که می­رود، شغل­هایی که برای کار انتخاب می­کند، گروه­هایی که در اطراف خود جذب می­کند، روشی که کودکانش را بزرگ می­کند، رفتاری که با همسرش دارد و تقریباً هر عامل دیگری در زندگیش را تعیین می­کند.

ترس از شکست مانند ابرسیاهی بر بزرگسال رشد یافته سایه می­افکند. واکنش بسیاری از افراد بالغ در مواجهه با احتمال شکست دقیقاً مانند کودکی است که از تنبیه شدن برای انجام کار غلط می­ترسد. ترس از شکست به طور فیزیکی بعنوان فشردگی در سیستم عصبی قسمت جلوی بدن بصورت خشکی گلو یا دهان، تپش قلب بالا و معمولاً نیاز به دویدن به سمت دستشویی ظاهر می­شود. می­تواند به بی­خوابی و کج­خلقی و انواع بیماری­های روان­تنی منجر شود.

دومین مانع آزاد کردن پتانسیل­تان الگوی عادت منفی وسواسی، ترس از ترد شدن و سرزنش است. در این الگوی عادت زمانی یاد گرفته می­شود که کودک قربانی عشق بدون شرایط می­شود. والدین در تلاش برای کنترل و اداره کودک معمولاً عشق­شان را نسبت به کودک موقعی نشان می­دهند که کودک کارها را دقیقاً همان­طور که والدین می­خواهند و در زمانی که می­خواهند و به روشی که می­خواهند انجام دهند.

کودک در حال رشد که وابسته به عشق والدینش است تا احساس امنیت کند، خیلی زود یاد می­گیرد که: من تنها زمانی امنیت دارم که آنچه را که پدر و مادرم می­خواهند انجام دهم. اگر کاری که می­خواهند راانجام ندهم آنها مرا دوست نخواهند داشت و من امنیت نخواهم داشت. از آنجایی که احتیاجات کودک برای امنیت، احتیاجاتی اساسی در زندگی کودک است، او سریعاً شروع به مطابقت دادن رفتارهایش با درخواست­های والدین­اش می­کند. این موضوع دراحساس: «من باید انجام دهم. من باید انجام دهم» ابراز می­شود. در بزرگسالی این به فشاری تبدیل می­شود تا رئیس و دیگر افراد را راضی نگه دارد. «باید آنچه را که پدر و مادرم می­خواهند، انجام دهم. باید آنچه را که آنها را خوشحال می­کند، انجام دهم. یا باید کاری که آنها را خوشحال می­کند را انجام دهم. باید کاری که از من می­خواهند را انجام دهم و گرنه مرا دوست نخواهند داشت و امنیت نخواهم داشت.»

الگوی جدید

به سمت الگوی جدیدی حرکت کنیم که در آن والدین تلاش زیادی می­کنند تا چیزی که در جامعه تربیت آگاهانه فرزندان شناخته می­شود، را اجرا کنند. افراد مجربی مانند دانیل سیگل در کتابش «تربیت فرزندان از ظاهر تا باطن» به والدین آموزش می­دهد که هنگامی که با فرزندان خود در ارتباط­اند چطور از عکس­العمل­ها و تجربه­های احساسی خود آگاه­تر شوند. والدین اغلب متوجه نمی­شوند که در مقابل بچه­های مطیع و موافق، واکنشی­تر و مهربان­تر هستند تا نسبت به بچه­های فعال­تر و با انرژی­تر. کودکان برای زنده ماندن به والدین وابسته هستند بنابراین به بچه­هایی تبدیل خواهند شد که والدین به آنها عشق می­ورزند و تجربه می­کنند. من زمانی با مردی کار می­کردم که در اینجا او را پاتریک می­نامیم. او برای درمان آمده بود چون در تلاش بود که راه و هدفش در زندگی را بیابد.

همان­طور که سرگذشتش را بررسی می­کردم، او گفت که خواهر بزرگتری دارد. توضیح داد که او مشتاق، خلاق و احساساتی بود. او شاهد این بود که چطور هر وقت خواهرش ناراحت یانیازمند می­شد، والدینش ساکت می­شدند و از نظر احساسی عقب­نشینی می­کردند. هیچ­کدام از آن ناسازگاری را دوست نداشتند و هیچ­کدام از آنها از تجربه­های احساسی­شان به اندازه کافی آگاه نبودند. آنها با سکوت و عقب­نشینی کردن از ناراحتی­شان دفاع می­کردند.این نیروی محرکه باعث می­شد خواهر پاتریک احساسی­تر و مضطرب­تر شود.

بامشاهدۀ این متحرک، پاتریک یاد گرفت که هرگز بیش از حد احساسی یانیازمند نباشد تا بتواند مهربانی والدینش را بدست آورد. به منظور دریافت عشق، از رفتار مناسب جلوگیری کرد و از ابراز نیازهای حقیقیش دست برداشت. پاتریک هیچ­وقت شک نکرد که آیا والدینش او یا خواهرش را دوست داشتند یا نه اما از طریق صحبت با همدیگر به بینشی در مورد اینکه چگونه خانواده­اش شخصیت او را شکل داده بودند، دریافت کرد. با این بینش او الان می­تواند اهداف بیشتری تعیین کند و در ابراز خود در شغل و زندگی زناشویی احساس آزادی بیشتری می­کند.

حساسیت شدید به عقیده دیگران

هنگامی که کودک بزرگ می­شود، الگوی عادت منفی نهی شدگی یعنی ترس از ترد شدن یا سرزنش که بوسیله­ی تهدید ندادن عشق و تصدیق بوجودمی­آید، باعث می­شود کودک به نظر دیگران بسیار حساس شود. توجه به اینکه دیگران ممکن است چه فکری بکنند یا چگونه واکنش نشان خواهند داد، دلیل اصلی احساسات منفی، ناامنی و ناراحتی در طول زندگی می­باشد. در شرایط حادتر، فرد بالغ بدون حصول اطمینان از اینکه دیگران در زندگیش به­طور کامل تصمیمش را تأیید کنند، نمی­تواند تصمیم بگیرد. همیشه باید از شخص یا اشخاصی حتی قبل از خرید یک لباس یا ماشین جدید تأیید بگیرد. او به شدت در گفتن یاانجام عملی که ممکن است شخص دیگری رد کند یا او را سرزنش کند، احساس ناخوشایندی دارد. الگوهای عادت منفی وسواسی از لحاظ فیزیکی بوسیله­ی درد یا تنش در پشت بدن تجربه می­شود. وقتی شخصی باور دارد که: «من باید کار را انجام دهم، من باید این کار را انجام دهم، من باید این کار را انجام دهم»، عضلاتش سفت می­شود که از گردن شروع می­شود و تا کمر ادامه می­یابد.

در بزرگسالی هنگامی که تحت فشار هستید و باید کاری را سر موقع انجام دهید چراکه می­ترسید رئیستان از دست شما عصبانی شود، شروع به احساس درد در پشت و تمام کمر و ستون فقراتتان می­کنید. اما وقتی کار تمام می­شود کمر دردتان از بین می­رود.

علامت­های کمبود در دوران کودکی

سال­ها پیش کودکان در جامعه­ای بزرگ می­شدند که در تغذیه­شان شیر کافی وجود نداشت. به خاطر این کمبود کلسیم، دچار بیماری به نام نرمی استخوان می­شدند. استخوان پای آنها هرگز به درستی شکل نمی­گرفت و پا پرانتزی می­شدند و طوری راه می­رفتند که انگار هم اکنون از روی اسب افتاده بودند. کودکی که کمبود کلسیم را در طفولیت تجربه کرده باشد را می­توان در بزرگسالی به وضوح از طریق پاهای پرانتزی شناسایی کرد اما کودکی که با کمبودمحبت بزرگ شده بطور واضح در ظاهر نشان نمی­دهد. تنهازمانی که با افراد ناراحت، ناامید، عصبانی یا نادرست ارتباط برقرار می­کنید استکه می­فهمید مشکلی وجود دارد. در حقیقت تمام مشکلات بزرگسالان و نوجوانان را می­تواند به منع و بازداشتن عشق و سال­های اولیه دوران کودکی برگرداند. وقتی سرزنش مخرب را به این رفتارها اضافه کنید، اغلب بزرگسالانی که پدید می­آیند هر دو الگوی عادات منفی را دارند: هم عادات نهی شدگی و هم عادات وسواسی.

او سرتاسر زندگی می­گوید «من نمی­توانم اما باید این کار را انجام دهم» یا «من باید این کار را انجام دهم اما نمی­توانم.» او برای انجام کار احساس اجبار می­کند اما از ریسک شکست بسیار می­ترسد. در واقع تمام احساسات منفی که باعث می­شود شخص گیر بیفتد چیزی مانند رشد دانه است که از طریق رفتار و بی­توجهی والدین در سال­های اولیه زندگی که کودک به­طور کامل از اتفاقات بی­اطلاع و بی­دفاع است، بوجود می­آیند. وقتی از منشأ احساسات منفی­تان آگاه باشید، چگونه به ذهنتان باز می­گردید تا آن را اصلاح کنید؟ بدین وسیله به نقش خودانگاره در فکر و احساسات­مان می­رسیم.

تغییر خودانگاره­ی خود

خودانگارۀ شما از مجموعه­ای از باورهایی تشکیل شده است که شما در مورد خودتان دارید و آن را به­عنوان حقیقت پذیرفته­اید. باورهای شما واقعیت­های شما را می­سازند چه براساس حقیقت باشند چه نباشند. همیشه در ظاهر طبق باورهای درونیتان درباره خود رفتار خواهید کرد. خودانگارۀ شما از سه قسمت تشکیل شده است: خودِ ایده­آل، تجسم خود و اعتماد به نفس­تان. اجازه دهید هر یک از این­ها را امتحان کنیم:

۱. خودِ ایده­آل: خود ایده­آل از ارزش­ها، فضیلت­هاو ویژگی­هایی تشکیل شده که در خودتان ودیگران تحسین برانگیزتر هستند. همان فردی استکه واقعاً دوست داریدباشید. همچنین خود ایده­آل­تان با امیدها، آرزوها، برنامه­ها، اهداف و اشتیاق­های شما شکل می­گیرد.

هرچه چیزهای بیشتری بخواهید، و کارهای بیشتری انجام دهید و در زندگی چیزهای بیشتری داشته باشید، خود ایده­آل­تان برای تعیین رفتار شما قدرتمندتر و بانفوذتر خواهدشد.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

وضوح ضروری است

موفق­ترین و شادترین افراد درباره­ی اهداف وایده­هایشان بسیار واضح هستند. آنچه که بیشترین ارزش را برایشان دارد و برای آن ایستادگی می­کنند و به آن باور دارند، برای آنها واضح است. آنها می­گویند یکپارچگی قانون سازمان یافته زندگی­شان است و دائم می­کوشند تا فرد بهتر و بهتری باشند و به آنچه که واقعاً توانایی آن را دارند تبدیل شوند. افراد ناراحت وناموفق یا خودایده­آل واضحی ندارند یا اصلاً هیچ خود ایده­آلی ندارند. برای هیچ چیز خاصی ایستادگی نمی­کنند یا آن را باور ندارند.

آنها ارزش­ها واصول­هایشان را برای کم­ترین سود یا منفعت کوتاه مدت تسلیم می­کنند. یکی از تمرین­هایی که ما در سمینار هایمان انجام می­دهیم «وضوح ارزش­ها» نام دارد. در اینجا شرکت کننده­ها را برای تعیین مهمترین ارزششان کمک می­کنیم. آنگاه برنامه­هایی را ایجاد می­کنند که در هر ساعت از روز با آن ارزش­ها سازگار باشد. وقتی که شخصی درباره­ی ارزش­هایی که به آن پایبند است و باورش دارد واضح باشد کل زندگیش شروع به تغییر می­کند. وقتی افراد ایده­ها و ارزش­های واضح تعیین می­کند به باورهای خاص که با آنها سازگار است، متعهد می­شوند. آنها باورهای­شان را تغییر می­دهند، انتظارات­شان را تغییر می­دهند و شروع می­کنند به جذب افراد و منابع بیشتر که با بهترین شخص ایده­آلی که می­تواند باشند، سازگار باشد.

حالا این کار را انجام دهید

به این سوال پاسخ دهید: ۵  ارزش از مهمترین ارزش­های شما در زندگی کدامند؟ بیشتر از هر چیز دیگری به چه توجه می­کنید؟ چه چیزی را بیشتر دردیگران تحسین می­کنید و کدام­یک را بیشتر دوست دارید در خودتان بیشتر رشد دهید؟ دوست دارید وقتی مردم شما را توصیف می­کنند ازچه کلماتی استفاده کنند؟ جواب شما به این سوال­ها، هسته احساسی و ذهنی شما را تشکیل می­دهند. آنها محور اصلی هستد که کل زندگی شما پیرامون آنها می­چرخد. هرچه وضوح بیشتری داشته باشید، در مورد خود احساس بهتری خواهید داشت. شخصی که تصور می­کنید همان کسی است که خواهیدشد.

۲. تجسم خود: دومین قسمت از خودپنداره­تان، تجسم خود می­باشد.اغلب این را آیینه­ی خود می­نامند. قبل از هر اتفاقی در زندگی به این مورد نگاه می­کنید تانوع رفتارتان را تعیین کنید. افراد موفق و شاد تجسم مثبتی از خود دارند. هرگاه خودشان را در هر قسمت از کار و زندگی شخصی­شان تصور می­کنند، خود را مطمئن، با صلاحیت، دوست داشتنی و موثر می­بینند. در روانشناسی تجسم خودمی­گویند که: شخصی که تصور می­کنید همان کسی است که خواهید شد. همۀ پیشرفت­ها در زندگیتان با پیشرفت تصاویر ذهنی­تان شروع می­شود و تصاویر ذهنی­تان کاملاً تحت کنترل شماست. می­توانید تجسمتان نسبت به خود را با تغذیه تصاویر مثبت از فردی که می­خواهید باشید، و با رفتار کردن به طریقی که دوست دارید و انجام دادن کارها به گونه­ای که می­خواهید، تغییر دهید.کاری که در روانشناسی تجسم خود توسط ماکسول مالتز در دهۀ ۱۹۵۰ انجام گرفت زندگی هزاران تن را تغییر داد. آنهایاد گرفتند که باتصور مکرر خود به عنوان فردی عالی در همه­ی زمینه­ها، ناخودآگاه آنها زبان بدن، آهنگ صدا وشخصیت­شان را با تصویر ذهنی جدید سازگار می­کند. در افراد سالم همیشه تنش پویایی بین طریقه­ای که خود را امروز می­بینند، یعنی همان تجسم خود، و طریقی که در آینده می­خواهید باشید، یعنی خود ایده­التان، وجود دارد.

وقتی خود ایده­ال واضحی به عنوان راهنمای درونیتان داشته باشید، برای شما آسانتر می­شود تا به­طور مداوم افکار، رفتارها و فعالیت­هایتان را بهبود بخشید تا بیشتر و بیشتر با بهترین فردی که می­توانید باشید سازگار شوند.

هستۀ احساسی شما

۳. اعتماد به نفس شما: سومین و مهمترین قسمت از خودپنداره­تان، اعتماد به نفس­تان است. پایه واساس شخصیت­تان است. راکتور اصلی ژنراتور قدرت احساسی شماست. کیفیت، انرژی و قدرت شخصی شما را تعیین می­کند. بهترین تعریف اعتماد به نفس این است که چقدر خود را دوست دارید.هرچه بیشتر خود را دوست داشته باشید، در هر قسمت از زندگیتان عملکرد بهتری خواهید داشت. هرچه بیشتر خودتان را دوست داشته باشید، دیگران را بیشتر دوست خواهیدداشت. هرچه بیشتر دیگران را دوست داشته باشید، آنها شما را نیز بیشتر دوست خواهند داشت، بیشتر دوست دارند از شما خرید کنند، با شما ارتباط داشته باشند، با شما ازدواج کنند و شما را به عنوان دوستشان داشته باشند. در طی زندگی درخواهید یافت که افرادی که اعتماد به نفس بالاتر دارند، مثبت­ترین شخصیت را نیز دارند وهرجا که می­روند محبوب­ترین هستند. به نظر می­رسد ارتباط مستقیمی بین اعتماد به نفس از یک طرف وموفقیت و شادی از طرف دیگر در همه­ی بخش­های زندگی وجود دارد.

صحبت با خود

کشف بزرگی در فهمیدن شخصیت انسان وجود دارد. همان­طور که به فردی تبدیل می­شوید که بیشتر اوقات به آن فکر می­کنید، به آن فردی تبدیل می­شوید که اکثر اوقات با خود در موردش صحبت می­کنید. ۹۵% از احساسات شما بوسیله­ی نوع صحبت­هایی که در طول روز با خود می­کنید، تعیین می­شود. وقتی با خودتان با اعتماد به نفس و با مثبت­نگری صحبت می­کنید واز جملات تأکیدی مثبت برای صحبت کردن در مورد فردی که واقعاً دوست دارید باشید، استفاده می­کنید این فرمان­ها توسط ذهن ناخودآگاه­تان پذیرفته می­شود و به سرعت روی افکار، احساسات و رفتار شما تأثیر می­گذارد. قدرتمندترین کلماتی که می­توانید استفاده کنید تا اعتماد به نفس­تان را تقویت کنید کلمات: «من خودم را دوست دارم» است. هر بار که می­گویید «من خودم را دوست دارم»، اعتماد به نفس­تان افزایش می­یابد و با افزایش اعتماد به نفس، تجسم خود نیز بهبود می­یابد، با بهبود تجسم خود احساس می­کنید جذاب­تر و با اعتماد به نفس بیشتری هستید. خودتان را بیشتر و بیشتر در سمت فرد ایده­الی که می­خواهید باشید حس می­کنید. کل شخصیت­تان تعادل پیدا می­کند. شروع می­کنید به تغییر کردن و به صورت مثبتی رشد می­کنید. به طور بسیار شگفت­آوری، مهم نیست که در دوران کودکی­تان چه اتفاقاتی رخ داده است که اعتماد به نفس­تان را تقلیل داده یا تصویرتان نسبت به خود را صدمه زده است، شما به عنوان یک بزرگسال می­توانید کنترل کاملی روی تکامل شخصیت­تان داشته باشید. می­توانید همین الان تصمیم بگیرید فردکاملاً مثبتی بشوید.

امروز با تکرار مکرر کلمات جادویی «من خودم را دوست دارم» شروع کنید، هر روز ۱۰، ۲۰، ۵۰ بار این جمله را بگویید. این کلمات را با قاطعیت و احساسات حتی در جلوی آینه بگویید. به طور بسیار شگفت­آوری، این کلمات آنقدر مثبت هستند و آنقدر نیاز عمیق انسانی را برطرف می­کنند که نمی­توانید بدون لبخند زدن آنها را به خودتان بگویید. امتحان کنید و ببینید.

هروقت به هر دلیلی احساس ناراحتی، نگرانی و اضطراب کردید، می­توانید احساسات منفی را با تکرار کلمات «من خودم را دوست دارم» از بین ببرید تا وقتی که احساسات منفی محو شوند.مهم نیست چه اتفاقی در کودکی برای شما افتاده است، شما به عنوان یک بزرگسال می­توانید به گذشته برگردید و با  افزایش هرچه بیشتر اعتماد به نفس­تان، احساسات ذهن ناخودآگاه­تان را نسبت به خودتان تغییر دهید. هرچه بیشتر خودتان رادوست داشته باشید، در هر قسمت از زندگیتان بهتر عمل خواهید کرد. هرچه بیشتر خودتان را دوست داشته باشید، مثبت­تر و شادتر خواهید شد. هرچه بیشتر خودتان رادوست داشته باشید، زندگیتان در مسیر بهتر شدن، تغییر خواهد کرد.

حالا این کار را انجام دهید

تصور کنید فردی با بهترین دوست­تان در مورد شما مصاحبه می­کند. بهترین دوست­تان شما را چگونه توصیف خواهد کرد؟ در مورد بهترین و بدترین ویژگی­تان چه خواهد گفت؟ چه چیزی را بزرگترین پیشرفت شما خواهند دانست؟ می­خواهید بهترین دوست­تان دربارۀ شما چه چیزی بگوید؟

حالا این کار را انجام دهید

شما بزرگترین حامی خود هستید. شما باید در طول روز خودتان را تقویت کنید و بالا بکشید. وقتی احساس می­کنید در سختی قرار گرفته­اید، ۵ سالگی خود را تصور کنید و به خودتان همان نوع تشویق، دلسوزی و پشتیبانی را بدهید که به آن ۵ ساله می­دادید.این را قسمت اصلی دیالوگ درونی خود کنید.

حالا این کار را انجام دهید

لیستی از ۱۰ چیزی راکه دربارۀ خود دوست دارید تهیه کنید. چرا اینقدر انسان خوبی هستید؟ بهترین ویژگی­های شما کدامند؟ چه چیزی شما را به یک دوست، همسر یا والد ارزشمند تبدیل می­کند؟ سپس، وقتی خودتان را در آینه نگاه می­کنید می­توانید محکم بگویید: «من خودم را دوست دارم.» مهمترین قسمت اعتمادبه نفس را در اینجا بیان می­کنیم: رابطه­ای کاملاً معکوس بین اعتماد به نفس و ترس­تان از شکست و عدم پذیرش وجود دارد. هرچه بیشتر از شکست و عدم پذیرش بترسید، اعتماد به نفستان کمتر می­شود. هرچه اعتماد به نفس­تان بیشتر باشد، کمتر از شکست و عدم پذیرش خواهید ترسید. خیلی شبیه به اله کلنگ است. هرچه اعتماد به نفس­تان بیشتر شود، ترس­تان کاهش می­یابد و هرگاه بگویید «من خودم را دوست دارم، من خودم را دوست دارم، من خودم را دوست دارم»، اعتماد به نفس، شجاعت و اطمینانتان افزایش می­یابند و ترس­ها، تردیدها و نگرانی­هایتان کاهش پیدا می­کنند. در حقیقت هرگاه به هر دلیلی احساس­ترس یا تردید دربارۀ خودتان پیدا کردید، با گفتن مکرر «من خودم را دوست دارم» می­توانید ترس­ها را در زندگیتان که مانع شما هستند، خنثی کنید.

فصل هفتم- با اطمینان به جلو حرکت کنید

اریسون سویت ماردن گفته است: هیچ شکستی وجود ندارد جز در دست از تلاش برداشتن. هیچ شکستی معنا ندارد مگر از درون، هیچ مانع غیرقابل عبوری وجود ندارد مگر ضعف اراده­ی درونی.

برکه ابتدا از آب خنک بهاری تشکیل شده است که برای شنا و رشد و نمو موجودات زنده مطلوب است. پس چرا به جای موجودات زیبا، سالم و سرزنده، قورباغه­های احساسات منفی ظاهر می­شود و رشد می­کند؟

به همین صورت هرکودک با استعدادهای ناب و با توانایی تبدیل شدن به فردی خارق­العاده، انجام کارهای اعجاب­انگیز و داشتن بالاترین حد سلامتی، شادی و رفاه در زندگی به دنیا می­آید. امروزه مردم می­توانند طولانی­تر و بهتر از آنچه تا به حال برای نژاد انسان ممکن بوده است، زندگی کنند و هر سال هم بهتر می­شود.

کودکان کاملاً خوش­بین، نترس و بی­پروا به دنیا می­آیند. آنها با هیجان، کنجکاوی و مشتاق به لمس کردن، چشیدن، بوییدن و حس کردن همه­ی چیزهای اطراف خود هستند. آیا تا به حال کودک بدبین دیده­اید؟

دو آلایندۀ مهم برکه

از دوران اولیۀ زندگی، در نتیجه­ی خطاهایی که والدین می­کنند، کودکان سریعاً شروع به تجربه سرزنش مخرب و کمبود محبت می­کنند. این دو رفتار، چه به تنهایی و چه با همدیگر، عامل اصلی تلخکامی و عدم کارایی در بزرگسالی هستند.

سرزنش مخرب بزرگترین دشمن پتانسیل­های انسان است.از سرطان و بیماری­های قلبی نیز بدتر است. در حالی که این بیماری­ها در نهایت می­تواند به وخامت وضعیت و مرگ فرد بیانجامد اما سرزنش مخرب روح شخص را می­کشد و او را به مرده­ای متحرک تبدیل می­کند.

وقتی والدین با ابزار محبت و سپس دریغ آن سعی می­کنند کودک خود را کنترل کنند، آنها در کودک احساس عدم امنیت بسیاری ایجاد می­کنند که به­صورت تردید به خود، ناراحتی، نگرانی، احساس بی­لیاقتی، بی­انگیزگی، ترس از برآورده نکردن توقعات دیگران، تلاش برای بی­نقص بودن و ترس از مواجهه یا بیان آزادانه نظرات بروز می­کند.

ترکیب سرزنش مخرب با منع محبت، سیستم دفاعی احساسی و فیزیکی کودک را تضعیف می­کند و زمینه ساز انواع بیماری­های جسمی و روحی در زندگی آینده می­شود. کودک و بعدها بزرگسال از لحاظ جسمی می­تواند خستگی زودهنگام، مستعد بودن به انواع بیماری­های روانی بدنی را تجربه کند. بیماری­های بزرگسالی مانند سرطان و ناراحتی­های قلبی معمولاً از احساسات عمیق بی­کفایتی یا بی­ارزشی ناشی می­شود که از نداشتن حس واقعی محبت در کودکی ایجاد می­شود.

ضعف در سیستم دفاعی احساسی با پذیرش انواع احساسات منفی بروز می­کند که عامل اصلی تلخ­کامی، ناکامی و افسردگی در بزرگسالی است که پیشتر در مورد آن صحبت کردیم.

من سال­ها از معده درد و سردرد مزمن رنج می­بردم. برای تسکین دردم هر راهی را امتحان کردم. رژیم غذایی­ام را تغییر دادم، درمان­های مختلفی را پیش گرفتم و حتی سال­های زیادی را برای پردازش تجربیاتم به مشاوره می­رفتم. سپس چیزی را کشف کردم که زندگیم را تغییر داد. یاد گرفتم که هر وقت حقیقت را دربارۀ آنچه احساس و فکر می­کردم، بیان نمی­کنم سردرد می­گرفتم. همچنین هرگاه در مورد موضوعی حس خوبی نداشتم و آن موقعیت را تحمل می­کردم یا در رابطه­های مشکل­ساز ماندم، دچار معده درد می­شدم.

از وقتی که این حقیقت را دربارۀ خودم کشف کردم، به­طور باورنکردنی نسبت به گوش کردن به بدنم آگاه شدم و تا جایی که می­توانم درست رفتارمی­کنم. حالا سردرد و دردمعده­ام بیشتر از چند دقیقه طول نمی­کشد واین دردها را یک سیستم هشداردهنده می­دانم.آنچه که آموختم این بود که هر شخصی باید به بدن خود گوش کند و از احساسات خودآگاه شود. بسیاری از مردم  وقتی چیزی در زندگی احساسی­شان خارج از تعادل باشد، از لحاظ جسمی بسیار ضعیف می­شوند. جسم و ذهن ما ارتباط پیچیده­ای دارد؛ هرچه بیشتر از جسمتان آگاه­تر شوید، با نیازهای احساسی خود هماهنگ­تر می­شوید.

ترس از دست دادن و رد شدن

احساسات منفی زیادی وجود دارد اما ۹۹% تمامی آنها حول دو چیز مهم می­گردد: ترس از شکست و ترس از رد شدن.

ترس از شکست در بزرگسالی بصورت ترس از زیان واتلاف بروز می­کند. کسانی که در کودکی مورد سرزنش­های تخریب­کننده قرار گرفته بودند در بزرگسالی از اتلاف پول، سلامتی، موقعیت، امنیت و از دست دادن محبت دیگران می­ترسند. این افراد صرف­نظر از مقدار درآمد شغلی­شان، به شدت از اتلاف تمام دارایی­شان و همچنین مجبور به شروع کردن از صفر، می­ترسند.

ترس از رد شدن تجربه­ای همانند ترس از انتقاد است. این ترس می­تواند آنقدر شدید شود که فرد را نسبت به افکار، گفتار، عقاید و حتی نگاه اطرافیان و  غریبه­ها بیش از حد حساس کند. همچنین مردم از عدم پذیرش، از این که نتوانند مورد قبول کسانی باشند که می­خواهند تحت تأثیر قرار دهند، می­ترسند. ترس از رد شدن به ترس از دست دادن احترام کسانی منجر می­شود که نظرشان برای شما مهم است. این افراد از خجالت زده شدن و مسخره شدن از هر نوعی مخصوصاً پیش دیگران می­هراسند. ترس از رد شدن دلیل اصلی ترس از صحبت در جمع است و ترسی است که در فهرست ترس­های اصلی زندگی حتی بالاتر از ترس از مرگ قرار می­گیرد.

ما اغلب در سمینارها دو سوال می­پرسیم تا به مردم کمک کنیم نقش ترس در زندگی و تصمیم­گیری­های خود را بفهمند.

سوال اول: تصور کنید امروز از نظر مالی بی­نیاز هستید و پول مورد نیاز برای سپری کردن بقیه زندگی­تان در اختیار داشتید. چه کاری را متفاوت انجام می­دادید؟ در چه چیزی وارد می­شدید و از چه چیزی خارج می­شدید؟ چه کاری را شروع می­کردید و کدام کارها را کنار می­گذاشتید؟

نکته این است که اگر ترس از فقر نداشتید و تمام پول مورد نیاز و مورد دلخواه را در اختیار داشتید، موقعیت­های زیادی در زندگیتان وجود دارد که به سرعت تغییر می­دادید، و احتمالاً موقعیت­های زیادی در زندگیتان وجود دارد که به سرعت تغییر می­دادید، و احتمالاً تغییرات عظیمی در زندگی خود ایجاد می­کردید. ترس­ها، تعیین کننده تصمیمات شما هستند.

مردم طوری زندگی می­کنند تا ترس­هایشان را جبران کنند. آن­ها حاضرند کارهایی پایین­تر از حد توانایی خود را قبول کنند تا امنیت­شان به خطر نیفتد. آن­ها از ترس تنها ماندن، به روابط ناراحت­کننده ادامه می­دهند. آنها دوستانی منفعل و بی­تفاوت انتخاب می­کنند تا مورد انتقاد، خجالت یا رد شدن قرار نگیرند.

سوال دوم: چه آرزوی بزرگی می­کردید اگر در آن مکان شکست وجود نداشت؟ اگر موفقیت شما در رسیدن به هر هدفی، بزرگ یا کوچک، کوتاه­مدت یا بلندمدت، کاملاً تضمین شده بود، کدام هدف را به عنوان بزرگترین، هیجان­انگیزترین و چالشی­ترین هدف خود انتخاب می­کردید؟ این سوال به افراد کمک می­کند تا بزرگترین ترس­های بازدارنده را تشخیص دهند. اگر موفقیت شما در هر کاری که انتخاب می­کردید تضمین شده بود، احتمالاً به آرزوی قلبی­تان و بزرگترین و شگفت­انگیزترین چیزی که برای دستیابی به آن به این دنیا پا گذاشته­اید، متعهد می­شدید.

فردی با حداکثر کارایی

روانشناسی به نام ویلیام گلسر William Glasser، فردی که توانسته به سطوح بالاتری از تکامل روانشناختی برسد را «فردی با حداکثر کارایی» می­نامد. این شخص کسی است که ازاعتماد به نفس و رضایت از خود بالایی برخوردار است و از خود و دنیای اطراف دلگرم و مطمئن است. برجسته­ترین ویژگی افراد با حداکثر کارایی، داشتن شخصیت غیرتدافعی است.

فرد با حداکثر کارایی احساس نمی­کند که لازم است خودش را برای دیگران توضیح دهد یا توجیه کند. به دیدگاه­ها نظرات دیگران توجه می­کند اما بر اساس افکار، احساسات، ارزش­ها و ایده­های خودش زندگی می­کند. او خونگرم، خیرخواه، شاد و پرجاذبه است که می­توان او را «انسان بالغ و با شخصیت کاملاً منسجم» دانست. او احساس می­کند که چیزی برای اثبات کردن به دیگران ندارد. هدف همه­ی ما باید رسیدن به این سطح از رضایتمندی و قدرتمندی شخصی باشد.

حالا این کار را انجام دهید

تجسم کنید که ثروتمند، موفق، قدرتمند و مشهور هستید. تصویر ذهنی واضحی از خود بسازید که شما در آن به تمام اهدافتان رسیده­اید و از لحاظ مالی بی­نیاز هستید.

اگر همین الان می­توانستید فرد مورد نظر و ایده­آل خود باشید در مورد خودتان چه احساسی داشتید؟ با مردم، دوستان، همکاران و کارمندان چگونه برخورد می­کردید؟

فصل هشتم- بر قورباغه­های زشت­تان بوسه­ی خداحافظی بزنید

وقتی دربارۀ موانع تبدیل شدن به هر آنچه قابلیت دارید صحبت می­کنیم، باید به حوزه­های مشخصی از احساسات منفی بپردازیم که آن احساسات احساس تقصیر و ناشایستگی است.

اگر روش خلاص شدن از این احساسات را یاد نگیرید، می­تواند تمام آمال و آرزوهایتان برای موفقیت و شادکامی را بر باد دهد.

احساس گناه اکتسابی است

کودکان با احساس گناه و تقصیر به دنیا نمی­آیند. هر احساس گناهی که اکنون در بزرگسالی دارید از والدین، خواهر یا برادر و دیگران در دوران رشد به شما یاد داده شده است. و همان­طور که احساس گناه را یاد گرفته­اید، می­توانید آن­ها را نیز به فراموشی بسپارید.

والدین معمولاً احساس تقصیر را به فرزندان منتقل می­کنند چون روزی والدین آنها این احساس را به آنها منتقل کرده­اند و همین­طور احساس تقصیر از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. این احساس، در تعاملات چنان عادی شده است که مردم اغلب از استفادۀ آن ناآگاه هستند.

کلیساهایی وجود دارند که چیزهایی را ترویج می­دهند که من آنها را «مذهب منفی» می­نامم. در چنین کلیساهایی و مکتب­های فکری دیگری مانند سوسیالیزم و کمونیزم، با روش معین و عامدانه­ای از احساس گناه برای تسلط بر احساسات و تخریب شخصیت و تسهیل در تسلط بر مردم استفاده می­کنند.

تسلط و سوءاستفاده

استفاده تعمدی از احساس تقصیر به دو منظور انجام می­شود: سوءاستفاده و کنترل. در طی قرن­ها، مردم و والدین دریافته­اند که اگر بتوان در دیگران نسبت به چیزی احساس تقصیر ایجاد کرد به راحتی می­توان احساسات­شان را کنترل کرد. اگر بتوانید احساسات فردی را کنترل کنید، می­توانید فرد را مجبور به انجام دادن یا ندادن کاری کنید که می­خواهید. به همین دلیل، گناه احساسی زیان­بار و توطئه­آمیز است که منحصراً استفاده می­شود تا از درون انسان را بشکند و مقاومت آنها را در برابر کنترل دیگران از بیرون کاهش دهد.

در نتیجه­ی سرزنش­های مخرب و کمبود محبت است که کودکان مستعد پذیرش احساس گناه می­شوند. علاوه بر این وقتی به کودکان گفته می­شود که آنها خوب نیستند یا احمق­اند یا والدین­شان را ناامید کردند یا زیاد شایستگی ندارند، پس از مدت کوتاهی احساس بی­ارزشی در درونشان شکل می­گیرد.

بهتر یا بدتر

وقتی کودکان در حین رشد مدام مورد سرزنش قرار می­گیرند، آنها زود شروع به سرزنش خودشان نیز می­کنند. این سرزنش­هایی که نسبت به خود دارند به صورت مقایسه منفی خود با دیگران بروز می­کند. آنها همیشه در پیرامون خود کسانی را می­بینند که تمام کارها را، چه در درس، چه در ورزش و چه در فعالیت­های اجتماعی، بهتر از آنها انجام می­دهند. به خاطر اینکه آنها احساس حقارت می­کنند، به­طور طبیعی نتیجه می­گیرند که اگر کسی در حوزه­ای بهتر از آن­ها عمل می­کند، حتماً آن شخص فردی بهتر از اوست.

پس از مقایسه منفی خود بادیگران، این فرد مملو از گناه نتیجه می­گیرد که: اگر فردی عملکرد بهتری نسبت به من دارد، پس او ارزشش بیشتر از من است؛ اگر آن شخص ارزشش بیشتر از من است پس من بی­ارزشم.

به همین دلیل تقریباً همیشه احساسات شدید گناه به احساس بی­ارزشم ختم می­شود. کسی که خود را بی­لیاقت، محقر وکم­ارزش بداند، به فردی متزلزل، بدبین، عصبانی و ناراضی تبدیل می­شود. به­عنوان مثال، امروز در میان زندانیان، بدترین خلافکاران و کسانی که بیشترین زمان را باید در زندان می­گذراندند، هیچ حسی از مسئولیت­پذیری یا عزت نفس ندارند. بسیاری از آنها به روشنی به یاد دارند که پدر و مادرشان بارها به آنها می­گفتند که «تو آدم خوبی نیستی، روزی به زندان می­افتی»

احساس قربانی بودن

احساس گناه خیلی زود باعث می­شود که اشخاص خود را قربانی ببینند. قربانی زندگی، شرایط، تقدیر، جامعه و عوامل دیگر. این احساس اغلب با عبارت «من به اندازۀ کافی خوب نیستم» بیان می­شود. این شخص دائماً خود را با دیگران مقایسه می­کند و می­گوید «من به اندازۀ کافی باهوش نیستم، به اندازۀ کافی با استعداد نیستم، به اندزۀ کافی صلاحیت ندارم، به هیچ دردی نمی­خورم. نمی­توانم، نمی­توانم، نمی­توانم، نمی­توانم»

حالا این کار را انجام دهید

احساس تقصیر اغلب باعث می­شود احساس کنید که باید نیازها و احساسات دیگران را بر خود مقدم بدانید. احساس می­کنید که قبل از تصمیمی نیاز به تأیید یا اجازه دارید. وضعیتی را در نظر بیاورید که ممکن است در آن وضعیت به شما احساس گناه دست دهد و برای آن مرز تعیین کنید.

به عنوان مثال قبلاً هر­گاه همسر کریستینا از او می­خواست در جمعی خاص یا فعالیت اجتماعی که مناسب او نبود همراهیش کند، کریستینا و همسرش این مذاکره را داشتند. در گذشته او می­پذیرفت در حالی که از رفتن متنفر بود چون از اینکه خواسته­هایش را مقدم بداند احساس تقصیر می­کرد. اکنون او برای خود مرزهای شفافی مشخص کرده است. اگر قرار ملاقاتی پیش آید همسرش ابتدا آن­را با او در میان می­گذارد و اجازه می­دهد او خودش تصمیم بگیرد که حضور داشته باشد یا نه. با این روش هر دو طرف به اختیارات یکدیگر احترام می­گذارند و دیگر احساس تقصیر بر رفتار او تأثیر نمی­گذارد.

به زبان قربانی­ها حرف نزنید

وقتی فردی احساس گناه، بی­لیاقتی و بی­ارزشی می­کند، با به­کار بردن زبان قربانی به این احساسات دامن می­زند. ۹۵% چگونی و احساسات شما دربارۀ خودتان به شیوه گفتگوی­تان با خود، یعنی همان گفتگوی درونی­تان، در طول روز بستگی دارد. گفتگوی درونی افرادی مملو ازاحساس تقصیر که خودشان را قربانی می­پندارند، پر از شکایت، سرزنش و ملامت دیگران است.

در کار و روابط شخصی­شان می­گویند «تلاش خواهم کرد» یا «سعی خودم را می­کنم» که صرفاً بهانه­ای برای شکست­های آتی است. هرگاه فردی آن کلمات را می­گوید، می­دانید که شکست می­خورد و ناامیدتان می­کند و خودشان هم این موضوع را می­دانند. همان­طور که یودا در فیلم جنگ ستارگان می­گوید سعی خودم را می­کنم معنی ندارد. یا  انجامش می­دهی یا انجامش نمی­دهدی.

همچنین شکایت و سرزنش بخشی از زبان قربانیان است. وقتی شکایت و سرزنش می­کنید، در ابتدای امر خودتان را قربانی کسانی می­بینید که در حال سرزنش و شکایت از آنها هستید.

افرادی که خود را قربانی می­دانند مدام بهانه­تراشی می­کنند. دائماً برای تلاش نکردن، تعیین نکردن اهداف، خوش قول نبودن، عدم مسئولیت­پذیری و عدم انجام کارهایی که به خاطرش استخدام شدند، توضیح می­دهند و عذر می­آورند. همیشه دلیل یا بهانه­ای دارند. آنها همیشه خود را قربانی می­بینند. هیچ چیزی تقصیر آن­ها نیست.

خودتان را از احساس گناه رها کنید

چهار گام وجود دارد که می­توانید استفاده کنید تا از شر احساس گناهی که ممکن است از کودکی در وجودتان شکل گرفته است خلاص شوید:

گام اول: از این لحظه به بعد، هیچ­گاه خودتان را به هیچ عنوان سرزنش نکنید. هرگز در مورد خود چیزی نگویید که نمی­خواهید به حقیقت بپیوندد. یادتان باشد که قدرتمندترین کلمات در فرهنگ واژگان شما آن کلماتی هستند که خودتان می­گویید و آنها را باور دارید. مطمئن شوید که این کلمات مثبت و سودمند هستند.

بهترین عباراتی که می­توانید مدام به خود بگویید این است که «من خودم را دوست دارم» «من می­توانم» «من مسئولیت­پذیرم». امکان ندارد این عبارات تأکیدی را بگویید و باز هم احساسات منفی یا احساس تقصیر داشته باشید.

گام دوم: از هیچ­کس به خاطر کاری که انجام می­دهند و سخنی که می­گویند، ایراد نگیرید. همه­ی خرده­گیری­های مخرب را از دامنه واژگان خود حذف کنید. تبدیل به شخصی شوید که هرگز از او مطلبی مأیوس کننده شنیده نمی­شود.

عادت کنید مدام به دنبال نکات مثبت دیگران باشید و آنها را به خودشان بگویید. هرگاه به هر دلیلی مطلب خوشایندی به دیگران می­گویید، خودباوری­شان را افزایش می­دهید. با افزایش خودباوری دردیگران، این احساس به همان میزان نیز در خودتان تقویت می­شود.

گام سوم: به هیچ عنوان در دیگران تقصیر ایجاد نکنید. استفاده از تقصیر در واژگان­تان را از بین ببرید و از آن در جمع خانواده و دوستان نیز استفاده نکنید. هرگز سعی نکنید در دیگران به خاطر کارهایی که انجام داده یا نداده­اند سرزنش کنید. همواره دیگران را بستایید، آنها را تأیید کنید یا در بدترین حالت سکوت کنید.

گام چهارم: اجازه ندهید دیگران با ایجاد احساس گناه شما را کنترل کنند.از امروز به بعد تلاش­های دیگران برای ایجاد حس گناه به هر دلیلی در شما، را رد کنید.

اگر پدر، مادر یا هر فرد دیگری سعی می­کند در شما احساس گناه ایجاد کند به سادگی از او بپرسید «شما که تلاش نمی­کنید در من احساس گناه ایجاد کنید، اینطور نیست؟» و سکوت کنید.

می­بینید که هیچ­کس نمی­پذیرد که در تلاش است با ایجاد احساس تقصیر، دیگران را کنترل کند. در جواب چیزی شبیه این خواهند گفت: «البته که نه».

اگر پرسیدید «تلاش می­کنی در من احساس گناه ایجادکنی؟» و شخص جواب داد «بله»، به سادگی در پاسخ بگویید «این روش موثر نخواهد بود».

وقتی به کسی که عادت کرده با استفاده از حس گناه شما را کنترل کند بگویید که دیگر استفاده از این روش موثر نیست، اتفاق بسیار جالبی می­افتد. ابتدا ممکن است عصبانی یا گیج شوند اما به محض اینکه بفهمند ایجاد احساس تقصیر بر رفتار شما اثر ندارد، شروع به تغییر و برقراری ارتباط از راه­های مثبت­تری می­کنند. این روش را امتحان کنید و نتیجه­اش را ببینید.

هدف بزرگ شما در زندگی باید حذف تمام انواع احساسات منفی باشد. دو تا از قدرتمندترین ایجاد­کننده­های احساسات مثبت برای شما تکرار این عبارات است «من خودم را دوست دارم» و «من مسئول هستم»، هرچه بیشتر خودتان را دوست داشته باشید، مسئولیت­پذیر­تر می­شوید، هرچه مسئولیت­پذیرتر شوید بیشتر  خودتان را دوست خواهید داشت. افزایش یکی باعث افزایش دیگری می­شود.

حالا این کار را انجامدهید

فردی که با ایجاد حس گناه بر شما مسلط می­شود را شناسایی کنید و مصمم شوید دفعۀ بعد جلوی این الگوی منفی را بگیرید. این کار با تعیین حد و مرز امکان­پذیر است. مثلاً اگر در جلسه­ای کسی به وقت شما احترام نمی­گذارد و می­خواهد وقت بیشتری از شما بگیرد، از قبل به وی تذکر دهید ۱۵ دقیقه وقت دارد. بگویید که باید یک ربع دیگر خارج شوید یا کار دیگری انجام دهید و پس از اتمام مهلتش به حرفتان عمل کنید.

وقتی عادت مقصر دانستن خود را در مقابل یک شخص از بین می­برید، دفعه بعد می­توانید بااعتماد به نفس بیشتری این کار را با بقیه افراد موجوددر زندگیتان انجام بدهید.

طبیعت آدمی طوری است که می­خواهد مرزهای موجود در موقعیت یا رابطه­ای را شناسایی کند و تا جای ممکن این مرزها را به سود خود گسترش دهد. بهترین راه برای قوی بودن و مصونیت از قورباغه­های زشتی که القاکنندگان حس گناه­اند، این است که از همان ابتدا حد و مرز خود را به وضوح مشخص کنید.

در تعامل با دیگران تصمیم بگیرید که چه چیزی باعث آرامش شما از لحاظ احساسی و فیزیکی می­شود. زمانی که مرزهای مشخصی باشید مردم ممکن است سعی کنند آنها را بشکنند ولی به تدریج حد و مرزهای شما را می­پذیرند. زمانی که مرزهای شما مشخص نباشد، دیگران کاملاً این مرزها را عقب می­رانند و تلاش می­کنند تاجای ممکن سود بیشتری از شما ببرند. شفافیت ضروری است.

حالا این کار را انجام دهید

اگر نمی­توانید با کسی که در شما احساس تقصیر ایجاد می­کند رو­در­رو برخورد کنید، سعی کنید روبروی یک صندلی خالی بنشینید و تجسم کنید طرف مقابل روی آن صندلی نشسته است. احساسات خود را ابراز کنید و به آن­ها بگویید دیگر نمی­گذارید در شما احساس تقصیر ایجاد کنند. به آنها بگویید که ازاین به بعد باید مسئولیت زندگی، احساسات و تجربه­های­شان را خود برعهده بگیرد. شما قصد دارید که مراقب خود باشید و کاری انجام دهید که شما را خوشحال می­کند. اگر قرار دادن عکس وی روی صندلی به شما کمک می­کند، این کار را بکنید. اگر صحبت با صندلی خالی برای شما راحت نیست، این مکالمه را با شخصی که باوی راحت هستید، امتحان کنید.

فصل نهم- از قورباغۀ خود توقع بهترین­ها را داشته باشید

نُرمَن وینسنت پیل نوشته است: «اگر در ذهن خودتصویری از انتظارات روشن و شاد ترسیم کنید، خودتان را در جریانی مثبت با اهدافتان قرار می­دهید.»

دلیل اصلی تلخ کامی امروز مردم این است که هنوز از شخصی که در گذشته یا برای آنها کاری انجام داده یانداده، عصبانی هستند. آنها هنوز نتوانستند شخص مقابل را به خاطر اشتباهی که تصور می­کنند انجام داده­اند یا کوتاهی­ای که در حقشان کردند، ببخشند.

شخصیت در حال رشد

وقتی بچه بودید والدینتان مواظب همه چیز بودند. آنها به شما غذا می­دادند، حمامتان می­کردند، لباس می­پوشاندند، به مدرسه می­رساندند، دنبالتان می­آمدند و مراقب شما بودند. در کودکی اکثر بچه­ها حس می­کنند همیشه تحت حمایت کسی قرار دارند که همه چیز را می­داند و فوق­العاده قوی و باهوش است. در نتیجه، کودکان فکر می­کنند که در جهانی معقول، منطقی و منظم زندگی می­کنند که والدین همه چیزدان آن­ها، از آنها مراقبت و محافظت می­کنند و بهترین تصمیم­ها را برای آنها می­گیرند.

بنابر گفتۀ جین پیاگت، متخصص علوم رشد کودکان که نویسنده کتاب «ایجاد واقعیت در کودک» است، کودکان از طریق پیچیده­ترین سطوح از درک تعامل انسان­ها رشد می­کنند و بالغ می­شوند. در مرحلۀ چهارم روند رشد، در  اویل زندگی، کودکان توقع دارند همه چیز درست و عادلانه باشد. اگر آنها به هر دلیل چیزی ناعادلانه در دنیای خود ببینند یا حس کنند، عصبانی و مأیوس می­شوند. آنها با احساسات شدید می­گویند: «این بی­عدالتی است!»

بسیاری از احساسات منفی از توقعات تحقق نیافته ناشی می­شود.این بدین معنی است که یک فرد انتظار اتفاقاتی به طریق معین را دارد اما متفاوت رخ می­دهد. در نتیجه شخص ناامید و عصبانی می­شود. پرخاش می­کند و انتظار دارد که توقعاتش برآورده شوند. اگر شرایط به وضعیت مورد انتظار فرد تغییر نیابد اواحساس عصبانیت و ناامیدی بیشتری می­کند «این کاملاً ناعادلانه است!!»

وقتی به نتیجۀ اتفاقی دلبسته می­شوید، انتظار بوجود می­آید. ما فکر می­کنیم که اگر نتیجۀ مطلوب را مشخص کنیم، تسلط بیشتری بر موضوع و برنامه­ریزی آینده داریم؛ آینده­ای که تا حدودی غیرقابل پیش بینی است. قانون این است که خواسته­هایمان کاملاً روشن و مشخص باشد اما در روش دستیابی به آنها انعطاف­پذیر باشیم. انتظار نداشته باشید که همه چیز همواره دقیقاً مطابق میل شما اتفاق بیافتد. در این صورت اگر شرایط دقیقاً مطابق میل نبود، که معمولاً اینگونه است، ناامید نخواهید شد.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

زندگی کنید و بیاموزید

همان­طور که کودکان رشد می­کنند و بالغ می­شوند، یاد می­گیرند که زندگی سیاه یاسفید نیست بلکه انواع رنگ­های خاکستری را شامل می­شود. گاهی کارها خوب پیش می­رود و گاهی نه، آنها پستی و بلندی­هایی را تجربه می­کنند که در آنها گاهی والدین تصمیمات درستی می­گیرند و گاه اشتباه می­کنند. البته اکثر کودکان در سطح خاصی از رشد احساسی متوقف می­شوند که در آن سطح، انتظار و توقع دارند که زندگی عادلانه، منصفانه، سازگار و قابل پیش­بینی باشد. وقتی در این سطح متوقف می­شوند، می­توانند بزرگ شوند  و تبدیل به افراد بالغی شوند که توقع دارند زندگی قابل پیش­بینی و مورد دلخواهشان باشد. و وقتی چنین نشود، عصبانی، ناامید و افسرده می­شوند.

یکی از مهمترین ویژگی­هایی که باید پرورش دهیم، توانایی تحمل ناامیدی است. اکثر والدین یاد می­گیرند که منتظر و تماشاگر بمانند تا فرزندشان راهی برای انجام کارها بیابد. هنگامی که والدین خیلی سریع دخالت می­کنند و این فرصت را به فرزندان نمی­دهند که کمی ناامید شده و سعی کنند قدرت تفکر انتقادی خود را به کار گیرند تامشکل را حل کنند، آن کودکان در همین سطح متوقف شده و هرگز یاد نمی­گیرند که برای حل مسئله باید ناامیدی را تحمل کنند تا مشکلات­شان را حل کنند. وقتی چیزی مطابق برنامه پیش نرود اغلب ناراحت و عصبی می­شوند.

حقیقت این است که انسان ناکامل است. شما کامل نیستید. من کامل نیستم. هر فرد و هر سازمانی که متشکل از افراد باشد هم نقص­هایی دارد. همه­ی ما اشتباه می­کنیم. کارهای شرارت­بار، حماقت­آمیز، نادان و بی­رحمی انجام می­دهیم. این واقعیت زندگی است و همیشه هم چنین بوده است. داشتن توقعی غیر از این منجر به ناامیدی و تردید می­شود.

اکثر مردم با این دید بزرگ می­شوند که جهان برنامه­ریزی شده تا به طریقی مشخص آشکار شود. اگر چنین نشود به جای تطبیق دادن و سازگاری، عصبانی و ناامید می­شوند و سعی می­کنند خواسته خود را به دنیا تحمیل کنند و یا دیگران را وادار به رفتار سازگار با انتظارات­شان می­کنند.

جهانی که در آن زندگی می­کنیم

این ایده که دنیا عادلانه و منصفانه است، تعاریفی که همواره در حال تغییر و مبهم است، منجر به احساسات منفی­ای می­شود که به صورت نارضایتی­های شخصیتی، سیاسی و اجتماعی بروز می­کند. افراد بسیاری دائماً ناخشنودند چون احساس می­کنند زندگی عادلانه و منصفانه نیست و شخصی مقصر است. این تصور به شکل گیری دو مورد از بدترین احساسات منفی، حسد و تنفر، ختم می­شود و همیشه مربوط به شخصی می­شود که او را برای چیزی مقصر می­دانید.

حسد و تنفر گرچه دربارۀ دیگران ابراز می­شود ولی در واقع از احساس عمیقی از بی­کفایتی و کم­بینی شخصی که احساسات را تجربه می­کند، برمی­خیزد.

حسد و تنفر پا به پای هم همچون دوقلویی حرکت می­کنند و همدیگر را تقویت می­کنند.

بدترین گناه در گناهان هفت­گانه

حسادت یکی از بدترین احساسات منفی است. تنها گناهی در گناهان هفت­گانه است که نتیجه حاصلی برای شخص حسود ندارد. فرد می­تواند به شخص دیگری حسادت ورزد به حدی که از درون دیوانه­وار عصبانی شود یا حتی در خیابان به خاطرش تظاهرات کند ولی این کارها کوچکترین تأثیری روی شخص مورد حسادت قرار گرفته، ندارد و از طرف دیگر هم هیچ حس لذت و منفعتی برای فرد حسود ندارد.

حسادت معمولاً از والدین و افرادی دیگری که مدام می­گویند افرادی که موفق­تر و شادترند، بدکار و فریبکار هستند، یاد گرفته می­شود. آه! این گفته درست مانند این است که بگویید برخی بیمار هستند چون عده­ای سالم هستند.

در جامعه امروز ما، حس حسادت در بیشتر سطوح اجتماعی و سیاسی چه در سطح ملی و چه بین­المللی به چشم می­خورد. حسادت همیشه به سمت افراد دیگر، یعنی دشمنان، نشانه می­رود؛ دشمنانی که عملکرد بهتری از فرد حسود دارند. این افراد اغلب مایه­دار یا ثروتمند خطاب می­شوند. هیچ­کس تا به حال افراد شکست­خورده و فقیر را سرزنش یا مورد حمله قرار نداده است.

چون طبق این تعریف افراد موفق افراد بدی هستند و باید به روشی مجازات شوند و سقوط کنند. بدترین چیز در مورد حسادت این است که هرگز ارضا نمی­شود. حسادت رشد می­کند و رفته رفته بدتر می­شود. معمولاً لطمه بزرگتری به فرد حسود می­شود تا فرد یا گروهی که مورد حسادت قرار می­گیرد.

تحسین در مقابل حسادت

تحسین داشته­ها و دستاوردهای افراد دیگر با حسادت فرق دارد. تمایل به چیزهایی که دیگران دارند خوب است چون در شما انگیزه ایجاد می­کند تا بیشتر و بهتر در کاری که می­کنید تلاش کنید. آرزوی موفقیت­ها و دستاوردهای بیشتر باعث می­شود از توانایی­های خود بهترین استفاده را بکنید. به خاطر قانون جاذبه­ی ذهنی، یکی از بهترین کارهایی که می­توانید انجام دهید این است که موفقیت­ها ودستاوردهای دیگران را تحسین کنید. این کار میدان انرژی مثبتی در شما ایجاد می­کند که فرصت­هایی را به زندگی­تان جذب می­کند که به دستاوردها و موفقیت برسید.

طبق قانون دافعه ذهنی، یکی از بدترین کارهایی که می­توانید برای خود انجام دهید  این است که از کسی متنفر باشید یا به او حسادت بورزید. این کار میدان انرژی منفی در اطراف شما ایجاد می­کند که تمام فرصت­ها و شادی­ها را از زندگی شما بیرون می­راند. عدم درک این مفاهیم بنیادی، دلیل اصلی ناامیدی­ها، شکست­ها و ناراحتی­های موجود در زندگی بسیاری از افراد است. با تفکر منفی در مورد دیگران در واقع تنها خود را تخریب می­کنند.

تنفر از درون شما را می­خورد

خواهر دوقلوی حسادت، حس تنفر است. تنفر هم مانند حسادت زمانی ایجاد می­شود که فرد حس کند دیگری دستاوردهای بهتری دارد یا در شرایط بهتری زندگی می­کند. فلسفه­های سیاسی مسلم مستلزم دشمنی هستند، کسی که حسادت و تنفر را می­توان به طرفش نشانه گرفت تا سکو یا خط مشی سیاسی گروه رهبران و حامیان را تصدیق کند. به خود اجازه ندهید به خاطر چیزهایی که بقیه می­گویند در مرداب احساسی تنفر به دام بیفتید.

راز شکستن احساسات منفی حسد و تنفر این است که همان چیزهایی را که برای خود می­پسندید برای دیگران هم بخواهید. اگر عملکرد افراد به نوعی بهتر ازشماست، برای آنها آرزوی خوب کنید و آنها را به خاطر آن موفقیت­ها تحسین کنید. به این فکر کنید که چگونه می­توانید از آنها الگو بگیرید تا شما هم به همان دستاوردها برسید. با  این کار میدانی از انرژی­های مثبت ایجاد می­کنید که ایده­ها، اشخاص و منابع مختلفی را به سوی زندگیتان جذب می­کند تابتوانید به همان دستاوردهایی برسید که در دیگران آنها را تحسین می­کردید.

حالااین کار را انجام دهید

شخص یا اشخاصی را شناسایی کنید که موفقیت آنها را تحسین می­کنید و به این بیندیشید که چه چیزهایی می­توانید از آن­ها یاد بگیرید تا به موفقیت­های بزرگتری در زندگی خود دست یابید. از همین الان مصمم شوید که هرگز نسبت به افرادی که از شما موفق­ترند، حسادت و تنفر نداشته باشید.

فصل دهم گذشته را رها کنید

ریموند هالیول گفت: «از هر تجربه­ای که عبور می­کنیم در نهایت به نفع ما تمام می­شود. این نگرش خوبی است که باید قبول کرد و در نهایت باید با این دید به قضایا نگریست.»

هدف شما در زندگی این است که برای بیشترین زمان ممکنه شاد و خوشحال باشید و از لحاظ احساسی آزاد باشید. هدف شما باید خلاص شدن از شر موانع منفی و دست و پاگیر قدیمی باشد که همانند وزنه­ای سنگین شما را از رسیدن به موفقیتی که برای شما ممکن است، باز می­دارد.

احتمالاً مهمترین اصل موفقیت و شادمانی در قانون بخشش نهفته است. این قانون می­گوید سلامت ذهنی شما دقیقاً همان قدری است که می­توانید آزادانه ببخشید، فراموش کنید و اجازه دهید که هر نوع تجربه منفی از شما دور شود. البته منظور این نیست که نمی­توانیداز تجارب ناخوشایند درس­های ارزشمند بیاموزید، اما باید گندم را از کاه جدا کنید. درس­های هر تجربه را با جان و دل می­آموزید و بقیه را رها می­کنید. جان.اف.کندی گفته است همیشه دشمنانم را می­بخشم اما هرگز آنها را فراموش نمی­کنم.

تقریباً تمام ادیان بزرگ بر اهمیت بخشش به عنوان کلید آرامش درونی تأکید می­کنند. اگر نتوانید ببخشید، در همان سطح تفکر منفی زندانی می­شوید و نمی­توانید پیشرفتی حاصل کنید. در سطح پایین­تری از شادی و رضایتمندی محدود می­شوید. با امتناع و بی­میلی برای رها کردن آسیب­های گذشته، سال­های متمادی خود را عقب نگه می­دارید.

قانون جایگزینی می­گوید که می­توانید تفکر مثبت را جایگزین تفکر منفی کنید. می­توانید با اختیار خود تصمیم بگیرید به بخشش فکر کنید که ذهنتان را برای جایگزین کردن افکار غضب­آلود یا آزار دهنده­ای که هنوز شما را ناراحت می­کند، آزاد می­کند.

دو سازوکار مغذی شما

اما نکته اینجاست: شما در ذهنتان هم سازوکار موفقیت و هم سازوکار شکست دارید. سازوکار موفقیت تنها زمانی فعال می­شود که دربارۀ خود و دیگران مثبت، محبت­آمیز و با بخشندگی بیندیشید و بر اهدافتان متمرکز شوید. ایجاد تفکرات مثبت به تلاش آگاهانه، پیوسته و به عمد شما نیاز دارد. آنها تصادفی به وجود نمی­آیند بلکه کاملاً انتخابی هستند.

متأسفانه وقتی در مورد چیزهایی که می­خواهید فکر نمی­کنید سازوکار شکست به­طور خودکار فعال می­شود. مکانیزم شکست برنامه­ی پیش فرضی دارد که به محض توقف افکار سازنده و مثبت فعال می­شود. این بدین معنی است که اگر اگاهانه افکار خوشحال­کننده را انتخاب نکنید، ذهن به صورت پیش­فرض با افکار منفی و ناراحت­کننده پر می­شود.

خوشبختانه طبق قانون عادت، اگر ذهن خود را به تفکر مثبت وادارید، این افکار در نهایت به صورت خودکار به روش تفکر شما تبدیل می­شوند. وقتی تفکر مثبت به عادت تبدیل شود، به برنامه پیش­فرض جدید شما تبدیل می­شود. اکثر اوقات احساس خوشبینانه­ای نسبت به خود و زندگی­تان خواهید داشت.

حالااین کار را انجام دهید

برای یک روز یک دفترچه کوچک باخود همراه داشته باشید. هرگاه دیدید که ذهنتان به سمت  افکار منفی می­رود توقف کنید و در عوض تصمیم بگیرید با افکار مثبت، آن را خنثی کنید و عملکرد خود را یادداشت کنید. ببینید هر چند وقت یکبار مجبور می­شوید این تصمیم را بگیرید و وقتی خود را با افکار منفی تغذیه نمی­کنید احساسات خود را یادداشت کنید. بسیاری از مردم به صورت خودکار افکار منفی را پرورش می­دهند تاخود را از ناکامی­ها یا رنج­های عاطفی ممکن محافظت کنند. این رفتار از تجربیات قبلی آموخته شده است.خوشبختانه با تلاش­های آگاهانه برای تغییر واکنش­ها، می­توان آموخته­های قبلی را فراموش کرد.

ضرورت رهاکردن

امروزه دلیل اصلی ناراحتی مردم این است که به خاطر کاری که دیگری در گذشته انجام داده یانداده است هنوز عصبانی هستند. آنها هنوز فرد مقابل را برای اشتباهی که احساس می­کنند انجام داده یا خطایی که فکر می­کنند بر آنها تحمیل کرده، نبخشیده­اند.

تصمیم به بخشش به­عنوان خط مشی مداوم در زندگی، برای رسیدن به بلوغ ضروری است. وقتی گذشت می­کنید خود و دیگران را از احساسات منفی و حس گناه می­رهانید. از قربانی بودن به پیروز بودن می­رسید. از بار سنگین گذشته خلاص می­شوید و پتانسیل بالقوه­تان را برای ساخت آینده­ی خود به کار می­اندازید.

بخشش کلید شادمانی، خشنودی و آرامش درونی است. توانایی شما در بخشش آزادانه­ی دیگران نشان می­دهد به عنوان فردی با حداکثر عملکرد چقدر پیشرفت کرده­اید.

بزرگترین افراد در تاریخ کسانی بودند که خود را آنقدر رشدداده­اند که از هیچ­کس به هیچ دلیلی کینه­ای در دل نداشته­اند. هدف شما هم باید همین باشد. تمرین بخشش کلید تبدیل شدن به هر آنچه که قابلیت آن را دارید، است.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

بخشش کاملاً شخصی است

برخی افراد فکر می­کنند بخشیدن غیر ممکن است. آنها متقاعدند که بخشیدن طرف مقابل نشانه­ی پذیرش آن فرد یا چشم­پوشی از کارهای اشتباه و بی­رحمانه­ی اوست. آنها حس می­کنند با بخشیدن، فرد مقابل را رها می­کنند و زمانی که مشخص است کار یا حرف زیانبار یا دردآوری زده است او را آزاد می­گذارند.

اما راز این است: بخشش ارتباطی به شخص مقابل ندارد. فقط به شما ارتباط دارد. بخشش عملی کاملاً خودخواهانه است. با بخشش طرف مقابل، شما آنها را رها نمی­کنید بلکه خودتان را رها می­کنید.

عدم بخشش دیگران هیچ تأثیری بر آنها ندارد. عصبانیت مداوم شما فقط باعث می­شود که خودتان احساس ناراحتی و افسردگی داشته باشید. در حقیقت اگر شخصی که از دستش عصبانی هستید بفهمد با خشمی که نسبت به او دارید خودتان را عذاب می­دهید احتمالاً از شنیدن آن خوشحال می­شود. آیا این چیزی است که می­خواهید؟ کمدین بادی هاگت گفته است: «من هرگز کینه­ای به دل نمی­گیرم، زمانی که شما کینه دارید، آنها در حال رقصیدن هستند و خوشحالی می­کنند.»

بزرگترین مشکلات زندگی شما

گفته می­شود که ۸۵% مشکلات زندگی از ارتباطات ما یعنی افراد دیگر، سرچشمه می­گیرد. تقریباً تمام احساسات منفی بخصوص عصبانیت واحساس گناه به شخص یا اشخاص دیگر ارتباط پیدا می­کند. وقتی این سوال را می­پرسم: بزرگترین مسئله ناراحتی یا نگرانی شما در زندگی امروز چیست؟ پاسخ معمولاً به فرد یا افراد دیگر و کارهایی که انجام داده یا هم اکنون انجام می­دهند برمی­گردد.

دوستم، جیم نیومن سمینار سه روزه­ای با عنوان اثربخشی فردی و سازمانی برگزار می­کرد که درباره رشد فردی و اثربخشی بود.او در این سمینار توضیح دادکه هر فردی مجموعه­ای از دکمه­های سبز و دکمه­های قرمز در قفسه سینه­اش دارد. این دکمه­ها یا خاطرات شاد هستند یا خاطرات بد. طبق عادت هرگاه دکمه سبزی را فشار دهید، فرد لبخند می­زند و خوشحال می­شود. هروقت دکمه قرمزی را فشار دهید فرد عصبانی می­شود و از کوره در می­رود.

کلیدهای سبز به خاطرات شاد و ارتباطات­تان با افرادی که در زندگی عاشق­شان هستید و از بودن با آنها لذت می­برید مثل همسر و فرزندان پیوند خورده­اند. دکمه­های قرمز به خاطرات افرادی وصل هستند که به شما آسیب رسانده­اند و کسانی باشنیدن نام آنها یا حتی دیدن چیزی که شما را یاد آنهامی­اندازد، ناخودآگاه عصبانی می­شوید.

با برنامه­ریزی از قبل کلیدها را دوباره سیم­کشی کنید

جیم یاد داد که رمز تسلط کامل بر احساسات این است که با پیش برنامه­ریزی خود این کلیدها را سیم کشی مجدد کنید. سیم­کشی مجدد به این صورت است که وقتی یکی از کلیدهای قرمز شما فشرده می­شود با برنامه­ریزی از قبل به جای افکار منفی، افکار مثبت را به ذهن­تان بیاورید.

از آنجا که احساسات با سرعت باور نکردنی به وجود می­آیند وقتی توسط خاطره­ای منفی فعال شده باشند نمی­توانید کنترل آن را بدست آورید. بایداحساسات رااز قبل برنامه­ریزی کنید.این کار را با گفتن این عبارت انجام دهید: «هرگاه به فکر او افتادم درخواست برکت می­کنم، می­بخشم و رها می­کنم.»

من دریافتم که رمز بخشش این جمله­ی ساده است: «خدا او را برکت دهد، من او را می­بخشم و برایش بهترین آرزوها را می­کنم.»

امکان ندارد برای کسی دعا کنید و بهترین آرزوها را برایش بکنید، در عین حال از او عصبانی باشید. زمانی که در مورد فرد مقابل فکر می­کنید و این جملات را بارها و بارها با خود تکرار کنید در واقع دارید احساسات خود را از نو سیم کشی می­کنید.

تقریباً به صورت آنی کل احساسات منفی شما در مورد شخص مقابل از بین می­رود. تفکر و تصویر از احساسات شما جدا شده است، جایی که قبلاً آن تفکر و تصویر شما را عصبانی می­کرد حالا واکنش شما کاملاً خنثی است. هیچ احساسی ندارید.

از این به بعد به محض یادآوری نام یا تصویر آن فرد فقط بگویید «خدا او را برکت دهد، من او را می­بخشم و برایش بهترین آرزوها را می­کنم و رهایش می­کنم.» وقتی فرد دیگر را رها می­کنید، خودتان را نیز رهامی­کنید تا به زندگی خارق­العاده­ای که می­توانید بسازید، بپردازید.

هنر بخشش

هنر بخشش کلید آیندۀ شماست. از هم اکنون هرگاه به شخصی اندیشیدید که هنوز باعث ناراحتی شمامی­شود با بهره­گیری از هوش شگفت­انگیزتان دلیلی برای بخشیدن و رها کردن او بیابید. به جای تکرار کارهای ناخوشایندی که فرد برای آزار شما انجام داده گذشت کنید، ببخشید و رها کنید. این امر خیلی زود به عادت تبدیل می­شود و شخصیت­تان درسمت بهبود تغییر می­کند.

به خاطر داشته باشید دادن اجازه به خود که در برابر حوادث تغییر­ناپذیر گذشته عصبانی شوید، نیاز به استعداد خاصی ندارد. اما گذشت، بخشش و رها کردن خود از گذشته نیاز به هوش و شخصیتی قدرتمند دارد.

حالا این کار را انجام دهید

فهرستی از ۳ یا ۵ نفر که هنوز از دست­شان عصبانی هستید و به خاطر آزار و اذیت گذشته هنوز آنها را نبخشیده­اید، تهیه کنید. سپس به خودتان بگویید: «تصمیم گرفتم این موضوع را فراموش کنم و فلانی را برای هر اتفاقی که افتاده می­بخشم.» ببینید وقتی این کلمات را بیان می­کنید چقدر احساس مثبت­تری دارید.

روند بخشش

وقتی در سمینارهایمان دربارۀ بخشیدن صحبت می­کنم، بعد از این توضیح کوتاه، تقریباً همه موافقت می­کنند که بخشیدن روش خیلی خوبی است. همه سر تکان می­دهند، لبخند می­زنند و موافقند که در آینده تمامی افرادی که باعث آزار و اذیت­شان شده­اند را ببخشند و رهایشان کنند اما وقتی به افراد خاص که باید بخشیده شوند می­رسیم، موانع عاطفی نمایان می­شوند.

اگر واقعاً می­خواهید شاد باشید باید یاد بگیرید که چهار دسته از مردم را ببخشید.

۱. والدین شما

اولین گروهی که باید ببخشید، والدینتان هستند. بسیاری ازبزرگسالان هنوز والدینشان را به خاطر رفتاری که در حین رشد با آنها داشته­اند و کارهایی که برایشان کرده­اند یا کارهایی که در حقشان نکرده­اند، عصبانی هستند. آنها توقع داشتند که والدینشان به روش خاصی رفتار کنند ولی آنها متفاوت عمل کردند. امروز کودکان بزرگ شده اغلب پس از سال­ها هنوز عصبانی هستند.

تاکی می­خواهید عصبانی بمانید؟

در سمیناری در ارنالدو با یکی از شرکت­کنندگان ناهار می­خوردم. او  دربارۀ همسر سابقش صحبت می­کرد که بعد از بیست سال زندگی مشترک از او طلاق گرفته بود. همسر او تمام مدت منفی­نگر، عصبی و معترض بود و سرانجام صبر او تمام شده بود. او دیگر نمی­خواست که بقیۀ عمرش را با چنین شخصی بگذراند.

همانطور که داستانش را برای من تعریف می­کرد، توضیح داد که هفتۀ گذشته با همسر سابقش ناهار خورده بود. چون آنها دو فرزند داشتند باید گاهی همدیگر را می­دیدند و صحبت می­کردند. در مدت ناهار به او گفت که نگران منفی­نگری و سرزنش­های دائمی که به دیگران می­کرد و شکایت­هایی که از زندگی و کارش می­کرد، است.

همسرش پاسخ داد: «خب اگر مادرت در نوجوانی رفتاری مانند مادر من داشت تو هم بدبین می­شدی.»

بیل گفت: «سوزان، تو بیش از ۲۵ سال است که دیگر با مادرت زندگی نمی­کنی. تاکی می­خواهی او را بهانه­ای برای مشکلات کنونی­ات بدانی؟»

این برای شما هم سوال مهمی است. تا کی می­خواهی برای اتفاقاتی که در گذشته­ی دور اتفاق افتاده و غیرقابل تغییر هم هستند ناراحت و عصبانی بمانید؟

قفل شدن در یک­جا

افراد زیادی هستند که هنوز در یک­جا قفل شده­اند، و هنوز به خاطر اتفاقاتی که در سال­های قبل افتاده از یکی یا هر دو والد خود عصبانی هستند. گاهی افراد مدت­ها بعد از فوت والدینشان هنوز از آنها رنجیده خاطر هستند. در نتیجه این افراد در ذهن خود همچون کودک باقی می­مانند. خود را قربانی می­بینند. احساس ناامیدی و رنجش دارند و اغلب رابطه­شان با همسر و فرزندان­شان را هم خراب می­کنند. اولین کسانی که باید ببخشید، والدینتان هستند.

خواه والدین شما در قید حیات باشد یا نه، در شهر خودتان باشند یا دوراز شما باشند باید آزادانه آنها را بابت حرف­ها یا کارهای آزاردهنده­ای که در دوران رشد شما انجام داده­اند، ببخشید. باید بگویید: «خدا آنها را برکت دهد. من آنها را می­بخشم و برایشان بهترین آرزوها را می­کنم.»

آنها بهترین­های خود راانجامداده­اند

نکته اینجاست. والدین شما بسته به فردی که بودند و امکاناتی که داشتند برای شما بهترین کاری که می­توانستند کردند. آنها تمام عشقی که داشتند نثار شما کردند. بیشتر از آنکه به شما داده­اند نداشتند.

آنها هم نتیجه­ی سنین کودکی و تربیت والدین خود بوده­اند و به همین ترتیب والدین آن­ها نتیجه­ی تربیت نسل قبلی هستند. در هر کدام از این موارد آنها نمی­توانستند بیش از این کاری بکنند. نمی­توانستند شما را به طریقیدیگر پرورش دهند.

همانطور که شما بی­عیب و نقص نیستید، والدین شما هم کامل نبودند. آنها هم مثل شما ترس­ها و تردیدهایی داشتند. آنها اشتباهاتی داشتند و کارهای غیرمنطقی، خطرناک، نابخردانه، ظلمانه و بدون فکری انجام دادند. آنها شما را با بهترین آرزوها به دنیا آورده­اند و بهترین کارها را بر اساس چیزهایی که بلد بودند برایتان انجام دادند.

هرگاه از کارهایی که والدین­تان انجام داده یا نداده­اند، آزرده خاطر شدید، این تصور به شما کمک خواهد کرد که اگر آنها می­دانستند کارها و حرف­هایشان واقعاً موجب رنجش شماست مسلماً احساس بدی می­داشتند. در اغلب اوقات آنها از روی عمد این کارها را نمی­کردند. اگر خودتان فرزند دارید تصور کنید اگر فرزندتان به شما بگوید که با کارهایتان به نوعی موجب آزار او شده­اید، چه احساسی پیدا می­کردید. احتمالاً غافل­گیر می­شدید. شما هیچ­گاه نمی­خواهید بصورت عمد باعث رنجش فرزندان خود شوید. والدین شما هم همین­طور هستند.

آنها را رها کنید

اکنون باید والدین را برای هر اشتباهی که هنگام تربیت شما مرتکب شده­اند، کاملاً ببخشید. باید از آنها بگذرید. باید آنها را رها کنید زیرا تنها از طریق بخشیدن والدین است که می­توانید خود را رها کنید. تنها با رها کردن  والدین است که خود را نیز رها خواهید کرد. تنها با بخشیدن والدین خودمی­توانید به فردی بالغ تبدیل شوید.

یکی از شرکت­کنندگان سمینارهایم پس از اولین سمینار با یادگیری این اصول به خانۀ والدینش رفت. او بعدها به من گفت در ۳۵ سالگی هنوز به خاطر رفتاری که پدرش در ۱۵ سالگی با او داشته، خشمگین بود.این کینۀ قدیمی بر روابطش با فرزند و همسرش نیز تأثیر گذاشته بود. او باید خود را تخلیه می­کرد، پس بعد از سمینار مستقیماً به خانه والدینش رفت.

قلبش می­تپید اما مستقیماً پیش پدرش رفت و گفت: «پدر یادت هست وقتی ۱۵ ساله بودم فلان کار را کردی؟ می­خواهم بدانی به­خاطر آن کار و حتی تمام اشتباهاتی که دردوره کودکی انجام داده­ای تو را می­بخشم و دوستت دارم.»

پدرش کارگر خشن و عبوسی بود. به چشمان او نگریست و با لحنی خشن گفت: «نمی­دانم دربارۀ چه صحبت می­کنی. من در زندگی­ام کاری نکرده­ام که بخواهی بخاطر آن مرا ببخشی.»

پسر با تعجب به پدر نگاه کرد. او میخکوب شده بود. تازه متوجه شده بود که بیست سال برای چیزی عصبی و دلخور بوده که پدرش حتی از انجام دادن آن اطلاعی ندارد. سرش را تکان داد و با پدرش دست داد و از او خداحافظی کرد. شب از در خارج شد در حالی که حس کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده است.

نامه بنویسید یا صحبت کنید

اگر رابطۀ شما با والدینتان تا حدودی بد بوده، شاید بخواهید بنشینید و نامه­ای بنویسید و تمام کارهایی را که در دوران رشد می­توانید به یاد آورید که باعث اندوه یا رنجش شما شده را توضیح دهید. می­توانید نامه را این­گونه شروع کنید «می­خواهم شما را به خاطر تمام موارد زیر ببخشم …» و در پایان نامه می­توانید بگویید «مشتاقانه شما را برای همه موارد می­بخشم. دوستتان دارم و بهترین­ها رابرایتان آرزو دارم.»

اگر با والدینتان در تماس هستید خوب است که با آنها بنشینید و انگیزه­ی آنها را از کردار و گفتارشان جویا شوید تا به شما کمک کند که دیدگاه­تان را به موضوع تغییر دهید.اغلب اگر افکار و نیت والدین خود را درک کنید، احساس ما را نسبت به یک تجربه خاص کاملاً تغییر می­دهد. اما دقت کنید که موارد را با کنجکاوری بیان کنید نه سرزنش وگرنه والدین شما احساس خواهند کرد به آنها حمله می­کنید و حالت تدافعی به خود می­گیرند.

در مشاوره­هایم مراجعان خود را تشویق می­کنم که با تعریف یکی از تجربه­های خودشان با والدین خود شروع به صحبت کنند. برای مثال «من خودم را بررسی کردم و فهمیدم که در عمق وجودم فلان احساس خاص را دارم. یادم می­آید وقتی فلان اتفاق می­افتاد این حس را پیدا کردم و خوشحال می­شوم به من کمک کنید تا بفهمم در آن شرایط واقعاً چه اتفاقی افتاد تا بتوانم خودم را بهتر درک کنم. تمام جملات دربارۀ خودتان باشد نه آنها.»

ادراک کاملاً اشتباه

دوستی دارم که همیشه حس می­کرد والدینش خواهرش را بیشتر از او دوست می­داشتند. آنها با خواهرش برخورد کاملاً متفاوتی داشتند و به نظر می­رسید رابطۀ نزدیک­تری با خواهرش داشتند. دوستم از دوران کودکی از برخورد متفاوت والدینش با او و خواهرش آگاه بود.

او مجبور بود برای اینکه مورد توجه واقع شود خیلی بیشتر تلاش کند اما به اندازۀ خواهرش عزیر نبود. با گذشت سال­ها او بیشتر و بیشتر رنج می­کشید و همیشه به این فکر می­کرد که چه مشکلی دارد و این که چرا والدینش دو خواهر را به یک اندازه دوست نداشتند.

بالاخره یک شب تصمیم گرفت این موضوع را از آنها بپرسد و از پدر و مادرش پرسید که چرا مدام برای خواهرش کارهای خاصی انجام می­دهند که برای او نمی­کردند. چه­کاری انجام داده بودکه باعث شده بود او را کمتر دوست بدارند؟

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

با شنیدن این فکر که با دو کودک، متفاوت رفتار کرده بودند حیرت زده و متعجب شدند. آنها مطمئن بودند که رفتاری یکسان با آنها داشتند و اصلاً احساس رنجش دوستم را درک نمی­کردند. او شب با  این علم به خانه برگشت که والدینش تغییر نمی­کنند این تفاوت قایل شدن را نمی­پذیرند با این وجود او حس می­کرد آزاد شده و با بیان احساسات خود سبک شده بود. آنها نگرانی­های او را تأیید نکردند اما به حرف­های او گوش دادند و این همه­ی آن چیزی بود که او احتیاج داشت.

گاهی تنها با بیان احساسات بد و بیرون ریختن آنها از قلب­تان، می­توانید از احساس عصبانیتی که هنوز دارید، رها شوید.

به محض اینکه والدین خود را بخشیدید یک گام بلند به پیش برداشته­اید. با این­کار شما کاری کرده­اید که افراد کمی در طول عمرشان انجام داده­اند. بخشش والدین شروع خوبی برای فرایند آزادی خودتان است. با این­کار شروع به احساس شادی و آرامش بیشتر خواهید کرد. و از لحاظ ذهنی و احساسی از کودکی به سمت بلوغ پیش خواهید رفت.

۲. ارتباطات صمیمی

دومین گروه از افراد که باید آنها را ببخشید تمام کسانی هستند که در گذشته با آنها رابطه داشته­اید، معشوقه­های­تان یاهمسر سابق­تان. داشتن روابط صمیمی ما را در برابر افراد دیگر بسیار آسیب­پذیر می­کند. در حین دوستی و روابط نزدیک چیزهایی می­گوییم و کارهایی انجام می­دهیم که با آن­ها روحمان را کاملاً برای دیگری رو می­کنیم. در برخی از خاص­ترین لحظه­های زندگی از ذهن و قلب و انرژی خود مایه می­گذاریم.

وقتی یک رابطۀ عاشقانه از هم می­پاشد، اغلب درگیر احساسات منفی بسیار شدیدی می­شویم که در این مقاله راجع به آنها صحبت کرده­ایم. احساس عصبانیت و گناه می­کنیم. در ما حسادت و رنجش حاصل می­شود. بهانه می­آوریم و توجیه می­کنیم. افرادی را مقصر می­کنیم و سرزنش و محکوم می­کنیم. اگر احساسات خود را کنترل نکنیم، احتمال دارد جنون خفیف و حتی جنون شدیدی را تجربه کنیم. حس کنیم زندگی عاطفی ما بر باد رفته است.

ولی در اینجا دوباره باید از ذهن اعجاب­انگیزتان برای خنثی کردن حس منفی استفاده کنید و این شرایط را به روشی حل کنید و به ادامه زندگی بپردازید.

چه چیزی آنها را به ادامه رابطه وا می­دارد؟

گفته شده است که کسی نمی­تواند بر شما مسلط شود مگر اینکه شما از طرف مقابل چیزی بخواهید. این مساله در روانشناسی «کار ناتمام» خوانده می­شود. اغلب دلیل عصبانیت و ناراحتی ما از روابط گذشته آن است که مسائل حل نشده­ای باقی مانده است. یکی از بدترین کارهای ناتمام زمانی رخ می­دهد که یکی از طرفین هنوز فرد مقابل را دوست دارد و می­خواهد که طرف دیگر هم او را دوست داشته باشد. اما اگر طرف مقابل از نظر عاطفی تغییر کرده باشد و دیگر به شریک قبلی علاقه­ای ندارد، فردی که از لحاظ عاطفی عقب افتاده احساس بسیار شدیدی از عصبانیت، گناه، بی­لیاقتی، ناشایستگی، نداشتن جذابیت و خواری را تجربه خواهد کرد.

یکی از روش­های بخشش دوست صمیمی سابق این است که مسئولیت آنچه اتفاق افتاده یا نیافتاده است را بپذیرید. به جای سرزنش طرف مقابل به خاطر کاری که انجام داده یا نداده،باید بپذیرید که شما هم به­طور مساوی به دلیل برقراری و حفظ چنین رابطه­ای مسئول بوده­اید. در بسیاری موارد، احتمالاً برای مدتی می­دانستید که برقراری ارتباط و ماندن درآن اشتباه بوده است. احتمالاً می­دانستید که باید مدت­ها قبل این رابطه راتمام می­کردید.

در پژوهشی چندین هزار زوج که قبل از مراسم عروسی به مشاور ازدواج مراجعه کرده بودند مورد مطالعه قرار گرفتند، در ۳۸% موارد یکی یا هر دو طرف بصورت خصوصی به مشاور اعتراف کرده بودند که تمایلی به ازدواج با فردمقابل نداشتند. آنها می­دانستند کارشان درست نیست ولی احساس می­کردند چون اقوام و دوستان چنین توقعی از آنها دارند باید ازدواج کنند.

حداقل یک نفر را خشنود کنید

قانون مهمی اینجا وجود دارد. هرگز به خاطر نگرانی از اینکه دیگران چه فکری در موردتان خواهند کرد، کاری را شروع نکنید یا از کاری دست نکشید. سرانجام در خواهید یافت که هیچ­کس واقعاً به شما فکر نمی­کرده است. در حقیقت اگر بدانید که دیگران چقدر کم به ما فکر می­کنند، احساس می­کنید به شما توهین شده است.

هرگز نمی­توانید مطمئن باشید که کارهایتان دیگران را واقعاً راضی می­کند یاخیر و از آنجا که ازدواج و روابط صمیمی شخصی­ترین تعامل­هایی هستند که می­توانید وارد آن شوید، باید مطمئن شوید که حداقل خودتان را در تمام شرایط خشنود نگه داشته­اید.کاملاً خودخواه باشید. به خوشبختی خود در درجه اول اهمیت دهید. کاری رابکنید که احساس می­کنید برایتان مناسب است. هرگز به خود اجازه ندهید تحت تأثیر احساسات منفی یا مثبت دیگران قرار گیرد.

مردم بیشترین تلاش­شان را می­کنند

بسیاری از مردم وارد ازدواج­های نادرست می­شوند و طلاق می­گیرند و با گذشت ۱۰ یا ۲۰ سال هنوز ناراحت و عصبانی هستند. آنها هنوز طرف مقابل را به­خاطر به هم خوردن ازدواج­شان سرزنش می­کنند. آنها نمی­توانند این حقیقت را قبول کنند که ازدواج­شان با وجود تلاش زیاد شکست خورده است. هنوز نمی­توانند طرف مقابل را به­خاطر کارهایی که انجام داده یانداده است ببخشند.

اما درست مثل موضوع تربیت فرزندان، وقتی افراد ازدواج می­کنند، به اندازۀ آنچه که می­دانند تلاش می­کند. هیچ­کس با هدف شکست رابطه، ازدواج نمی­کند. افراد همیشه با بهترین امیدها، آرزوها و اشتیاق­ها ازدواج می­کنند. اگر با گذر زمان افراد تغییر کنند و ازدواج به هم بخورد، تقصیر هیچ کدام از طرفین نیست.

هیچ­کس گناهکار نیست

در فیلم «ویل هالتین خوب» لحظه­ی کلیدی رابطه­ی مت دمون (ویل هانتینگ) که در نقش بیمار بود، و رابین ویلیامز (سیم مگیور) که روانشناس بود از آنجایی بوجود می­آید که مت دمون تجربه­های بد دوران جوانیش را توضیح می­دهد و رابین ویلیامز به او می­گوید «این تقصیر تو نیست».

این قسمت فیلم بسیار تکان­دهنده و تأثیرگذار است. مت دمون می­گوید «آره، آره، اینو می­دونم.» دوباره روانشناس تکرار می­کند «تو مقصر نیستی، تو مقصر نیستی، تو مقصر نیستی.» سرانجام مت دمون منظور روانشناس را متوجه می­شود. مهم نیست در دوران کودکیش چه اتفاقاتی افتاده هرچند که بسیار سخت بوده اما تقصیر او نبوده است. بالاخره در این لحظه آزاد می­شود.

در یک ازدواج ناخوشایند نه تقصیر شماست و نه تقصیر طرف مقابل.دو نفری که زمانی برای ازدواج به اندازۀ کافی مناسب هم بودند حالا دیگر مناسب هم نیستند.

تصمیم بگیرید رها کنید

اگر هنوز به خاطر ازدواج یا رابطۀ ناموفق خود عصبانی هستید ابتدا در ذهنتان تصمیم بگیرید که موضوع را فراموش کنید. اگر به این امید باشید که بالاخره خودش خوب می­شود هرگز نمی­توانید آزاد باشید. تا زمانی که مصر باشید طرف مقابل تقصیر به هم خوردن رابطه را گردن بگیرد، هیچ­وقت خشنود نخواهید شد. هرگز نمی­توانید به روال زندگی خود برگردید و هرگز شاد نخواهید بود.

هر وقت آن را در ذهن­تان رها کردید، بعد بنشینید و «نامه» بنویسید. این یکی از بهترین ابزارها برای رها کردن خودتان و رسیدن به شادمانی و رضایتمندی پایدار است.

کاغذی بردارید و شروع به نوشتن نامه کنید (روی کاغذ یا از طریق ایمیل). نامه را با خطاب قرار دادن طرف مقابل شروع کنید. پاراگراف اول می­تواند این­طو ر باشد: مایۀ تأسف است که ازدواج ما به موفقیت نرسید، با این وجود من مسئولیت کامل خودم را در این ازدواج و همچنین همه­ی کارهایی که انجام دادم یا ندادم که باعث این شکست شده است را می­پذیرم. در ضمن من تو را به خاطر گفته­ها یا کارهایی که باعث رنجشم شد می­بخشم.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

در این قسمت، بسیاری از افراد تک­تک کارهای طرف مقابل که هنوز از آن عصبانی هستند را فهرست می­کنند.

خط پایانی این است: «خداوند به تو برکت دهد و برایت بهترین­ها را آرزو دارم.» این نامه را بردارید و داخل پاکت قرار دهید، بر پاکت آدرس صحیح را بنویسید و تمبر بچسبانید و در صندوق پست بیاندازید.

درست لحظه­­ای که نامه از دست شما رها می­شود و می­دانید که قابل برگشت نیست، احساس می­کنید بار سنگینی از روی دوشتان برداشته شده است. احساس شادمانی و راحتی خواهید داشت. لبخند خواهید زد و احساس آرامش می­کنید. امروزه بسیاری از افراد از طریق ایمیل نامه می­فرستند. به محض اینکه دکمه ارسال را فشار می­دهید، آزاد می­شوید.

در انجام این تمرین باید بدانید که نکتۀ اصلی نوشتن نامه آزادسازی خودتان است. برای رسیدن به این هدف باید تمام فکرها و احساسات خود را دربارۀ رابطه­ای که داشته­اید بیان کنید. سپس نامه را بدون انتظار دریافت پاسخ، بفرستید. برای گرفتن جواب این کار را نکرده­اید بلکه برای رها کردن نامه نوشتید. و نگران نباشید، مردم اغلب می­پرسند که «اگر طرف مقابل در مورد نامه دچار سوءتفاهم شد و خواست دوباره دوستی را ادامه دهد چه؟»

جواب ساده است. نگران نباشید. شما نامه را برای فرد مقابل نمی­نویسید، آن را برای خودتان می­نویسید. اگر او شادمان یا ناراحت، عصبی یا آرام، خرسند یا ناخرسند شود توجه نکنید. اهمیت ندهید. از نقطه نظر شما همه­چیز تمام شده است.

در بسیاری از موارد وقتی شخصی شجاعانه مسئولیت را می­پذیرد و طرف مقابل را برای هر آنچه انجام داده می­بخشید، طرف مقابل کاملاً تغییر پیدا می­کند. او هم تمام خصومت­ها را رها می­کند و تمام احساسات منفی از رابطه پاک می­شوند. بسیاری از زوج­ها به من گفته­اند که بعد از اینکه یکی از طرفین چنین نامه­ای فرستاده است در نهایت هر دو طرف توانستند به دوستان خوبی برای هم تبدیل شوند و والدین بسیار خوبی برای فرزندان خود باشند.

۳. همه­ی افراد دیگر

سومین گروهی که باید آنها را ببخشید تمام افراد دیگری هستند که به نحوی شما را ناراحت کرده­اند. باید نامهربانی­های برادر و خواهرتان و کارهایی که در دوران رشدتان انجام داده­اند را ببخشید. کارهای دوستانتان که در تمام مراحل زندگی انجام داده­اند و ممکن است در حق شما بی­رحمی و بی­مهری کرده باشند، را ببخشید. تمام کارفرماهای قبلی که با شما برخورد ناعادلانه داشته­اند یا شما را اخراج کرده­اند را ببخشید. شرکا یا همکاران خود را که شما را فریب داده­اند یا باعث زیان مالی شما شده­اند را ببخشید. تمام کسانی که در هر قسمت از زندگیتان هنوز از آنها عصبانی هستید و آنها را مقصر می­دانید را ببخشید.

یادتان باشد که آنها را به خاطر خودشان نمی­بخشید، بلکه آنها را برای خودتان می­بخشید. حتی لازم نیست به آنها بگویید که آن­ها را بخشیده­اید، کافی است آنها را در قلبتان ببخشید. هر وقت به یاد فرد مقابل افتادید فوراً با گفتن این جمله افکار منفی را خنثی کنید: «خداوند او را برکت دهد. من او را می­بخشم و بهترین را برایش آرزو می­کنم.»

هر وقت فکر فرد مقابل در ذهنتان آمد، فوراً با طلب برکت و بهترین آرزوها آن را متوقف کنید. از صحبت در مورد آن فرد یا موقعیت با دیگران خودداری کنید. صحبت در مورد این موارد مانند ریختن نفت روی آتش است و روند بهبود را کند می­کند. در عوض فکرش را از بین ببرید و از ذهنتان پاک کنید. سرانجام تفکر دربارۀ آن شخص یا موقعیت کمتر و کمتر می­شود و در نهایت اصلاً به او فکر نخواهید کرد.

۴. خودتان را ببخشید

و در آخر شمارۀ ۴ این است که خودتان را ببخشید. چهارمین فردی که باید ببخشید خودتان هستید. حال که شجاعت و شخصیت قوی برای بخشیدن تمام کسانی که موجب رنجشتان شدند را پیدا کرده­اید باید خودتان را هم ببخشید و خود را رها کنید.

بسیاری از مردم برای اشتباهات سال­های گذشته از زندگی­شان عقب می­مانند. شاید در زمان­های دور در دوران رشد کاری شرورانه؛ احمقانه یا ناعادلانه انجام داده­اند. شاید در رابطه­ای قدیمی باعث رنجش دیگری شدند. شاید هم در کار و تجارت کاری کرده باشند که باعث ناراحتی، رنجش یا زیان کسی شده باشد.

امروز احساس تأسف و پشیمانی می­کنید. احساس ناخشنودی و مسئولیت می­کنید. آرزو می­کنید که این کار را انجام نداده بودید یا آن حرف را نزده بودید. احساسی منفی دارید و خود را مقصر می­دانید. این احساسات می­توانند مثل یک وزنه شما را از بهره­گیری کامل از پتانسیل­تان باز دارد. این موارد می­تواند باعث شود احساس کنید در زندگی لیاقت دستیابی به چیزهای خوب را ندارید و باعث می­شود موفقیت­های خود را از بین ببرید.

شما دیگر آن فرد قبلی نیستید

نکتۀ کلیدی اینجاست: فردی که امروز هستید با فردی که در گذشته کردار یا گفتاری داشته است، متفاوت هستند. فردی که امروز هستید متفاوت است. فردی که امروز هستید عاقل­تر و با تجربه­تر است. فردی که امروز هستید هرگز کارهایی که در گذشته انجام داده است را امروز نخواهد کرد. نمی­توانید با پشیمانی مدام نسبت به آنچه که در گذشته­های دور آن فرد انجام داده، شخصیت امروز خود را تنبیه کنید.

تأسف و پشیمانی از علامت­های مسئولیت­پذیری و وجدان نیستند. در واقع این­ها ضعف­هایی هستند که شما را باز می­دارد. به­جای ماندن در این وضعیت به خود بگویید «خود را برای آنچه انجام داده­ام می­بخشم و خودم را رهامی­کنم. گذشته­ها گذشته است والان حال است.»

هر وقت به فکر کارهای گذشته افتادید که هنوز بابت آنها ناراحت هستید خودتان را ببخشید و خود را رها کنید.

خودتان را رها سازید

بسیاری از مردم به خاطر چیزهایی که سال­های قبل اتفاق افتاده یا اتفاق نیافتاده هنوز افسرده و ناراحت هستند. نمی­توانند آن را رهاکنند. این موارد ممکن است شامل کودکی سخت باشد. می­تواند یک ازدواج ناموفق باشد. ممکن است شغل نامناسب یا سرمایه­گذاری اشتباه باشد اما هر آنچه که باشد بسیاری از مردم به خاطر ناتوانی در بخشیدن خود و فراموش کردن موضوع، سال­های سال خود را مانند دایناسورها در چاله­ی قیر به دام انداخته­اند.

اگر زندگی عادی داشته­اید، از دوران کودکی در طی سال­ها، اشتباهات مختلفی مرتکب شده­اید و با افراد مختلف مشکلات متعددی داشته­اید. این موضوع کاملاً طبیعی و عادی و جزء تجارب بشر است. تنها سوالی که مطرح می­شود این است که «آیا با بخشیدن سریع و مکرر، خود را از این وضعیت خارج می­سازید یا اجازه می­دهید این موضوع مانند بار سنگینی شما را باز دارد؟»

نقطۀ تغییر

نکتۀ کلیدی این است: الان بسیاری از مردم با بخشش تمام افرادی که در گذشته به آنها صدمه زده­اند، موافقند.اما درست در زمانعمل از بخشش امتناع می­کنند درست مانند کارت بازی که کارت­هایش را به سینه­هایش چسبانده باشد. آنها تصمیم می­گیرند که یک نفر وجود دارد که آنقدر آنها را اذیت کرده است که هرگز نمی­تواند او را رها کند.

اما امتناع از بخشیدن آن یک فرد یا بخشیدن آنچه که در آن موقعیت رخ داده و حفظ همین یک حس منفی، کافی است تا تمام رویاها و امیدهای سلامتی، شادمانی و رضایتمندی شما را نابود کند.

یک مانع اصلی

تصور کنید ماشین لوکس جدید و خوش ساختی خریده­اید که در تمام جزئیات آن نهایت دقت به کاررفته است. تنها یک مشکل وجود داشت. به هر دلیلی، در فرایند ساخت، قطعه­ای نادرست جایگزین شده که باعث می­شود وقتی پدال گاز را فشار دهید یکیاز چرخ­های جلوی ماشین قفل کند و حرکت نکند. حال تصور کنید سوار این ماشین جدید و گران قیمت شد­اید و آن را روشن می­کنید و گاز می­دهید. اگر یکی از چرخ­های جلو قفل باشد، چه اتفاقی می­افتد؟ جواب: ماشین درجا حول آن چرخ جلویی خواهد چرخید. چرخ­های عقب می­خواهند ماشین را به جلو برانند ولی تنها دایره­وار دور خودش می­چرخد و جلو نمی­رود.

نکته اینجاست. اگر تنها یک مشکل در عمق ناخودآگاه ذهن خود داشته باشید مثلاً یک حس منفی یا خاطره­ی دردناکی در گذشته که نمی­توانید آن را فراموش کنید، زندگی شما برای همیشه به دور خود خواهد چرخید.در این صورت با وجودتلاش سخت بیرونی نخواهیدتوانست آنطور که باید در زندگی خانوادگی، مسئولیت پدر یا مادر بودن، شغل، سلامتی یا موفقیت مالی، پیشرفت لازم را داشته باشید. هر چه بیشتر در بیرون تلاش کنید، پیشرفت کمتری واحساس نارضایتی بیشتری خواهید داشت.

در روان درمانی معمولاً یک مانع اصلی پنهان در گوشه وکنار ذهن بیمار وجود دارد که به صورت عصبانیت، افسردگی، رنج، خودپسندی، تکبر، تزلزل و احساس بی­لیاقتی نمود پیدا می­کند. هدف فرایند روان درمانی کنار زدن تدریجی لایه­های آسیب است تادر آخر هم درمانگر و هم بیمار به آن مانع اصلی که سد راه آنها است برسند. به محض شناسایی و روبرو شدن با آن مانع فرد ناگهان آزاد می­شود.

حالا این کار را انجام دهید

به گذشته فکر کنید و بدترین رویداد ممکن که هنوز باعث احساس گناه، عصبانیت یا بی­لیاقتی در شما می­شود را شناسایی کنید. برای روبرو شدن با این تجربه­ی منفی نفس قوی­ای باید داشته باشید. در تفکر به گذشته و شناسایی تجربه­ای که هنوز شما را اذیت می­کند، از خود بپرسید: «اوضاع چگونه بو­د؟» اگر می­توانستید به گذشته برگردید و با خودتان در گذشته صحبت کنید، در آن وضعیت به خودتان چه توصیه­ای می­کردید؟ از آن تجربه چه درسی گرفتید که اگر آن تجربه وجود نداشت نمی­توانستید به آن برسید؟ آیا می­توانید چیز ارزشمند یا جنبه مفیدی از آن تجربه را پیدا کنید؟

از دیگران عذرخواهی کنید

آخرین مرحله بخشیدن به عزت نفس واعتماد به نفس زیادی احتیاج دارد. لازم است از کسی که به او صدمه زده­اید و هنوز به­خاطر آن احساس گناه می­کنید طلب بخشش کنید. این زمانی است که شجاعت خود را به­کار می­گیرید و از شخصی که به نوعی به او آسیب رساندید عذرخواهی کنید.

به علت قدرت عظیم توجیه کردن، بهانه­گیری، قضاوت و حساسیت شدید فکر کردن در مورد عذرخواهی از دیگران می­تواند بسیار اضطراب­آور باشد اما اگر واقعاً می­خواهید از شر اشتباهاتی که در گذشته انجام داده­اید رهایی یابید، راهی جز عذرخواهی از دیگران ندارید.

فقط انجامش دهید

خوشبختانه این مرحله می­تواند ساده باشد. می­توانید همین الان به آن فرد تلفن بزنید و فقط بگویید «سلام، من فلانی هستم و فقط زنگ زدم بگویم از آن اتفاق واقعاً متاسفم و امیدوارم مرا ببخشید.»

مهم نیست واکنش طرف مقابل چه باشد. ممکن است از کوره در برود یا عصبانی شود. ممکن است تلفن را قطع کند.اما در کمال ناباوری شخص مقابل خواهد گفت: «خوشحالم که زنگ زدی. عذرخواهی تو را می­پذیرم.موافقی در آینده نزدیک با هم ناهار بخوریم؟»

موقعیت­های بی­شماری حتی در تجربه­های شخصی­ام بودند که افرادی سال­ها از هم دور مانده و دوباره به هم پیوسته­اند و دوستان خوبی برای هم شدند فقط به این دلیل که یکی از آنها عزت نفس و شخصیت محکم را داشته تابگوید: «معذرت می­خواهم.»

حتی بهتر است در صورت امکان بروید و شخص را حضوری ملاقات کنید. حداقل می­توانید بنشینید یک نامه یا ایمیل عذرخواهی بنویسید و آن را ارسال کنید.

در برابر وسوسه مقاومت کنید

درباره معذرت­خواهی یک نکته کلیدی وجود دارد: دقت کنید که حین عذرخواهی وسوسه نشوید که دیدگاه خود را ازداستان بگویید یا از خود دفاع کنید یا رفتار گذشته خود را توجیه کنید. فقط مسئولیت را بپذیرید و بگویید «متأسفم» همین.اگر شروع به توجیه رفتار و بهانه آوردن کنید، درخطر برگشت به خانه اول دچار خواهید شد و کل هدفی که از عذرخواهی داشته­اید یعنی رها کردن خودتان، را ازدست خواهید داد.

آخر سر در صورت لزوم پیشنهاد دهید به نوعی جبران کنید. سخاوتمند باشید. یادتان باشد در زندگی اشتباهات زیادی خواهید داشت اما هرگز نمی­توانید بیش از حد مهربان یاعادل باشید.

توانایی بخشش سریع و مکرر خود و دیگران و عدم کینه­ورزی و احساس منفی نسبت به دیگران شما را در ردیف فرشتگان قرار خواهد داد. بخشش شما را رها خواهد ساخت، پتانسیل­تان را آزاد خواهد کرد و شما را به فردی کاملاً مثبت تبدیل خواهد کرد. امتحان کنید و نتیجه را ببینید.

حالا این کار را انجام دهید

شخصی را از گذشتۀ خود انتخاب کنیدکه هنوز هم وقتی به او فکر می­کنید باعث عصبانیت و احساس منفی در شما می­شود. بدترین خاطره­ای که دارید را در نظر بگیرید.

از این شخص واحساس خشم و سرزنش برای تمرین استفاده کنید. از این لحظه به بعد هر وقت به فکر این فرد افتادید، شروع کنید به بخشیدن او. قبول کنید که شما نیز در اتفاقات گذشته تا حدی مسئول بوده­اید. آنقدر او را ببخشید و برایش بهترینآرزوها را بکنید که این احساس منفی نسبت به او از ذهن شما ماننددود سیگار در اتاق بزرگ محو شود.

سپس لیستی از تمام کسانی که هنوز در زندگیتان ازآن­ها عصبانی هستید، تهیه کنید. لیست را یک به یک مطالعه کنید و تک تک افراد را ببخشید تا کاملاً به صلح، صفا و آرامش برسید. دیگر از آنها صحبتی نکنید. 

فصل یازدهم در جستجوی زیبایی در قورباغه­ها باشید

امت فاکس گفته است:«مشکلات نه برای مانع شدن بلکه برای آموزش دادن به وجود می­آیند.»

اتفاقاتی که در زندگی برای شما رخ می­دهد تعیین­کننده احساسات شما نیستند بلکه واکنش شما به این اتفاقات است که احساسات را تعیین می­کند. قورباغه­های زندگی تعیین­کننده احساسات نیستند بلکه نحوه برخورد شما با آن­هاست که تعیین­کننده است.

دو نفر ممکن است تجربه مشابهی داشته باشند ولی یکی رشد می­کند و آن­را رها می­کند و فراموش می­کند و به زندگیش می­پردازد.امادیگری برای مدت زیادی خرد، عصبانی، دلخور و تلخ­کام می­ماند. یک اتفاق و دو واکنش متفاوت.

درکتاب «آموزه­هایی در مورد معجزات»، گفته شده است: «این شما هستید که به هرآنچه می­بینید معنا می­بخشید.» این به این معناست که هیچ چیزی، هیچ احساس مثبت یا منفی ندارد مگر احساسی که شما با شیوه تفکرتان به آن نسبت می­دهید. همه این سوال را شنیده­اند که: اگر درختی در جنگل بیفتد و هیچ کس آن را نبیند و نشنود، آیا واقعاً افتاده است؟ اگر اتفاقی بیافتد و هیچ حس منفی­ای به آن نسبت ندهید، آیا واقعاً اتفاق افتاده است؟

تصمیم بگیرید

سریع­ترین راه تغییر منفی به مثبت و آزاد کردن خودتان از تجربیات تلخ گذشته این است که تصمیم بگیرید دید خود را نسبت به گذشته عوض کنید. به محض به کارگیری قانون جایگزینی و جایگزین کردن افکار مثبت به جای افکار منفی، احساسات شما نیز فوراً تغییر خواهند کرد.

وین دایر نویسنده معنوی گفته است: «هیچ­گاه برای داشتن دوران کودکی شاد، دیر نیست.» به عبارتدیگر، با بازگشت به دوران کودکی و بازنگری نوع تفسیر خود از تجربیات تلخ می­توانید آنها را از بد به خوب و از ناراحت کننده به سازنده تغییر دهید و به کودکی خود با دیدی کاملاً جدید ومثبت بنگرید.

دوره­های زندگی زیاد

در مذهب هندو، به چندین تناسخ اعتقاد دارند. هندوها باور دارند که هر شخصی به مدت صدها و هزاران سال به دنیا می­آیند و می­میرند. در پایان هر زندگی وقتی به زندگی دیگر تناسخ می­کنید، به مرحله­ی بالاتری صعود و یا به مرحله­ی پایین­تری نزول می­کنید که این بستگی به چگونگی رفتارتان در دوره قبلی زندگیتان دارد. آیا مثبت یا منفی، خوب یا بد، کمک­کننده یا مضر بوده­اید؟ طبق عقیده هندوها نهایت روند تناسخ رفتن به مراحل بالا و بالاتر است تا به نقطه­ای برسید که به کمال روحانی در زمین دست یابید. آنگاه به خشنودی مطلق با بهشت ارتقا می­یابید و از چرخه بی­پایان تولد و مرگ روی این سیاره رهایی می­یابید. حالا، چه به تناسخ باور داشته باشید و چه نه، در اینجا تمرینی است که می­توانید انجامدهید تا شما را قادر سازد به گذشته برگردید و دوران کودکی شادی داشته باشید.

تصور کنید در نقطه­ای دور در جهان بسیار پیش از آنکه به دنیا بیاید، روح بودید و توانایی جستجو روی زمین و انتخاب پدر  ومادر بعدی­تان را داشتید. در اخذ تصمیم پدر و مادری را انتخاب می­کنید که شما را در موقعیتی جدید قرار دهند تادرس­هایی را یاد بگیرید که برای شما در این دوره زمانی بسیار مهم بود. فرض کنید که آگاهانه پدر و مادر خود را انتخاب کردید تابتوانید زحمت­ها و رنج بزرگ شدن در آن خانواده را تجربه کنید چون این تنها راهی بود که می­توانستید یاد بگیرید، نمو کنید و به فرد بهتر تبدیل شوید.

هنگامی که این ایده را بکار می­گیرید و با این ایده به والدین و خواهر و برادر و تجربه­های کودکیتان نگاه می­کنید، دوران کودکیتان را متفاوت خواهید دید. درس­هایی که از هر مشکل یا سختی که در حین بزرگ شدن داشته­اید، را تشخیص خواهید داد. ولی حالا با پذیرفتن اینکه خودتان خانواده­تان را انتخاب کرده­اید، تجربه­هایتان را به عنوان گامی ارزشمند در مسیر رشد و پیشرفت می­بینید. تجربه­هایتان را به جای منفی و مضر به عنوان مثبت و آموزشی تفسیر مجدد می­کنید.

به تأثیری که پدر و مادرتان روی شما داشته­اند فکر کنید. می­توانید تشخیص دهید که چطور رفتار پدر ومادرتان نسبت به شما باعث رشد عظیم­ترین پتانسیل­های شما شده و بهترین ویژگی­های شما را شکل داده­ اند؟

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

هرگز شکایت نکنید، هرگز توضیح ندهید

بسیاری از مردم دهه­ها از عمرشان را صرف شکایت از آنچه پدرومادرشان حین رشد برای آنها انجام داده یا نداده­اند، می­کنند. این موضوع کاملاً برای من صادق بود. وضعیتی را به یاد دارم که در اوایل۳۰ سالگیم بودم و برای آشنایی با خانم جوانی بیرون رفته بودم و هنگام شام شروع به گله کردن از پدرم کردم و در مورد اینکه در حین رشد چقدر با من نامهربان و سختگیر بوده است، صحبت کردم.

خانم جوان برای مدتی کاملاً هوشمندانه به صحبت­های من گوش داد و بعد حرف مرا قطع کرد و پرسید: «برایان آیا از زنده بودن خوشحال هستی؟»

گفتم: «البته واقعاً از زندگی­ام لذت می­برم.»

سپس او گفت: «خب، پدرت تو را به اینجا آورده، پس از گله کردن دست بردار.»

به یاددارم برای لحظه­ای ماتم برد و بعد متوجه شدم که حق با اوست. از آن روز به بعد دیگر هیچ­وقت در مورد پدرم یا دوران کودکی­ام گله و شکایتی نکردم. اگر از زنده بودنم خوشحال بودم، پس حق نداشتم از افرادی که مرا به دنیا آوردند، گله کنم.

شما هم می­توانید همین کار را انجام دهید. پدر و مادرتان هر کاری که کرده یا نکرده­اند، شما را به دنیا آوردند. آنها بزرگترین هدیه یعنی زندگی را به شما بخشیده­اند و باید همیشه بابت این موضوع از آنها سپاسگذار باشید.

عظیم­ترین قدرت

فرض کنید خارج از این عالم قدرت بزرگی هست که از صمیم قلب شما را دوست دارد و بهترین چیزها را برایتان می­خواهد. این قدرت بزرگ می­خواهد شما شاد، سلامت و راضی باشید. این قدرت بزرگ می­خواهد که در کارهایتان موفق و کامروا باشید.

همچنین این قدرت بزرگ می­داند که شما تنها با یادگیری، حقیقت و آموزه­ای مشخص و ضروری در طول مسیر می­توانید به بالاترین درجات شادکامی، لذت و موفقیت برسید. همچنین این قدرت بزرگ می­داند که ذاتاً بازیگوش هستید و تا سرتان به سنگ نخورد چیزی یاد نخواهید گرفت.

نمی­توانید با خواندن، دیدن و مشاهده کردن تجربیات دیگران عمیقاً یاد بگیرید. فقط زمانی می­توانید یاد بگیرید که درد را جسمی، احساسی یا مالی احساس کرده باشید. باید درد را احساس کنید تا توجه­تان جلب شود و درس­هایی که باید یاد بگیرید را بیاموزید.

بهترین مثال برای این موضوع، نحوه برخورد مردم باسلامتی­شان است. اکثر اوقات، مردم معمولاً بدون فکر هر چیز خوشمزه­ای را می­خورند و ورزش نمی­کنند. وقتی دچار ناراحتی جسمی یا بیماری بشوند این رویه را تغییر می­دهند پس از آن غذاهای سالم­تر می­خورند و از بدنشان بهتر مراقبت می­کنند.

درس­هایی که باید فرا بگیرید

بنابراین، آن قدرت بزرگ برای آموزش و هدایت شما به سمت خوبی­های بیشتر، درس­هایی به شما می­دهد که هر کدام همراه با درد هستند تا گوش دهید و توجه کنید.نورمن وینست پیل گفته است: «خداوند هرگاه بخواهد برای شما هدیه­ای بفرستد، آن را در مشکلی کادو پیچ می­کند. هرچه هدیه­ای که خداوند می­خواهد برای شما بفرستد بزرگتر باشد، با مشکل بزرگتری آن را کادو پیچ می­کند.هرگاه به هر مشکل یا سختی­ای که در زندگی دارید به عنوان چیزی که در برگیرنده نوعی هدیه است، نگاه کنید، چیزها را متفاوت خواهیددید.»

ناپلئون هیل گفته است: «درهر سختی یا مشکلی که با آن مواجه می­شوید، بذر مزیت یا منفعتی در همان حد یا بزرگتر به همراه خواهد داشت.» وظیفۀ شما تمرکز بر مزایا یا امتیازات بالقوه و فکر نکردن به بخش­هایی از موقعیت است که شما را عصبانی یاناراحت می­کند.

به بزرگترین شکست­های زندگی خود فکر کنید.مهمترین درس­هایی که از هر کدام یاد گرفته­اید چیست؟ این درس­ها چگونه در تصمیمات و انتخاب­های بهتر به شما کمک کرده­اند؟ و به ویژه با درس­هایی که از آن گرفته­اید چه سود و مزایایی کسب کرده­اید؟

امروز به مشکلات خود بیندیشید

برای ادامه­ی این تمرین، دربارۀ تمام مشکلاتی که الان درزندگی­تان وجود دارد فکر کنید. تصور کنید مشکلات مانند توده یا ظرف­های شام هستند که کوچکترین مشکل در زیرو بزرگترین نگرانی و مسئلۀ شما در بالای ظروف قرار دارد.

حال تصور کنید این مشکل بزرگی که برای شما فرستاده شده در برگیرندۀ هدیه­ای در قالب یک درس است که باید آن را بیاموزید تا در آینده بتوانید شادتر و موفق­تر باشید. درس نهفته در بزرگترین مشکلی که امروز با آن روبرو هستید چیست؟

یکی ازقدرتمندترین راه­های تبدیل احساسات منفی به احساسات مثبت یاتبدیل قورباغه­ها به شاهزاده­ها این است که هنگام مواجهه با هر سختی و مسئله به دنبال درس ارزشمندی باشید. حیرت­انگیزترین نکته این است که اگر در هر مانع یا مشکلی به دنبال درسی بگردید، همیشه حداقل یک یا گاهی چند درس در آن پیدا خواهید کرد. همانطور که ایمت فکس گفته است: «مردمان بزرگ از مشکلات کوچک درس­های بزرگ فرا می­گیرند.»

شما هم می­توانید همین رویه را در مواجهه با مشکلات آتی زندگی یا موقعیت­هایی که شما را می­ترساند، در پیش بگیرید. انجامدادن یک کار جدید به دلیل داشتن ریسک، با خود ترس واضطراب به همراه دارد. زمانی در فکر ریاست کمیته­ای بودم که روی موضوع مورد علاقۀ من تمرکز داشت. واقعاً می­خواستم این مسئولیت را بپذیرم اما ازاینکه باید در جمع سخنرانی کنم، واهمه داشتم. دوست خوبم من را نصیحت کرد که باید حتماً انجامش دهم، هرچه باشد تجربه­ی نادر و مهارت­های جدیدی به دست خواهم آورد که برای فعالیت­ها و ترقی­های آینده مفید خواهند بود.توصیه­ی او دیدگاه مرا نسبت به ترس یا شکست احتمالی تغییر داد و تشویق شدم تا وارد معرکه شوم.

درسی که باید بیاموزید

وقتی به بزرگترین مسئله امروز می­اندیشید که اغلب اوقات به دیگران مربوط می­شود از خودتان بپرسید: «درسی که باید از این مسئله یا سختی بیاموزم، چیست؟» احتمالاً جواب اولیه شما ساده و سطحی خواهد بود. خواهید گفت: «باید فلان کار را بیشتر یا فلان کار را کمتر انجام دهم.»

اما مهمترین قسمت کار اینجاست. حالا از خودتان سوال کلیدی را بپرسید: «چه چیزهای دیگری باید از این موقعیت یاد بگیرم؟» با این پرسش مجبورید عمیق­تر فکر کنید. این بار اگر درس­ها دردناک­تر نباشند، مهمتر و چشمگیرتر خواهند بود. شایدمجبور شوید کار متفاوتی انجام دهید یاانجام کار دیگری را کاملاً متفاوت کنید.

حالا دوباره از خودتان بپرسید:«چه درس­های دیگری می­توانم از این موقعیت یاد بگیرم؟» حتی عمیق­تر می­شوید. هر بار که این سوال را بپرسید، پاسخ­ها مرتبط­تر و دردناک­تر می­شوند.

اگر مشکل مهمی در زندگیتان است که مدت طولانی با آن درگیر بوده­اید، در نهایت، به درس اصلی­ای که باید یاد بگیرید، می­رسید. اغلب اوقات لازم است خود را تغییر دهید یا موقعیتی است که باید از آن خارج شوید یا بطور کلی آن موقعیت را از بین ببرید.

اغلب می­بینیم در حال تکرار سناریوهای قبلی هستیم. صرف نظر از شغلی که داریم، مشکلات کاری مشابه داریم. در روابط­مان حتی وقتی دوستان عوض می­شوند باهمان مشکلات قبلی مواجه می­شویم. زمانی می­توانید واقعاً تغییر کنید که درباره موضوع عمیقاً کندوکاو کنید و از این الگوها مطلع شوید.

یکی از بزرگترین اهداف درمان در اشخاص، آگاهی از این الگوها و سپس درک نقش مراجعین در تکرار این الگوهاست. معمولاً در سنین نوجوانی تجربه منفی دارید. و از این تجربه هنوز مواردی حل نشده باقی است و ذهن­مان را درگیر می­کند. ما درس نهان در دل این تجربه را فرا نمی­گیریم و ناخودآگاه عامل ایجاد چنین وضعیت­هایی می­شویم تا آن تجربه راتکرار کنیم تا در نهایت درسی که قرار بود فرابگیریم را بیاموزیم.

نقس خود را کنترل کنید

وقتی در نهایت درس موجود در وضعیت تلخ خود را درک کردید، یعنی همان احتیاج به تغییر چشمگیر در زندگی، نفس سریعاً واردمیدان می­شود. درنتیجه از مواجهه با موضوع می­گریزید.انکار می­کنید و امیدوارید که اوضاع بهتر یا حل شود در حالی که در اعماق قلبتان می­دانید که چنین اتفاقی هرگز نخواهد افتاد. وقتی در نهایت شجاعت برخورد با حقایق موجود در وضعیت تلخ خود را بدست آوردید و کارهای لازم راانجام دادید، اتفاق خارق­العاده­ای رخ خواهد داد. تمام نگرانی­ها غیب می­شوند. احساس آرامش وآسایش خواهید کرد. احساس شادی و آرامش خواهید کرد.

همین که با حقیقت یعنی درسی که باید یاد بگرید، روبرو شوید مشکل تا حد زیادی حل می­شودحتی قبل از اینکه قدم اول را بردارید.

واژگان خود را عوض کنید

یکی از سریعترین راه­ها برای تغییر ذهنیت منفی به مثبت در موارد بحرانی تغییر واژگان شماست. مثلاً به جای واژه­ی «مشکل» از واژۀ «موقعیت» استفاده کنید.

«مشکل» واژه­ای منفی است. بی­درنگ کمبود، تأخیر و دردسر را در ذهن تداعی می­کند. اما موقعیت واژه­ای خنثی است. وقتی می­گویید: «در موقعیتی جالب قرار داریم.» هیچ احساس منفی در جمله وجودندارد. در نتیجه آرام، توانمند و با ذهنی باز آماده رویارویی با موضوع می­شوید.

واژه چالش از موقعیت نیز مناسب­تر است. به جای تفسیر شرایط به عنوان مشکل یا دردسر شخصی یا شغلی بگویید «با چالش جالبی سروکار داریم.»

چالش چیزی است که شما بر آن غلبه می­کنید. چالش بهترین توانمندی­های شما را نمایان می­کند. چالش مثبت و روحیه­دهنده است. ما به استقبال چالش­ها می­رویم چون باعث می­شوند رشد کرده و با غلبه بر آنها حتی بهتر از پیش شویم.

بهترین کلمه برای توصیف یک مشکل «فرصت» است. به جای اندیشیدن به مشکلات و سختی­ها از این به بعد از موانع ناخواسته­ی زندگی به عنوان چالش یا فرصت اسم ببرید. فرصت چیزی استکه همگی ما خواهانش هستیم و مشتاقانه به دنبالش می­گردیم. با این دید، متحیر می­شوید که چقدر از فرصت­های بزرگ زندگی ابتدا به صورت مشکل و سختی نمایان می­شوند.

به آن سو رفتن و برگشتن

بسیاری از مردم تجربه­هایی دارند که من آن را «تجربه­های شبه مرگ» می­نامم. معمولاً وسط عمل جراحی واقعاً می­میرند.قلبشان از کار می­افتد و موج فعالیت مغزیشان متوقف می­شود. خوشبختانه، معجزه پزشکی مدرن آنها را احیا می­کند و روی تخت جراحی به زندگی باز می­گرداند. بسیاری از این افراد تجربه­های مشابهی را بعد ازاینکه مردند گزارش کرده­اند.

اول خودشان را از بالا، در حالی که تخت جراحی مرده­اند، و دکتران و پرستاران تلاش می­کنند بدن آنها را به زندگی برگردانند می­بینند.

دومین نکته­ای که این افراد گزارش می­کنند، احساس شگرفی از آرامش و آسودگی است. هیچ چیزی در زندگی قبلیشان مهم به نظر نمی­رسد. آنها کاملاً آرام هستند و حسی از خوشی را تجربه می­کنند.

سومین چیزی که گزارش می­کنند دیدن نور روشنی در دوردست­ها است که تندتر و تندتر به آن نزدیک می­شوند. همان­طور که به این نور نزدیک می­شدند، احساس آرامش و شادی­شان افزایش می­یافت و حتی سرخوش­تر می­شدند. همان­طور که نور روشن­تر و روشن­تر می­شد، کاملاً احساس آرامش و متفق باجهان داشتند.

چهارمین تجربۀ مشترکی که آنها گزارش کردند این بود که در آن جهان دو سوال از آنها پرسیده شده بود. اولین سوال این بوده که: دراین دوره زمانی چه چیزی یادگرفتید؟ دومین سوال این بود: چگونه توانایی عشق ورزیدن خود را در این دوره­ی زمانی افزیاش داده­اید؟ سپس بر تخت جراحی گروه جراحی بدن رااحیا کردند و آن را به زندگی برگرداندند. ناگهان شخص مرده احساس می­کند که با سرعت زیادی از نور به سمت تخت جراحی مکیده می­شود. در لحظه­ای، همه چیز سیاه می­شود. چیز بعدی که او به یاد می­آورد بیدار شدن روی تخت بیمارستان است در حالی که خانواده و تیم پزشکی اطرافش را گرفته­اند.

امتحان نهایی شما

بنابراین ما الان می­دانیم در انتهای زندگی امتحان نهایی برگزار می­شود و حتی ما سوالات آن امتحان را نیز می­دانیم. درطول زندگیمان، یکی از اصلی­ترین اهدافمان جواب دادن عالی به آن سوالات است. این بزرگترین کار زندگی است.

وقتی مشکلات یا سختی­ها، چالش­ها یا فرصت­ها را دوباره تفسیر می­کنید، عادت می­کنید به دنبال چیزهای خوب در هر موقعیتی بگردید. وقتی به دنبال چیزهای خوب درآنچه که ابتدا مشکل یا مانع به نظر می­رسد، می­گردید، همیشه نکته مثبتی در آن پیدا خواهیدکرد.همیشه سود یا مزیتی در آن پیدا خواهید کرد. خبر عالی این است که وقتی به دنبال چیزی خوب هستید، ذهنتان مثبت و خوش­بین واحساسات­تان آرام وتحت کنترل باقی می­مانند. در حالی که به دنبال خوبی­ها و درس­های ارزشمند می­گردید، غیرممکن است استرس و نگرانی را تجربه کنید.

مشکلات حتمی و اجتناب­ناپذیرند

مهم نیست چقدر تلاش می­کنید از مشکلات دور بمانید، زندگیتان مجموعه­ی بی­پایانی از مشکلات، سختی­ها و چالش­های مختلف خواهد بود. آنها بی­وقفه مانند امواج اقیانوس به سمت شما می­آیند.

هرگز متوقف نمی­شوند، تنها شدت­شان کم و زیاد می­شود. تنها وقفه در مجموعه­ی بی­پایان مشکلات، بحران­ها هستند.اگر زندگی پر جنب و جوشی دارید، احتمالاً هر دو سه ماه یکبار با بحران مواجه می­شوید.ممکن است بحران جسمانی، مالی، خانوادگی یا شخصی باشد ما به هر جهت نوعی بحران خواهید داشت.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

بحران بنا به ماهیت­اش «بیخبر» می­آید. مانعی غیرقابل پیش­بینی است که نمی­توانید برای آمدنش مهیا شوید. پس تنها سوال این است «چگونه با بحران برخورد می­کنید: موثر یا ناموثر؟»

اگر هر فرد هر دو یا سه ماه یکبار در زندگی دچار نوعی بحران شود پس اکنون که این کتاب را می­خوانید یا این برنامه را گوش می­دهید، یا درگیر بحران هستید یا تازه از بحرانی خارج شده­اید یا به زودی یک بحران برایتان رخ خواهد داد. وظیفه­ی شما این است که هنگام وقوع بحران­ها یک نفس عمیق بکشید، آرامش خود را حفظ کنید و منتظر اتفاقات خوب باشید، به دنبال درس­های ارزشمند آن بگردید و سپس کارهایی برای کاهش یا خلاصی از آن بحران انجام دهید.

نیمه پر لیوان را ببینید

هرچه بیشتر به خواسته­ها و هدف­هایتان فکر کنید، مثبت­تر و خوش­بین­تر می­مانید. خوش­بینی به معنای نادیده گرفتن سختی­ها و مشکلات نیست بلکه مواجه مثبت و سازنده با آن­هاست. همان­طور که هلن کلر گفته است: «وقتی به سمت نور خورشید رو می­کنید، سایه پشت سر شماست.»

با تغییر تفکرتان، هر چیزی که در زندگی برای شما ناراحت­کننده می­باشد را مثبت ببینید. به دنبال پوشش نقره­فام ابر باشید. همان­طور که امرسون گفته است «وقتی شب به تاریک­ترین زمان خود برسد، ستاره­ها دیده می­شوند (وقتی تاریک­ترین زمان است مردان ستارگان را می­بینند)»

تفکر بر مبنای صفر

افراد زیادی دائما از نگرانی و اضطراب رنج می­برند. اغلب این افراد از والدین نگران این را آموخته­اند. خوشبختانه ۹۹% مواردی که نگرانشان هستید، هرگز اتفاق نمی­افتد. آنچه که دربارۀ آن نگران نبودید باعث بیشترین ناخوشی­های شما می­شوند.

یک راه موثر برای حذف نگرانی و احساسات منفی تمرین روش تفکر بر مبنای صفر در هر بخش از زندگیتان است. از خودتان بپرسید: «آیا امروز کاری در زندگی انجام می­دهم که با دانستن آنچه الان می­دانم هرگز آن را شروع نمی­کردم؟» حیرت­انگیز است که چقدر از ناراحتی و استرس شما از بودن در موقعیتی ناشی می­شود که با دانستن آنچه الان می­دانید، هرگز آن را مجدداً شروع نمی­کردید.

جرأت زیاد و شخصیت محکمی می­خواهد تا اقرار کنید که اشتباه کرده­اید یا نظرتان را عوض کرده­اید و با اطلاعات ودانش کنونی هرگز دوباره واردشرایط موجود نمی­شدید.

مردم گرفتار این عقیده هستند که اگر به کاری متعهد شده­اند باید بههر قیمتی آن را ادامه دهند.اما بنابر گفته امرسون: «پشت­کار احمقانه آفت مغزهای کوچک است.» اقرار کردن به اینکه تصمیم­تان درست نبوده ضعف نیست بلکه قدرت شما را نشان می­دهد. همیشه این حق را دارید که بر اساس اطلاعات جدید نظرتان را تغییر دهید.

وقتی تصمیم گرفتید که حاضر نبوده­اید دوباره خود را درگیر این کار کنید سوال بعدی این است که: «چگونه می­توانم از شر این مسئله خلاص شوم و چه مدت طول خواهد کشید؟»

به محض تصمیم­گیری برای رفع مشکل یا خروج از وضعیت نامناسب، اضطراب شما از بین می­رود. اقدام نکردن ناشی از تردید و دودلی عامل اکثر استرس­ها در موقعیت است. لحظه­ای که تصمیم بگیرید کاری انجام دهید و موقعیت را حل کنید، مسیر حرکت­تان مشخص می­شود و احساس آرامش زیادی خواهید کرد.

مثبت و سازنده بیاندیشید

شما ذهن خارق­العاده­ای دارید. بسته به نوع استفاده از آن می­تواند شما را شاد یا غمگین کند.همان­طور که جان میلتون در شعر بهشت گمشده گفته است: «ذهن می­تواند از جهنم، بهشت و از بهشت، جهنم بسازد.»

هم اکنون تصمیم بگیرید از ذهن خارق­العاده­تان استفاده کنید تا درمورد اینکه چه کسی هستید، چه چیزی می­خواهید و به کدام سمت می­روید مثبت و سازنده فکر کنید.

از این لحظه به بعد از تعبیر منفی وضعیت­ها دست بردارید که این امر باعث ناراحتی، عصبانیت و ناامیدی شما می­شود. درعوض به دنبال نکات مثبت و درس­های ارزشمند هر مانع یا سختی باشید. به هر مسئله به دید یک چالش و فرصت بنگرید. مهمتر از همه آنقدر درگیر به تحقق رساندن هدف­ها و آرزوهایتان شوید که دیگر وقتی برای نگرانی و دلواپسی نداشته باشید.

بگردید پیدا خواهیدکرد

متوسط میلیونرهای خودساخته در آمریکا ۲ تا ۳ بار قبل از اینکه درنهایت ثروتمند شوند کاملاً ورشکسته یا تقریباً ورشکسته شده­اند. اما او به این خاطر میلیونر شده است که از اشتباهات گذشته­اش درس گرفته است. اگر در گذشته در کسب وکار شکست نمی­خورد، هرگز دانش و خرد لازم برای موفقیت آتی را به دست نمی­آورد. ورشکستگی در آن زمان ضربه بزرگی بود ولی بذرهایی برای ثروت آینده در بر داشت.

بسیاری از افراد زمانی وارد رابطه یا ازدواج ناموفقی می­شوند، با ناراحتی، تلخی و احساسات منفی به پایان می­رسد. بعدها، همان شخص شریک ایده­ال خود را پیدا می­کند وارد رابطه می­شود و برای باقی زندگیش شاد است.

درنگاه به گذشته، بسیاری از افراد شاد متأهل به رابطه منفی گذشته به عنوان امری ضروری برای تشخیص این رابطه خوب هنگام پدیدار شدن آن، نگاه می­کنند. آنها اعتراف می­کنند که اگر در آن رابطۀ بد می­ماندند، برای ماه­ها وحتی سال­ها بدبخت می­بودند.

درد و رنج

به نظر می­رسید تنها راه یادگیری انسان رنج کشیدن است. آنها تنها از طریق رنج مالی، احساسی فیزیکی یاد می­گیرند.این اجتناب­ناپذیر است. اما واقعاً جای تأسف دارد که افراد دردی را تحمل کنند ولی درس­های همراه با آن درد را نیاموزند. با اینکار احتمال تکرار همان اشتباهات دردآور را بیشتر می­کند.

این موضوع مخصوصاً درباره رفتار مردم با سلامت­شان صدق می­کند. اغلب افراد برای مراقبت از خودشان وقت وانرژی کافی را نمی­گذارند تااینکه بیمار شوند یا به درد مزمنی دچار شوند.

از آنجا که تغییرات غیرقابل اجتناب هستند، هرگاه با تغیری روبرو می­شوید با تکرار عبارتی مثل «در هر تغییری فرشته­ی خدا را می­بینم» یا «هیچ چیزی بی­حکمت نیست» احساسات خود را خنثی کنید. به تغییر به چشم موهبتی بنگرید که ایده­ها، بینش­ها و امتیازاتی را برای ساختن آینده­ای خارق­العاده­تر به شما پیشکش کرده است.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

مقاومت و پذیرش

هر نوع مقاومتی سرچشمۀ اصلی استرس، منفی­نگری وحتی افسردگی است. نقطه مقابل مقاومت پذیرش است. برای شما ضروری است که بپذیرید در زندگی­تان تغییری به وقوع پیوسته و بعد به زندگی ادامه دهید.

یکی از قوانین بزرگ موفقیت این  است که اتفاقاتی که افتاده را بپذیرید و بدانید آنها را نمی توانید تغییر دهید. پذیرش واقعیت اولین گام برای قبول مسئولیت وکنترل احساسات و پس از آن حرکت به سمت جایگاه­های بهتر و بالاتر است.

عدم توانایی برغلبه بر وضعیت بد، سد بزرگی است که مردم را برای سال­ها عقب نگه می­دارد. یکی از نشانه­های بلوغ پذیرفتن این موضوع است که شما کامل نیستید و گاهی اشتباه می­کنید. درگذشته انتخاب­ها و تصمیمات بدی داشته­اید که نتایج بدی را به وجود آورده است. بقیه هم این­گونه بوده­اند. پس بزرگ شوید و به نژاد انسان­ها بپیوندید.

تأسف و ملامت ممنوع

روانپزشکی با ۲۵ سال تجربه به روزنامه­نگاری به نام ای.بی.وایت گفت که بیشترین عبارت مشترکی که از آغاز مشاوره روحی از مراجعان شنیده عبارت «فقط اگر» بوده است.افراددانستنی­های ناراحت­کننده و تلخ کامی­های طولانیمدت خود را با گفتن «فقط اگر» شروع می­کنند. آنها می­گفتند فقط اگرآن کار را نکرده بودم، آن تصمیم را نگرفته بودم، آن شغل را قبول نمی­کردم، در آن شرکت سرمایه­گذاری نمی­کردم یا با آن شخص ازدواج نمی­کردم.

حیرت­انگیز است که تا چه حد تأسف برای اشتباهات گذشته، ما را از فرصت­ها و مزایای آنی محروم می­کند.

یکی از بزرگان اسرار شادکامی حذف عبارت «فقط اگر» از واژگان است، هرگز دوباره آن را نگویید. بپذیرید که اتفاقات پیش آمده به وقوع پیوسته­اند و قابل تغییر نیستند. شاید آن پیش آمد مایۀ تأسف بود اما گذشته و تمام شده است. بخشی از گذشته است. یک واقعیت است. قابل تغییر نیست.

طبق گفته­ی روزنامه­ی نیویورک تایمز یکی از رایچ­ترین اصطلاحات سال ۲۰۱۰ میلادی «همینه که هست» بود. این باید شعار شما نیز باشد. وضعیت را قبول کنید و پیش بروید.

به آینده بیاندیشید

از اینکه فکر کنید شما ویژه هستید یا به نوعی انتخاب شده هستید یا تغییرات ناخوشایندی در کار و زندگی شما رخ نخواهد داد، بپرهیزید.اگر چنین شرایطی به وقوع پیوست مسئولیت را بپذیرید، بر آینده تمرکز کنید و خودتان را مشغول حل مسائل ورسیدن به اهدافتان کنید. یادتان باشد شما آن چیزی می­شوید که اکثر اوقات به آن فکر می­کنید. افراد موفق همیشه به آنچه که می­خواهند و روش رسیدن به آن فکر می­کنند. افراد ناموفق و ناراحت به چیزهایی که نمی­خواهند فکر می­کنند و مخصوصاً در فکر اتفاقات گذشته و کسی که برای مشکلات­شان او را سرزنش کنند هستند.

ویلیام جیمز از هاروارد می­گوید: «اولین گام برای مواجهه با مشکل در زندگی مایل بودن به پذیرفتن شرایط است. به خودتان بگویید: چیزی که علاج ندارد باید تحمل شود.» به خودتان یادآوری کنید که شما قربانی نیستید. شما انسانی سربلند، با اعتماد به نفس و متکی به خود هستید که کاملاً بر زندگی و آینده مسلط هستید. از دست و پا زدن در تأسف و پشیمانی برای اتفاقاتی که افتاده وتغییراتی که بوقوع پیوسته و تسلطی بر آن ندارید و نمی­توانید بر آن تأثیر بگذارید سرباز بزنید.

به دست آوردن یا از دست دادن

بزرگترین انگیزه در زندگی انگیزه به دست آوردن است. دومینانگیزش بزرگ، ترس از دست دادن است. بنابر گفته روانشناسان، ترس از دست دادن ۵/۲ برابر قوی­تر از شوق به دست آوردن است. مردم تاحد خاصی برای به دست آوردن انگیزه دارند ولی موقع از دست دادن چیزی بسیار در هم شکسته می­شوند.

اگر تا به حال رابطۀ شاد، کار خوب یااوضاع مالی پایدار داشته­اید و به هر دلیلی آن را از دست داده باشید احتمالاً برای چندماه یا حتی چندسال گرفتار اندوه و حسرت شده­اید. باید به خودتان یادآوری کنید که قبل از از دست دادن، زندگی خوبی داشته­اید و در آینده هم بدون آن زندگی خوبی خواهید داشت.

راه حل شما این است که واقعیت قضیه هر چه که هست را بپذیرید. از مقاومت کردن و جنگیدن با آن بپرهیزید. از تأسف خوردن برای خود بپرهیزید و به خودتان نگویید فقط اگر برخورد متفاوتی داشتم این اتفاق پیش نمی­آمد.

ازدست دادن را هزینۀ انجام شده تلقی کنید

در حسابداری هزینه­های بسیاری در ترازنامه مالی ذکر می­شود، یکی از آنها هزینه­های انجام شده نام دارد. هزینه­ی انجام شده پولی است که خرج شده و برای همیشه از دست رفته است. این پول قابل برگشت نیست، مانند هزینه­های تبلیغات یا هزینه­های خرید تجهیزات که الان خارج از رده شده­اند. در زندگی هم هزینه­های از دست رفته دارید. شما هم اغلب مقدار زیادی از زمان، پول واحساسات خود را برای مردم، کار و سرمایه­گذاری، خرج می­کنید اما موانع ناخواسته بوجود می­آیند و باعث هدر رفتن سرمایه­گذاری شما می­شوند.

به جای خرج کردن نامناسب مثل اختصاص وقت با احساسات بیشتر در یک رابطۀ ناخوشایند یا تلف کردن وقت در چیزهایی که شانس موفقیت ندارند، باید بپذیرید که تاکنون هر سرمایه­گذاری­ای که در این­ها کرده­اید، هزینه­های انجام شده بوده­اند و رهایشان کنید. این سرمایه برای همیشه از دست رفته­ است.

وقتی آنقدر قوی شدید که بگویید: «من اشتباه فکر می­کردم، من خطا کرده­ام، من نظرم را تغییر داده­ام»، عبور از اتفاقات ناگوار و موانع زندگی بسیار آسان­تر خواهند شد و این اتفاقات را به­عنوان بخشی طبیعی و عادی در رشد و توسعه شخصیت خود پذیرید.

حالا این کار را انجام دهید

یکی از مشکلات یا چالش­های کنونی خود را در نظر بگیرید. در جستجوی به دست آوردن مزیتی از آن باشید و درس ارزشمند آن را درک کنید. به بدترین نتیجه محتمل این مشکل بیاندیشید. تصمیم بگیرید اگر این اتفاق افتاد آن را بپذیرید و سپس هر کاری که می­توانید انجام دهید تا از اتفاق افتادن این بدترین حالت ممکن خودداری کنید.

فصل دوازدهم- هفت کلید برای داشتن شخصیت مثبت

پالک توماس نوشته است: «با هدایت مردم به نیروهای درونی­شان به آنها کمک کنید تا با انگیزه­تر شوند.»

امروز می­دانیم که رژیم جسمانی نقش به­سزایی در سطح سلامتی وانرژی شما دارد.اگر خوراکی­های متنوع تازه، سالم و با کیفیتبخورید و از خوراکی­های مضر اجتناب کنید، انرژی بیشتری خواهیدداشت، مقاومت عمومی بدنتان در برابر بیشتر بیماری­ها افزایش می­یابد، بهتر می­خوابید و احساس سلامتی و شادمانی بیشتری می­کنید.

بطور مشابه، رژیم ذهنی به طور گسترده­ای تعیین­کننده شخصیت، منش و تقریباً تمام اتفاقات زنگیتان است. هنگامی که ذهن را با دیدگاه­ها، اطلاعات، کتاب­ها، گفتگوها، برنامه­های صوتی و اندیشه­های مثبت تغذیه می­کنید، شخصیت مثبت­تر و موثرتری را ایجاد خواهید کرد. تأثیرگذاری بیشتری بر دیگران خواهید یافت و استدلال شما بهبود خواهد یافت و از اعتماد به نفس و خودباوری بالاتر لذت خواهید برد.

در کامپیوتر از اصطلاح «ورودی بی­ارزش، خروجی بی­ارزش» استفاده می­شود. عکس این موضوع نیز صدق می­کند، ورودی خوب، خروجی خوب است.

وقتی صریح و شفات تصمیم می­گیرید که کنترل ذهن را کاملاً بدست گیرید و تفکرات و احساسات منفی که احتمالاً در گذشته مانع شما بوده­اند را دور بریزید و شخصی کاملاً مثبت­اندیش شوید، شخصیت خود را متحول کنید.

بهترین فرد ممکن باشید

تناسب ذهنی همانند تناسب فیزیکی است. با آموزش و تمرین می­توانید خودباوری و نگرش مثبتی را در خود پرورش دهید. برای اینکه شخصی کاملاً مثبت اندیش شوید در اینجا هفت کلید وجود دارد.

۱. گفتگوی درونی مثبت: با خودتان مثبت صحبت کنید و گفتگوهای درونی خود را کنترل کنید. از عبارات تأکیدی مثبت اول شخص و در زمان حال استفاده کنید، مانند «من خود را دوست دارم. من می­توانم. من احساس فوق­العاده خوبی دارم. من مسئول هستم!»

۹۵% احساسات شما با نحوه­ی گفتگوهای درونی­تان در طول روز تعیین می­گردد. واقعیت تلخ این است که اگر عمداً و آگاهانه با خودتان مثبت و سازنده صحبت نکنید ناخودآگاه به چیزهای ناراحت­کننده یا به چیزهایی که باعث ناراحتی و عصبانیت شما می­شوند، فکر خواهید کرد.

ذهن شما مانند یک باغچه است یا گل رشد می­کنند یا علف­های هرز، اما اگر عمداً در آن گل نکارید و از آنها مراقبت نکنید، علف­های هرز بدون هیچ تلاشی در آن رشد خواهند کرد. بنابراین از گفتگوی درونی مثبت استفاده کنید ومثبت­ترین عبارت تأکیدی که تقریباً تمام مشکلات و سختی­ها را از بین می­برد، این عبارت است: «من بی­قید و شرط خودم را دوست دارم.» «من بی­قید و شرط خودم را دوست دارم.» هرچه بیشتر خودتان را بی­قید و شرط دوست داشته باشید، در هر قسمت از زندگیتان بدون توجه به اتفاقات پیش آمده مثبت­تر خواهیدشد.

۲. تجسم مثبت: شاید قدرتمندترین توانایی شما توانایی تجسم و دیدن اهدافتان است به طوری­که انگار همین الان به تحقق رسیده­اند. تصویری هیجان­انگیز و واضح از اهداف و زندگی ایده­آلتان بسازید و بارها و بارها آن را در ذهن مرور کنید. تمام پیشرفت­های شما در زندگی با بهبود بخشیدن به تصویرهای ذهنی شروع می­شود. هرگونه که خود را در درونتان می­بینید در دنیای خارج همان خواهید بود.

۳. افراد مثبت­اندیش: انتخاب درست کسانی که با آنها زندگی می­کنید، کار می­کنید و تعامل دارید، بیشتر از هر عامل دیگری بر احساسات و موفقیت شما تاثیر می­گذارد. همین امروز تصمیم بگیرید که با افراد برنده، مثبت، شاد، خوش بین، و کسانی که در زندگی اهداف بزرگ دارند معاشرت کنید. به هر قیمتی از افراد منفی دوری کنید. افراد منفی سرچشمه بیشتر ناراحتی­های زندگی هستند. مصمم شوید که از هم اکنون دیگر افراد منفی و اضطراب­آور را به زندگیتان راه ندهید.

۴. خوراک ذهنی مثبت: همان­گونه که سلامتی شما دقیقاً به همان مقداری است که مواد غذایی سالم می­خورید و به خودتان می­رسید، سلامت ذهنی و روانی شما نیز به همان اندازه­ای است که ذهن خود را به جای شیرینی­های ذهنی با پروتئین­های ذهنی تغذیه کنید. کتاب­ها، مجلات و مقالات آموزنده، الهام بخش و انگیزه­دهنده بخوانید. ذهن را با اطلاعات و ایده­هایی که موجب تعالی و شادمانی می­شوند و شما را نسبت به خود و دنیایتان مطمئن­تر می­سازند، تغذیه کنید. در ماشین یا با Mp3 و ipod خود به سی دی­ها و برنامه­های صوتی سازنده و مثبت گوش دهید. پیوسته به ذهن پیام­های مثبت وارد کنید که باعث می­شوند بهتر بیاندیشید و بهتر عمل کنید و در رشته خود تواناتر و کارآمدتر باشید. دی وی دی­ها و برنامه­های تلویزیونی آموزشی و مثبت تماشا کنید و در دوره­های آنلاین شرکت کنید و کارهای دیگری انجام دهید که به دانشتان بیافزاید و احساستان نسبت به خود و زندگی­تان را بهتر کند.

۵. پیشرفت و آموزش مثبت: تقریباً در جامعه ما همه با منابع محدود و گاهی هم بدون هیچ سرمایه­ای آغاز به کار می­کنند. تقریباً تمام درآمد افراد ابتدا با فروش خدمات شخصی حاصل می­شود.تمام افرادی که امروزه در اوج هستند زمانی در پایین­ترین جایگاه بودند و گاهی بارها و بارها به جایگاه پایین نزول کردند. معجزه آموزش و پیشرفت شخصی درازمدت چیزی است که شما را از فرش به عرش، از فقر به ثروت و از شکست به موفقیت و استقلال مالی می­رساند. همان­طور که جیم ران می­گوید: «تحصیلات رسمی به امرار معاش شما کمک می­کند ولی آموزش خود و پیشرفت فردی شما را ثروتمند خواهد کرد.» وقتی خود را به یادگیری، رشد، بهتر و کارامدتر شدن در افکار و فعالیت ها متعهد می کنید، کنترل کاملی بر زندگی خود می یابید و سرعت رسیدن به اوج را به طور قابل ملاحظه ای افزایش می دهید.

۶. عادت­های سلامتی مفید: از سلامت فیزیکی خود حداکثر مراقبت را بکنید. همین امروز تصمیم بگیرید که تا سن ۸۰، ۹۰ یا حتی ۱۰۰ سالگی زندگی کنید و حتی در آن سن هم پرتحرک باشید. غذاهای خوب، سالم و مغذی بخورید اما آنها را کم و متعادل بخورید. یک رژیم غذایی عالی تأثیری مثبت و فوری بر احساسات و تفکر شماخواهد داشت. تصمیم بگیرید به طور منظم ورزش کنید.حداقل ۲۰۰ دقیقه را در هفته به پیاده­روی، دو، شنا، دوچرخه­سواری یا کار با دستگاه­های ورزشی بپردازید. وقتی بطور منظم ورزش می­کنید، احساس شادمانی و سلامتی بیشتری می­کنید و نسبت به فردی که تمام بعدازظهر را روی کاناپه می­نشیند و تلویزیون تماشا می­کند خستگی و فشار روانی کمتری احساس خواهید کرد به خصوص، به اندازه کافی استراحت کنید. لازم است به طور منظم باطری­های انرژی خود را شارژ کنید، به ویژه در زمان­هایی که زیر فشار روانی و در سختی هستید. وینس لومباردی گفته است: «خستگی همه ما را ترسو می­کند.» یکی از عوامل زمینه­ساز احساسات منفی ما از هر نوعی، مربوط به عادت­های مضر سلامتی، خستگی، نرمش نکردن، کار و تلاش بی­رویه است.درزندگی به دنبال تعادل باشید.

۷. انتظارات مثبت: داشتن انتظارات مثبت، یکی از تکنیک­های بسیار قوی است که با به­کارگیری آن می­توانید شخصی مثبت­اندیش شوید و زندگی مثبت­تر و بهتری را تضمین کنید. انتظارات شما، پیشگویی­های شما از آینده­تان است. آنچه شما با اطمینان منتظرش هستید به احتمال زیاد به دست خواهد آمد. از آنجا که خودتان انتظارات را انتخاب می­کنید همیشه منتظر بهترین­ها باشید. انتظار موفقیت داشته باشید. هنگام ملاقات با افراد جدید انتظار محبوبیت داشته باشید، انتظار دستیابی به اهداف عالی و خلق زندگی شگفت انگیزی برای خود داشته باشید.وقتی پیوسته در انتظار اتفاقات مثبت باشید به ندرت ناامید خواهیدشد.

خلاصه: عمل همه چیز است

عمل همه چیز است. امروز تصمیمبگیرید که این ایده­ها را عملی کنید، قورباغه را ببوسید، و با موقعیت­های ناخوشایند در زندگیتان روبرو شوید و به فردی کاملاً مثبت، شاد و سالم تبدیل شوید.

۱. قورباغه­های زندگیتان یعنی افراد، موقعیت­ها و خاطره­های منفی که شما را در مرداب احساسات منفی فرو می­برند، را شناسایی کنید.

۲. درک کنید و بپذیرید که شما فردی کاملاً خوب هستید وپتانسیل  بالقوه­ای دارید تازندگی فوق­العاده­ای داشته باشید.

۳. امروز تصمیم بگیرید با موقعیت منفی در زندگیتان روبرو شوید و یک بار و برای همیشه از شر آن خلاص شوید.

۴. عامل­هایی که باعث می­شوند احساسات منفی به­ویژه عصبانیت را تجربه کنید را شناسایی نمایید و شروع کنید تا تفکرات­تان را در هر کدام از این قسمت­ها تغییر دهید. این کلمات را بارها و بارهاتکرار کنید «من مسئول هستم!» تا به قسمت پایدار شخصیت­تان تبدیل شود.

۵. از نکوهش، محکوم کردن و سرزنش هر شخصی خودداری کنید. در عوض برای هر چیزی که هستید یا خواهید بود مسئولیت را بپذیرید.

۶. خودتان را بی قید و شرط بپذیرید و اعتماد به نفس­تان را باتکرار این جمله افزایش دهید: «من خودم را دوست دارم» یا «من خودم را بی­قید و شرط دوست دارم.»

۷. دقیقاً تصمیم بگیرید چه چیزی در زندگی می­خواهید و سپس تمام مدت دربارۀ آن فکر و صحبت کنید. آنقدر مشغول کار روی چیزهایی که برایتان مهم هستند شوید تا هیچ زمانی برای فکر کردن به قورباغه هایی که می­توانندمانع شما شوند، نداشته باشید.

۸. از تحت تاثیر قرار گرفتن توسط قورباغه­های احساس گناه وایجاد این حس در دیگران سرباز بزنید واز این طریق خود را از احساس گناه برهانید.

۹. در هر مشکلی، سختی یا در مواجهه با هر قورباغه­ای به دنبال نکته­ای مثبت باشید. همیشه راهی برای سود بردن پیدا خواهید کرد.

۱۰. در هر مانعی، درسی ارزشمند پیدا کنید و سعی کنید از هر مانعی که روبرو می­شوید یا هر قورباغه­ای که سروکار دارید، درسی بیاموزید.

۱۱. با هر شخصی که ملاقات می­کنید به گونه­ای رفتار کنید که گویی او مهمترین شخص در دنیا، شاهزاده­ای خوش قیافه یا شاهزاده خانمی زیبا است.

۱۲. هفت کلید را برای تبدیل شدن به فردی کاملا مثبت تمرین کنید و پتانسیل بالقوه­تان را آزاد کنید تا به آنچه که قابلیت دارید تبدیل شوید.

۱۳. شما فرد بسیار خوبی هستید. شما برای موفقیت طراحی و برای عظمت مهندسی شده­اید. استعداد و توانایی شما بیشتر از آن است که بتوانید در ۱۰۰ سال از آنها استفاده کنید. در واقع هیچ چیزی وجود ندارد که با صرف وقت کافی و تلاش زیاد و اشتیاق برای کار کردن روی آن، به دست آورید.

وقتی یاد بگیرید موانع ذهنیتان را رها کنید، و هر کسی را که به نوعی به شما آسیب رسانده را ببخشید و خودتان را وقف کنید تا به فردی عالی در ارتباطاتان با افراد دیگر و در کارتان شوید آنگاه بر روی سرنوشت­تان کنترل کامل خواهید داشت.با این کار تمام توانایی­هایتان را افزایش می­دهید و خودتان را در جاده سلامتی، شادی، ارتباطات دوست داشتنی، بیشترین موفقیت­ها و رضایت کامل قرار می­دهید.

موفق باشید و زندگی فوق العاده­ای داشته باشید.

  دانلود قورباغه ات را ببوس (برایان و کریستینا تریسی)

آخرین ورودی ها

  • در مورد مشکلات عشقی وعاطفی وزندگی از برایان تریسی

یک نظر

  1. دستتون درد نکنه.سپاس.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


مشاوره رایگان همین حالا تماس بگیرید!!
دوره های حضوری و غیر حضوری از تمام کشور
مشاوره رایگان دوره های مدیریت : 05138911180 و یا 09303702299